منم رفتم و یکی از خوابگاه های خالی اونجا رو پیدا کردم صبح زود بیدار شدم لباسمو پوشیدم و رفتم تا به زخمی ها سر بزنم ~~~~~~~~~~ تقریبا نزدیک ظهر شده بود و وقت ناهار بود فقط سه نفر مونده بودن ینفرشون کره ای بود و با کسی که کنارش بود صحبت میکرد رفتم سمتش تا زخمش رو ببینم در کمال ناباوری چینی بلد بود سعی کردم باهاش صحبت کنم تا هواسش پرت بشه اسمش نامجون بود و دیشب با دوستش به چین رسید شمالیارو دید و باهاشون مبارزه کرد
دومیشون دوست نامجون بود ادم خوشرویی بود و حتی موقعی که درد داشت سعی میکرد تا لبخند بزنه اون میگفت که داخل مرز بین چین و کره با شمالیا دعواش شد و جنگید اسمش جیهوپ بود........... انگیزه ی جیهوپ برای به چین اومدن و جنگیدن با شمالیا این بود که مردم کشورش ظالمانه نمیرند و خانوادش در امان باشن
سومیشون اصلا هیچ رابطه ای با اون دوتای قبلی نداشت چینی بود و زیاد حرف نمیزد چهره ی خیلی سردی داشت به گفته ی خودش موقع اومدن به پادگان یه شمالی بهش حمله کرد اون هم اسیب زیاد جدی ای ندیده بود بعد از اینکه زخمش رو پانسمان کردم رفتم تا براشون ناهار ببرم
خبببب......دوست دارم نظرتون رو تا اینجای داستان بدونم♡
عالی 🧸🧋
ممنونممم
خیلی قشنگن ادامه بده 💜
مرسی عزیزم امیدوارم توهم ادامه بدی چون قلمت واقعا قشنگه
من ادامه میدم تا زمانی تستچی تایید کنه💜
تستم شخصی شد...
"دیالوگفیکهایتستچی"
میتونی یه سر بهش بزنی؟.-.
تو هم میتونی رمانت رو معرفی کنی:]
حیح حتما:>
خیلی هم عالی:)))
مثل تستای خودت:)
مرسییییی )
نظرم اینه که خوب نبود.....عالللی بود♥️
حیححححح:)
پرفکت
:>>>>>>>>🦋🤝