
سلام اینم پارت سه ببخشید دیر گذاشتم درگیر امتحاناتم بودم اما جمعه وقت آزاد دارم

یکدفعه صدای جیغ اومد رفتم دم پنجره دیدم یکی به شهر حمله کرده زود تغیر شکل دادم و رفتم کمک کت با هم اون آکوما زده رو شکست دادیم و بعد رفتیم خونه وقتی رفتم خونه یکدفعه دیدم ساعت9زود رفتم پایین برای شام بعد شام چون خیلی خسته بودم رفتم تو اتاق و خوابیدم از خواب پاشدم یکدفعه یادم اومد که امروز پنجشنبه است و جشن آلیا است و تولدش رو توی پارک میگیریم زود آماده شدم و رفتم بیرون کادوی آلیا روخریدم و اومدم خونه کادوش کردم بعد رفتم تو کمدم تا لباس بردارم دیدم چیز زیاد قشنگی نیست دوباره لباس پوشیدم کردم و رفتم تالباس جدیه بخرم رفتم تو لباس فروشی اونجا لوکا،کاگامی،نینو،آلیا،جولیکا،رز و آدرین رو دیدم (آلیا میدونست که میخوان براش تولد بگیرن) رفتم و لباس انتخاب کردم بعد از کلی گشتن یک لباس زیبا پیدا کردم و خریدم
بعد لباس رو برداشتم ساعت رو که دیدیم زود رفتیم خونه و آماده شدیم (ازاین به بد این 🐢نینو🐞مرینت🐍لوکا🐲کاگامی🌷رز🌹جولیکا🐾آدرین خواهند بو🐞لباس پوشیدم و رفتم مهمونی همه اومده بودند به همه سلام کردم و بقیه هم سلام کردن بعد تولد همه رفتیم خونه🐾داشتم به مرینت فکر میکردم که یک صدایی اومد گفتم بله ❄بیا بریم غذا بخوریم
(این❄پدر آدرین است یعنی گابریل)
بعد ناحار مرینت رفت تو اتاق رفتم پیشش بهش گفتم من.....عاشقتم 🐞آدرین بهم گفت که عاشق منه من مثل یک گوجه قرمز شدم🍅(ببخشید نگفتم که این🌺خواهر مرینت هست)🌺داشتم به حرفای مرینت و آدرین گوش میدادم
🐞به آدرین گفتم که من ....... عا...ش...قشم بعد هم رو بوسیدیم
بعد بهم گفت که کی تولدمه گفتم یک هفته دیگه پنجشنبه تولدمه🐾عه منم هفته دیگه جمعه تولدمه
🐞بهش گفتم یک راز است که همیشه میخواستم به یکی بگم اما نمیتونستم و الام میخوام به تو بگم میتونی این راز رو نگه داری🐾
بله من میتونم راز تورو نگه دارم منم یک راز دارم و میخوام به تو بگم میتونی این راز رو نگه داری🐞آره من راز دار خوبی هستم میتونی بهم بگی اما اول بزار من رازم رو بهت بدم گفتم تیکی خال هاروشن و سریع آدرین رو بردم بالا پشتبوم خیلی تعجب کرده بود بعد چند دقیقه به خودش اومد و گفت حالا نوبت منه تا رازم رو بهت بگم 🐾به مرینت نگاه کردم و بعد چشمام رو بستم و گفتم
پلگ پنجه ها بیرون و تبدیل شدم به گت نوار مرینت قش کرد و داشن از پشتبوم میافتاد سریع گرفتمش و بردمش تو اتاق سریع به خودم تبدیل شدم و رفتم پایین و یک لیوان آب آوردم دادم به مرینت بعد این که بهوش اومد در رو قفل کردم و باهم در مورد همه چی حرف زدیم
این پارتم تموم شد عکس این پارت عکس مرینت در مهمونی تولد آلیا هست بای بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (2)