خب اینم از پارت و فصل آخر…
تیلور: نمیدونستم چی بگم،دستامو روی دهنم گذاشتم و آروم اشک شوق ریختم،گفتم«نه من دوست ندارم…»اخم هایش تو هم رفت،دلم نیومد اذیتش کنم پس با صدای بلندی گفتم«چون عاشقتممممم»و به آغوشش پریدم.با خنده دستاشو دور کمرم گره زد و دم گوشم گفت«منم عاشقتم!»(جدا دیگه حالم داره بهم میخوره😂🤣)بلند شد و منو هم همراهش بلند کرد.(دوستان یه توضیح کوتاه،تو پارت قبلی که گفتم حلقه نامزدی تو این سه سال تیلور و دراکو این حلقه رو انداخته بودن دستشون که نشون بدن مثلا bf و gf همدیگه آن و این حلقه ای که عکسش تو اسلاید هس حلقه ازدواج تیلوره👆🏻🤌🏻با تشکر😁🤍فکر کنم دیگه زیادی پیچیده شدش🥲ببخشید🙏🏻)دستمو گرفت و حلقه رو دستم کرد،خیلی خوشگل بود.دراکو گونشو با شیطنت جلو آورد و گفت«خب حالا زودباش تو هم هدیه منو بده!»خندیدمو چشمامو بستمو سرمو جلو بردم که گونشو ببوسم که دراکو سرشو چرخوند که باعث شدlips هاشو ببوسم!…
تیلور: چشمام گرد شد شد و از روی تعجب سرمو عقب بردم که دراکو دستشو پشت گردم گذاشت و دوباره مشغول بو.سیدنم شد!چند دقیقه گذشته بود که هردومون نفس کم آوردیم و دراکو کمی سرشو از سرم فاصله داد و پیشونیشو روی پیشونیم گذاشت و آروم خندید.با صدایی آروم و نجوا کنان گفت«تیلور نمیدونی چقدر منتظر همچین روزی بودم،چقدر منتظر بودم تا بهت درخواست ازدواج بدم!»من هم آروم خندیدم و گفتم«خب،حالا به خواستت رسیدی!»خندید و چیزی نگفت.بوسه ای عمیق روی پیشونیم کاشت و دستمو گرفت تا دوتایی برگردیم…
تیلور: چند هفته از اون روز گذشته بود و امروز روز عروسیمان بود.خیلی استرس داشتم جوری که فقط آب میخوردم(اینو من از روی خودم نوشتم چون منم وقتی عصبانی میشم یا از چیزی استرس داشته باشم فقط آب میخورم💧)لباس عروسمو که بعد سالهای گشتن دراکو رضایت داده بود واسه خریدنش چون نسبت به بقیه لباس عروس ها کمتر باز بود رو پوشیدم(عکس در اسلاید)و بیرون رفتم تا آرایشگر میکاپمو شروع کنه.بعد از تموم شدن میکاپم قرار بود همراه دراکو به ویلای مالفوی ها بریم،جشن عروسی ما قرار بود در باغ لوسیوس و نارسیسا مالفوی گرفته بشه.دراکو وارد اتاق شد تا منو تا ویلاشون همراهی کنه که با دیدن من خشکش زد!…
(عکس خود عروس خانم) دراکو: با دیدن تیلور خشکم زد!خیلی خوشگل شده بود جثطوری که اول باورم نشد که این تیلوره!تیلور دختر خیلی خوشگلی بود که همین خوشگلیش موجب حسادت خیلیا شده بود ولی دیگه تو لباس عروس بیش از اندازه زیبا شده بود!…
تیلور: دراکو درحالی که هنوز تو شُک بود نزدیکتر اومد و دستامو گرفت،بوسه عمیقی رو پیشونیم کاشت و گفت«خیلی دوست دارم تیلور!»اروم خندیدم و گفتم«منم همینطور!»پس از مدتی به ویلا رسیدیم و وارد باغ شدیم.همه مهمان ها رسیده بودند و با ورود ما از جایشان بلند شدند و شروع به دست زدن کردند.با خوشحالی از میونشون رد شدیم که ناگهان گلبرگ های سفید و صورتی ای روی سرمون ریخته شد.نگاهم به هرماینی افتاد که با جادو داشت گلبرگ هارو آروم آروم روی سرمون میریخت و مسیر رو بهمون نشون میداد…
یازده سال از اون موقع گذشته بود و زندگی خانواده خوشبخت دراکو و تیلور مالفوی با ورود دو فرزند خوشگل به نام های وایولت و سوروس رنگین شده بود…