سلامم^^ حمایتت پلیز))داستان خیلی طول میکشه که به ماجرای اصلی برسه اما مطمئن باشین حوصلتون تا اون موقع سر نمیره>>
کاور تست^^
بعدییی))
|•ویو ریچل•| با صدا زدن اسمم از خواب بیدار شدم..اما کسی نبود..یعنی چی پس کی بود که منو صدا میزد؟ عام مهم نیست حتما خواب دیدم..چند دقیقه مثل چوب توی تخت بودم و به دیوار زل زده بودم که در اتاقم زده شد..// +بیا تو _ریچل برات غذا درست کردم و برای وعدههای بعدت هم گذاشتم فریزر میتونی گشنت شد دربیاری بزاری توی ماکروویو گرم شه بخوری + خب ممنون،الان میخوای بری؟ _ اره از بیمارستان زنگ زدن بهم گفتن که خواهرم پاش شکسته باید برم.. + باشه امیدوارم زودتر خوب شه..پس خداحافظ تا چند روز دیگه _ممنون // فلورا لبخندی زد، دستاشو به نشونه خداحافظی تکون داد و از اتاقم رفت..با اینکه اون ۲۳ سالشه اما مثل همسن خودم باهام رفتار میکنه..خداروشکر عمو انتخاب خوبی واسه خدمتکارم کرده..هوفف ساعت چنده...گوشیمو نگاه کردم دیدم ساعت ۶ عصره..چقدرم خوابیدم..پتو رو کنار زدم و خودمو توی آینه دیدم جیغ خفه ای کشیدم یا خدا این منم پس اینی که توی آینس کیه..دستی به موهای کوتاهم کشیدم که خیالم راحت شد خودم بودم.. حیح..رفتم توی آشپزخونه غذا گرم روی گاز بود...برای خودم توی بشقاب کشیدم و خوردم بعدشم بشقابو انداختم توی ماشین ظرفشویی..کی حوصله ظرف شستنو داره..از پنجره بزرگ عمارت بیرونو نگاه کردم خورشید داشت غروب میکرد..منم که عاشق این هوا سریع لباسامو عوض کردمو رفتم بیرون..هدفونمو روی گوشم گزاشتم و چشمامو بستم با اهنگ زیر لب زمزمه میکردم..به پارکی رسیدم روی چمن سبزش دراز کشیدم و نفس عمیق میکشیدم....یک ساعتی از بیرون بودنم میگذشت که تصمیم گرفتم برگردم خونه....**روپوش مدرسمو پوشیدم..یه سوییشرت توری سفید هم روش پوشیدم و کیفمو برداشتم به سمت مدرسه حرکت کردم..توی راه یه آبمیوه واسه خودم گرفتم که توی مدرسه بخورم...**اقای اسمیت دبیر فیزیک داشت صحبت میکرد که در کلاس زده شد و مدیر جیمز وارد کلاس شد..همینطور که با نی آبمیوه توی دهنم بازی میکردم چشمم به دختری که پشت مدیر بود و سرشو انداخته بود پایین و دنبالش میومد. خورد.. // مدیر جیمز:سلام اقای اسمیت و بچهها بابت مزاحمت معذرت میخوام. اسمیت:مشکلی نیست بفرمایید. مدیر جیمز:خب امروز یه دانش اموز انتقالی داریم که به کلاستون اضافه شده و قراره تا پایان سال باهاتون باشه..دخترم خودتو معرفی کن..//
دختری که حالا متوجه شدیم دانش اموز انتقالیه سرشو بالا گرفت و خودشو معرفی کرد..موهای بلند قهوهای و چشمای عسلی داشت که ترکیب زیبایی از چهرش ساخته بودن// _سلام من کاترین شان هستم. اقای اسمیت:خوش اومدی کاترین خب میتونی کنار ریچل بشینی..// چشمامو تو حدقه چرخوندم و به اقای اسمیت نگاه کردم..کاترین سرشو تکون داد و اومد سمت میز..منتظر بود که کیفمو بردارم اما اصلا دلم نمیخواست کسی کنارم بشینه بخاطر همون حتی نگاهش هم نکردم..// مدیر جیمز:ریچل بس کن کلاسهای دیگه جای خالی نداشتن الان هم کیفتو بردار که کاترین بتونه بشینه..// حوصله بحث و دعوای دوباره رو نداشتم..عصبی کیفمو برداشتم و به جلو خیره شدم..کاترین بدون هیچ حرفی کنارم نشست و کتاباشو از کیفش دراورد..دختره فکر کرده کیه اهمیتی نمیده و حرف نمیزنه..البته چ بهتر که ساکته و رو اعصاب نمیره وگرنه جاش دیگه توی این مدرسه پیش من نبود هه..ابمیوه مو تموم کردم و از اون فاصله پرتش کردم توی سطل اشغال پایین کلاس و هندزفری و گوشیمو از کیفم دراوردم..کلاه سوییشرتمو تا ته کشیدم رو صورتم..اهنگو پلی کردم و باز رفتم توی دنیای خودم..
اره اما خیلی طول میکشه حالا بزار اسپویل کنم یکمشو من اول قرار بود با بنگچان بنویسم و نصفشم پیش بردم بعد نظرم عوض شد و کلا تغییرش دادم پارت های بالاتر به ته میرسه تا اون موقع پارتا رو زود اپ میکنم که کسل کننده نشه