Slaaaaaaaaaaam🫀🌚♥️
من توی اون یه هفته اعتماد به نفسم رفت بالا چون از چهارصد و دوتا تا پسری که تو هاگوارتز بودن من هفتاد و چهار تا درخواست داشتم ، البته بماند که هرکس میومد با دیدن چهره ی عصبی دراکو همون راه رو برمیگشت .
گلابی وایستاده بود پشتم و نمیذاشت کسی باهام حرف بزنه . اون شب بهم گفت بیام تو برج ستاره شناسی . منم بدو بدو رفتم و دیده مثل همیشه با لباس خواب خرسی ی ابیش اومده و کلی شکلات دستشه ، به گمونم نقطه ظعف منو فهمیده . بعد خوردت کلی شکلات از دل درد روی زمین ولو شدم
دراکو بهم یه گل رز مشکی داد و گفت _ ماله توعه + مرسی فل فل دمه ای من _ اتیشش بزن + چرا _ انجامش بده + آخه من دوسش دارم _ بیخیال بیبی یکی دیگه برات میخرم الان اینو بسوزون + باشه .
وقتی اتیشش زدم از توش یه نامه درومد ، نوشته بود :« با من ( از زبان نویسنده :« چی فکر کردی بلا گرفته 😈 ) میای به مراسم طول بال ؟ به دراکو گفتم ، نارنگی سبزم اونجوری که تو وایستاده بودی پیش من کسی بهم درخواست نده ، اوممممم ... گناه داری باشه قبول میکنم . دراکو چشمامو و مظلوم کرد و گفت ، یعنی میخوای با کسی دیگه ای بری ؟ . منم یه شکلات گذاشتم دهنم و با دهن پر گفتم ، نه جوجه من فقط با خودت میومدم نه با کس دیگه ای .
دراکو گفت ، میدونستم . منم گفتم ، فقط خیلی دیر شده . دراکو پامو قلقلک داد و گفت ، نه بابا . خلاصه باز تا صبح میخندیدیم و حرف میزدیم ، بازم فردا سر کلاس شوت میزدیم چون شب نخوابیده بودیم .
پارت بعددد