ناظر رد/شخصی نکن🤍🥺
ありさ(آریسا):«من ...، من کجام؟ مکانی که توش بودم شبیه بیمارستان بود . پرستار:«اوه به هوش اومدی عزیزم؟ بعد از چند دقیقه دکتر اومد . دکتر:اسمت چیه؟اسمتو یادت میاد؟ هر چی به ذهنم فشار میآوردم یادم نیومد من کی ام؟ هیچی یادم نبود . فقط پشت سرم کمی احساس درد میکردم. دکتر (به یه دختری که نمی شناختمش):«این خانوم حافظه بلند مدتشو از دست داده و هیچ مدرک شناسایی هم باهاش نبود . به پلیس اطلاع دادیم . دختره(کیانا):«اممممممم امممممم من....، من با خودم میبرمش خونه.فقط کی مرخص میشه؟ تا وقتی که خانواده پیدا شه مشکلی که نداره؟ دکتر:« این تو حوضه کاری من نیست خانوم باید به پلیس اطلاع بدید. روزی هست که حالش رو به بهبود هست فک کنم امروز یا فردا . دختره از اتاق رفت بیرون و بعد از مدتی برگشت . دختره:«سلام . اسم من کیانا ست. اسم تو چیه ؟اها تو اسمتو یادت نیست پس اگه مشکلی نیست من میتونم تو رو یوریکو صدا کنم؟ آریسا:«.......... کیانا :«تو حافظه بلند مدت رو از دست و حالا قراره یه مدتی پیش من و بابا بزرگم زندگی کنی تا خانوادت پیدا شه. ............................... نمیدونم چرا ولی نسبت به اون دختر(کیانا) حس اعتماد داشتم . .........
خونشون یه مغازه دوریاکی فروشی بود؟ از تاکسی که پیاده شدم . یه پیرمرد رو دیدم که جلوی در و منتظر نشسته بود مینا که دستمو گرفته بود گفت :«اممممم یوریکو این پدر بزرگمه تو هم میتونی بابا بزرگ صداشون کنید. بابا بزرگ :«سلا دخترم . این همون مهمونیه که میگفتی ؟
پارت بعدی رو کیانا می زاره. لایک نمیکنی ؟
..........(:
نظرات بازدیدکنندگان (6)