پارت 3 هم درست کردم، 10 تا ❤ فراموش نشه 😘
مانلی فکر میکنی چرا سام اینجاست یعنی ممکنه که بابام فرستاده باشدش؟ مانلی : نه فکر نمیکنم، شاید یه سفر کاریه شاید قرار رو با ستیلا تو یکی از کافه های شهر گذاشتیم ستیلا : سلام روشا قشنگم، ببخشید بهت نگفتم عجله ای اومدیم، حالا تو پاریس چی کار میکنی؟ قضیه رو براش توضیح دادم و زد زیر خنده کجاش خنده داره در مورد زندگی منه ستیلا : خوب حالا، گفتی فامیلیش چی بود؟ فرشادی ستیلا : سام فرشادی، یادم اومد من اونو میشناسم قبلا به خاطر شغلی که پدرم داشت، چند سری دیدمش حتی شماره اش دارم واقعا 😳 ستیلا : اره خوب، بچه ها مامانم زنگ زد من دیگه باید برم! باشه خداحافظ عزیزم
مانلی : بای بای مانلی : خب اینم از ستیلا، دیگه کجا ببرمت؟ نمیدونم هر جا که دوست داری! مانلی : به نظرم بیا بریم خونه یه خورده استراحت کنیم. .... مانلی : میگم روشا یعنی تو واقعا از سام بدت میاد چطور مگه ؟ مانلی : آخه به نظر نمیاد که ازش متنفر باشی ! خب اره اونقدر را هم ازش بدم نمیاد مانلی : میدونستم ! پس تو هم یه حسی بهش داری .
چی نه من همچین حرفی نزدم ! مانلی : باشه منم که باور کردم ساکت شو کمی که با خودم فکر کردم دیدم واقعا کمی بهش علاقه دارم. تا وقتی رسیدیم دیگه بعد از ظهر شده بود و شروع کردیم به خوردن ناهار. یه خورده استراحت کردیم و با مانلی یادی از خاطرات گذشته کردیم ، مامانش هم برامون ابمیوه های طبیعی می اورد، اصلا حواسمون به ساعت نبود که یهویی به خودمون اومدیم و دیدیم که ساعت 10 شبه، پدر مانلی اومده بود و شام رو خوردیم، تلویزیون تماشا کردیم و بعد رفتیم تو رختخواب، مانلی هم همش در مورد اینکه چرا از سام خوشم نمیاد سوال می پرسید، بالاخره هر جور که بود خوابیدیم
خب پارت بعد پارت اخر هستش 💕 لایک ها باید بالای 10 تا باشه تا تست ساخته شه 🌻