
ناظر عزیز لطفا داستانم واقعا چیزی نداره (◍•ᴗ•◍)❤
+اوفففف امروز یکی از خسته کننده ترین روز های عمرم بود اصلا دلم نمیخواست به اون مهمونی برم ولی الان یه که یه کوچولو خوشحالم که رفتم ولی خدایی خوشگل بود نههه داری چی میگی ا/ت به خودت بیا از خسته گی زیاد بدون این که لباسامو عوض کنم خوابیدم (حالا انگار مثلاً کوه جابهجا کرده مامانم همیشه اینو میگه بهمʕ·ᴥ·ʔ) -بعد رسوندن ا/ت رفتم خونم به دوش گرفتم و رو مبل دراز کشیدم جیمین :جیمین اومده دیدنتتتتتتتت -میشه کمتر داد بزنی جیمین:چرا از اینکه یه مهمون کیوت و جذاب داری خوشحال نیستی؟!! -زدی به هدف جیمین:یااااا داری قلبمو میشکونیااااا -باشه کافیه میشه بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم
جیمین:باشه خب بگو چیشده -میدونی موضوع ا/ت جیمین:اوه تو واقعا دوسش داری ؟ -نمیتونم از فکرش در بیام و از طرف دیگه هم خانواده هامون کمی باهم اختلاف دارن اگه اوضاع بین خانوادمون درست نشه *ج*ن*گ* راه میوفته خیلی میترسم اگر هم *ج*ن*گ* راه بیوفته تا زمانی که یکی ن*م*ی*ر*ه دست بردار نیستن جیمین:نگران نباش تهیونگ همه چی درست میشه تازه تو چرا یه جوری میگی انگار سه ساله باهم ق*ر*ا*ر میزارید الآنم داری میری خواستگاریش
-خودتم خوب میدونی من هر چی بخوام رو بدستش میارم جیمین:اوهم حتا ا/ت رو !!ولی فکر میکنم کمی سخت باشه واست -هر چقدرم سخت باشه بدستش میارم جیمین:باشه حرفی درش نیست من دیگه برم -باشه زود تر برو خستم میخوام بخوابم جیمین:واقعا!!!خب من تو اتاق مهمون میمونم پس -یاا گمشو دیگه جیمین:باشه بابا من رفتم خدافظ -خدافظ فلش بک فردا صبح +بیدار شدم دو سه دقیقه ای طول کشید ویندوزم بالا بیاد دیدم با همون لباسا خوابیدم رفتم دوش گرفتم و برگشتم بعد رفتم صبحانه بخورم ساعت ۸بود تعجب کردم زود بیدار شده بودم پدر مادرم داشتن صبحانه میخوردن رفتم سلام دادم و نشستم داشتم آبمیوه رو میخوردم که با حرف پدرم شوکه شدم .............
+پ.پ...پدر چی گفتی پ.ا :درست شنیدی باید با کسی که امشب قراره بیاد خاستگاریت ازدواج کنی با پدرش مشکل داشتم باید برای حلش با پسرش ازدواج کنی +پدر چرا من باید با کسی که نمیشناسمش ازدواج کنم این غیر منصفانه است تازه اونم فقط واسه حل یه مشکل پ.ا:رو حرف من حرف نزن همین که گفتم +باورم نمیشه پ.ا:باورت بشه تو همون مهمونی دیدیش +پس واسه همون منو فرستادی به اون مهمونی پ.ا:آره +دیگه واقعا خسته شده بودم از صندلی بلند شدم و رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و به بد بختیام فکر میکردم چرا باید من باشم این همه آدم تو این دنیا هست چرا من باید بچه این خانواده باشم ......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود 💙🎀
پرفکت-!
(っ.❛ ᴗ ❛.)っ
تنک( ◜‿◝ )♡
عالييييى مثل هميشه عالييييى
كلاس چندمى؟
مرسییی(◕દ◕)
نهمم سال آخرم بعد سه سالم مدرسه بی مدرسه(~‾▿‾)~└|∵|┐♪
اى خر شانسسس😂😂
راستى درساتو خوب بخون😂❤️
موفق باشى❤️
چشم خوب میخونم (づ ̄ ³ ̄)づ
❤️❤️❤️
منى كه دو سال ازت كوچيكترم ولى دارم نصيحتت ميكنم 😂😂😂😂
من کع میدونم اون پسره تهیونگه😹
از کجا میدونی ها از کجاااااا قراره بد جوری زد حال بخوریاااا ببخشید متاسفم
ولی مرسییی꒰⑅ᵕ༚ᵕ꒱˖♡ᕦ༼ ~ •́ ₒ •̀ ~ ༽ᕤ
عررر چرااااا
نه نکننننن
o(╥﹏╥)o
پایانش خوشه نگران نباش😂ʕっ•ᴥ•ʔっ
بهترین داستانیه که دارم میخونممم
گیلیگیلیگیلییییی
(◍•ᴗ•◍)❤
مرسییی
عالیههه
(ʃƪ^3^)
مرسییی
ی چی بگم ؟ داستانت خیلی عالیه ولی ۲ تا چیز تو بهتر شدنش بگم؟
جزئیات بیشتری بهش اضافه کن :)
مثلا ا.ت روی تخت مشکیش نشست و به مشکلات بی پایانش فکر کرد :))))))))
و میشه بجا ا.ت اسم بزاری برا دختره؟ بنظرم استفاده شخصیت ا.ت قدیمیه
اگر ناراحت شدی ببخشیددددددددد کامنتم رو پاک کن ..
منم یه چی بگم خب من قبلا تو اینیستا فعالیت میکردم ولییییییی الان دیگه نمیشه
منم که باید امسال رو خیلی بهتر درس بخونم واسه همین با استرس مینویسم اصلا نمیدوم چرا با این که امتحان دارم مینویسم این داستانم قبلا نوشته بودم ولی با کمی تغییر دارم میزارمش همین دیگه
مرسی از نظرت سعی میکنم بهتر بنویسم(っ˘з(˘⌣˘ )
( ˘ ³˘)♥
ببخشیددد