

ناگهان Yorخبث از پنجره ی بالای عمارت وارد می شود! پنجره را با حرکات مانند بروسلی می شکند و می اید تو🤣🤣(ببخشید جمله بندیم ضعیفه😁) Yorخبث با لگد هنرمندانه اش کیم سوجین را پرت می کند 1000 متر ان ور تر از عمارت ممدخان🤣🤣🤣 Yorخبث: سلام من Yorخبث هستم یکی از حنایان😊 شنیدم میخواهید از ممدخان دزدی کنید من هم امدم تا کمک کنم😜 خانم گل: دستت درد نکنه حالا بدو بریم هستی:اره ممکنه ممدخان بیدار شه ساعت 5 و 45 دقیقه بود ممد ساعت 6 بیدار می شد هستی ، خانم گل و Yorخبث وارد اتاق شدند

طعم های عالی روی میز ممد بود خانم گل گفت: من اول میرم خانم گل پاورجه پاورجه جلو رفت که یهو پاش رفت توی تله ی موش! میخواست جیغ بزنه ولی هستی سریع جلوی دهنوشو گرفت. هستی: مراقب باش! ممدخان خیلی حواسش جمه! خانم گل : باشه خانم گل ،هستی و Yorخبث اروم اروم و حواس جمع رفتن و به میز ممدخان رسیدن Yorخبث رفت و یکی از طعم ها ی عالی رو برداشت و همگی بدو بدو از عمارت رفتن بیرون ولی دم در عمارت کیم سوجین بود!! گفت: کجا با این عجله؟؟ ای حنایان! یک فرد دیگه هم با کیم سوجین بود! اون فرد گفت: من MACRO هستم. یکی از ممدیان! فکر کردین می تونید از دست ما فرار کنید! خانم گل گفت: بله که می تونیمم!!!!!!!!!!حملهههههههههههههههه!🤣

خانم گل از توی گوش MACRO و پخش زمین شد!هستی هم با روسری خ.ف.ه اش کرد!🤣🤣 Yorخبث هم دوباره کیم سوجین را به 5000000000 متر ان ورتر پرتاب کرد!🤣🤣🤣🤣(با لگد) خانم گل: اخیش! حسابشونو رسیدیم😜 چقدر حال داد! هستی : حالا بریم پیش میلی! میلی دم در بزرگ عمارت بود میلی: خوب شد اومدین من کالسکه اوردم! همگی سوار کالسکه شدند و به عمارت شهربانو حنا رفتند. شهربانو حنا هنوز بیهوش بود و حنایان بالای سر او بودند. خانم گل طعم عالی را به شهربانو حنا داد و شهر بانو حنا بیدار شد!😊😊😜

خانم گل: شهربانو!😊 همه ی حنایان: شهربانو ی بزرگگ!😜😊 همه شاد بودند ! و شادیشان را به انواع مختلف نشان میدادند. خانم گل: ولی هنوز این جنگ تمام نشده!! ما هنوز طعم های عالی را پس نگرفتیم! انها حق ممدخان نیستند! حق همه ی ما هستند! یا ما از این شهر میرویم و تستچی را خالی می کنیم! یا انها به ما طعم های عالی را به ما می دهند! ما هم حق داریم! حققققققققققق! با با تمام توان حمله می کنیم! برای گردوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 همه ی حنایان:برای گردو! برای گردو! خلاصه فردا صبح همه به جلو عمارت ممدخان رفتند و یکصدا گفتند:ما گردو می خواهیم! طعم عالی می خواهیم! ما گردو میخواهیم ! طعم عالی می خواهیم! این اعتصاب ها ادمه دار شد دیگر همه شغل هایشان( تست سازی) را کنار گذاشته بودند و اعتصاب می کردند. هستی و خانم گل و شهربانو هم که دوستان صمیمی شده بودند همفکری می کردند تا راهی پیدا کنند. ولی راهی وجود نداشت.......................

خوب این بود از این پارت راستی دلیل اینکه من کم میزارم اینه که بعضی وقت ها ایده کم میارم و نیازه یکم روش فکر کنم که چی بزارم راستی اونهایی که گفتن میخوان باشن پارت بعد حتما هستند
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
منو پارت بعد بزارررر
بزاررررر
باشه همین الان میزارممم
بعد تو بلاگ بپو منتشرش کنن
قرار بود دیروز پارت جدید رو بزاری
ببخشید عزیزم برام کار پیش اومد امروز میزارم
قرار بود بزاری امروز
ببخشید کار برام پیش اومد امروز میزارم به جاش
ایده : حناییا که اعتصاب کردن حمله کنن به عمارت ممد، بعد ممدیا با حناییا بجنگن درضمن با نوشتن این داستان دو دل میشی حناییا برنده شن یا ممدیا😂🗿
🤣🤣🤣من به پایانش فکر کردم ولی به وسطش فکر نکردم🤣🤣🤣🤣ایده ی خوبی بود ممنان
قسمت بعدی منم باشمااااااااااا😂💕🗿
فک کنم پارت بعد اسیدیان بیاد همه ی طعم های عالیو بخوره حتی واسه ممدم چیزی نمونه!😂🗿
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
ادمین فالوت کردم بفالو پیلیز 😐🤝
فالوت کردم
ام دد
عالی بود
من کجامممم😐🗿😐🗿😐🗿
صبر کن عزیزم
ایده ها کمه
پارت بعد شما حتماااااااااا میای
فقط داستانو دنبال کن
عالییی
میگم اونایی که توی پارتای قبل بودن توی پارتای دیگه هم میان مثلا یکی توی پارت ۷ بود تو پارت ۸ هم هست؟
بستگی داره
شاید یکی پارت 2 بود الان نیست شاید هم یکی تا اخر داستان باشه
فعلا تو و خانم گل و هستی هستین تا اخر
مرسی که من رو تا آخر میذاری❤️
خواهش می کنم💕