
هلو من امدم دیگه ایندفعه رمان داریم تقریبا ۱۲ تا قسمه یا بیشتر یا کمتر
داستان عشق واقعی من: یه دختر که بعد از سال ها دوباره بر میگرده به زادگاهش چه احساسی داره؟ بعد از اینکه تمام کسایی که ولشون کرده رو میخواد دوباره ببنه چه احساسی بهش دست میده؟ بعد از اینکه کسی که عاشقش بوده رو ول کرده چطوری باید دوباره توی اون چشمای جنگلیش نگا کنه؟
بعد از سال ها دوباره برگشتم پاریس از بالا داشتم شهر رو نگاه میکردم کوچه پس کوچه های که کلی باهاش خاطره داشتم کسایی که دوستشون داشتم و کسی که قبلا عاشقش بودم از هواپیمای شخصیم بیرون امدم موجی از خبرنگارا داشتن میریختن سرم که بادیگاردا امدن و منو نجات دادن اره .....من مرینت دوپن چنگ م ریس یه شرکت برند طراحی کسی که سومین نفر پولدار جهانه حالا دوباره بعد از سالها امدم پاریس جای که زندگی میکردم اما خوشحالم.....خوشحالم که اون اتفاق افتاد و من رفتم اینگیلیس که موجب اینهمه فعالیتم شد باعث موقیتهای که الان دارم اتفاق بیوفته اون اتفاق باید می افتاد تا من الان اینجا باشم ولی...چطور میتونستم اونهمه درد و فراموش کنم؟چطور؟باید چطوری توی اون چشما نگاه کنم؟اصلا هنوز هستش؟هنوز اونی وجود داره؟؟؟ بهر حال اون و من دیگه ما نبودیم مای در کار نبود با صدای راننده به خودم امدم راننده:کجا میرید خانم؟ مری:برو مرکز خرید راننده:اما... مری:همین که گفتم اه چه سمج بود سرنو کردم تو گوشی یه پست دیدم از اون با اون موهای لیمویش با چشمایی سبزش داشت از بین همه رد میشد چقدر لاغر شده با اون صورت خنده روش چیکار کرده؟؟ با خودش چیکار کرده؟ که صدای در امد راننده:رسیدیم مری:باشه برو خریدامو که کردم بهت زنگ میزنم راننده: ببخشید ولی من منتظرتون میمونم مری:کارم طول میکشه را:من منتظر میمونم باشه ای گفتمو پیاده شدم چه راننده سمجیه تاحالا همچین راننده ای ندیده بودم رفتم توی بزرگ ترین پاساژ لباس پاریس تابستون بود پس باید یه لباس خوب می خریدم رفتم توجهم جلب شد به یه مغازه رفتم تو یه ست تابستونی دیدم یه تیشرت رنگی با یه شلوار پاچه دار خوشم امد گذاشتم یه ۵ دست لباس دیگم برداشتم معلوم بود فروشنده خیلی خوشحاله داشتم حساب میکردم که چشمم به یه عینک افتاد خیلی قشنگ بود اونم بود برداشتم با ست تابستونی
به زور توی ۷ تا کیسه خریدامو جا کردش راننده رو صدا کردم میخواست کیسه هار برداره معلوم بودش خیلی داره بهش فشار میده جوری که داشت از کلش دود بیرون میزد😂😂😂 بعد از اینکه خریدامو گذاشت پشت ماشین سوار شدیم نگا کردم ساعت ۶ و نیم عصر بود یعنی ۴ ساعت داشتم خرید میکردم؟(من:چه خخخخببرهههه چه خببررتونه😐😐😐😐😐😐😐) داشتیم میرفتیم سمت عمارت که شیکمم قارو قور کرد سریع داد زدم:وااایساااا بنده خدا راننده از ترس کلش محکم خورد به سقف فکر کنم تا ۲ هفته دیگه باید گل بزاریم سر مزارش مری:گشنمه وایسا از شانسم یه دونه هایپر بزرگ اونجا بود رفتم چیپس و پفک و نوشابه و کلی زهر مار دیگه من:بچم حوصله نداره تعریف کنه😂✊🏻 اره خلهصه دوباره ۵ تا کیسه دیگه م راننده برد فکر کنم کمتر از اونی که فکرشو میکردم باید سر مزارش برم حداقل بتونه تا ۶ روز دیگه دوم بیاره🌹😐✊🏻 راننده با هه هه کنان گفت را:مم .....میتو...نیم....بر..یم..عم.ا.ر.ت؟ مری:اره برو دوبار سرمو کردم توی گوشی یکم اطلاعات در موردش در اوردم اون موقعی که من رفتم صاحب یه شرکت بود اما توی اون چیزی که من خوندم دیدم که ۲ ماه بعد از اینکه من رفتم صاحب شرکت پدرش گابریل شد یکم شک کردم یاد گذشته ها افتادم قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته و من برم :۳ سال پیش مری:ادرین بیا بریم بستنی بخوریم ادرین:باشه عزیزم بریم مری:رفتیم بستنی گرفتیم از اندره بعدش رفتیم روی پل سن نشستیم مری:ادرین اد در حالی که سرش توی گوشیش بود :چیشده؟ از خوردن دست کشیدم و گفتم:چرا حواست نیست پرا اینروزا اصلا حواست بهم نیست؟🥺😕🙁 ادر: چیکاره منی؟به تو چه.....یعنی ..اا ببخشید مر.جب.. مر:بسه ساکت شو .سریع با دو رفتم بستیو توی دستمو انداختم پایین چرا من اینقدر بدبختم؟چرا؟؟ سر راه به اون خوردم سرمو اوردم بالا با چشمای ابی با موهای پر رنگ تر از من لوکا بر خوردم تا چشمای بارونی منو دید تعجب زده لوکا:مرینتتت؟چیشده ؟ مری:.......... لوکا:چیشده؟؟چرا حرف نمیزنی؟ پسش زدم رفتم خونه دیدم کلیی پلیس دم دره با اظتراب رفتم سمت در ... مری:سلام ببخشید چیشده؟؟ پلیس:شما مرینت هستید؟ مری:ا.ااره پلیس:من...متاسفم مادر پدرتون.... مری:....
یاح یاح یاح یاح😆😆سر جای حساس کات کردم برای پارت بعد فالورا به ۱۵ برسه❤😊🍭
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
عالی بود
اگر خواستی به داستان های منم سر بزن ممنون میشم
عررررز سلام خوبی چطوری خوشحالم دوباره میبینمت من همون کاربر
🌷pppp🌷م متاسفانه پیجم پرید خوشحالم دوباره میبینمت💝🤧
سلام
منم خوش حالم دوباره میبینمت امید وارم با پیج جدیدت موفق باشی
عالییییییییییییییییی بعدییییییییییییی
💫🍭😝
فقط همین اول داستان کاری نکن لوکا آدم بده بشه که خسته شدم از بس لوکا آدم بد بود
خخخخ فکر کردی لوکا رو بد میکنم؟
حکم جدید پارت بعد تا ۱ص ساعت دیگه در غیر این صورت شما بازداشتی☺️☺️☺️شوخی کردم داستانت عالیه منتظر پارت بعدی هستم