🕯🤍
سلام بچه ها من اومدم با رمان دورگه پارت 2🖇🤍
حسامممم ج ج ج جانم بابا بیا اینجا بیین سیا من فاتحم خوندس سیا: برو منم میام اوکی بیا بریم کجا بودی حسام؟ سیا:عمو رفته بودیم دانشگاه تو دلم ی خفه شو سیا گفتم و سیا رو تیشگون زدم بابا من رفته بودم داخل همون عمارت مخروبه تو چیکار کردی؟ بیخشید میدونی ممکن بود چ بلایی سرت بیاد؟ اخری رو با داد گفت منم رفتم تو اتاق سیا دوید پیشم سیا سیا: تو چته حسام ندیدی مرده جه با ابهت دعوا میکرد سیا: اره خب ولی پدرتههههه نه سیا اون پدرم نیس چی؟ بعد اینکه من ب دنیا میام بابام ولمون میکنه مامانمم برا همین فک میکنه من تقصیر کارم -اینا رو باید الان میگفتی؟ +ببخشید سیا -اوکی حالا اشکال نداره. نظرت چیه بریم پیش فرید و علی؟
علی: بچه ها میخام ی چیزی بگم ها چیمیگی؟ من میخام ازدواج کنم همه زدن زیر خنده😂 علی: من جدیممممم تونستم خنده مو کنترل کنم و ساکت باشم خب حالا میخای کسی ک میخای باش ازدواج کنی راضیه؟ اره راضیه فقط مونده داداشش راضی بشه خب راضیش کن علی: اجازه میدی با سیما ازدواج کنم؟ تو ذهنم داشتم علی و سیما رو تصور میکردم خنده دار بود همش ب خودم میگفتم کی میخاد با سیما ازدواج کنه؟ بهش گفتم باشه مبارکا باشهههههه علی هاج و واج مونده بود سیا: فریددد فرید جلوتو بپااااااا
خودافیظ🫢
نظرات بازدیدکنندگان (0)