
هلووو گایززز پارت ۵ عشق دبیرستانی:) نظرتون رو کامنت کنید و تست رو هم لایک کنید ممنونممم:) *ناظر چیزی نداره لطفا رد نکن🥲*
تا اینکه خواهر جیمین رو دیدم و سلام کردم (علامت خواهر جیمین#) +سلام #ببخشید شما؟ +من دوست جیمین ام منتظرم بیاد تا بریم دبیرستان #چرا دم در وایسادی؟ +گفتم که منتظر جیمین هستم شما؟ #من خواهرشم عزیزم بیا تو +نه ممنون فک کنم دیگه الان بیاد #تو میدونی جیمین دیشب کجا بود؟ +راستش ما دیروز با بچه های دبیرستان رفته بودیم کافه بعد هم که اومدیم دیگه دیر وقت بود بخاطر همین بابام به جیمین گفت میتونه بیاد خونه ما #آها
-خببب سلام آبجیییی #علیک معلوم هست از دیشب کجاییییی؟ -الیسا بهت نگفت؟ #چرا گفت -خب ما دیگه دیرمونه ظهر میبینمت بایییی #خدافظ +خدافظظظظ رسیدیم و رفتیم سر کلاس که جین اومد و گفت : =سلام بچه ها چطورید؟ -هی بد نیستیم =دیشب کی رسیدید خونه؟ -تقریبا ساعت از ۱۱ گذشته بود =جیمین چطوری اون وقت شب رفتی خونه؟ -بابای الیسا لطف کرد گفت میتونم خونه اونا بمونم +بچه ها کلاس شروع شد بقیه حرف هارو بزارید برای زنگ تفریح😅
کلاس تموم شد خیلی بی حوصله بودم و سرم رو گذاشتم روی میز و خوابم برد تا اینکه با صدای زنگ کلاس بیدار شدم جیمین توی گوشم گفت : -هی +بله؟ -بد خوابت برده بودااا دیشب مگه نخوابیدی؟ +به لطف جناب عالی من دیشب ساعت ۱۱ شب رفتم خونه و ساعت ۱۲ خوابیدم -شرمنده😅 +جناب پارک الانم حواستو جمع کن که معلم صدات نزنه😅😒
(پرش زمانی) مدرسه تموم شد جیمین بهم گفت که آخر هفته میخوان با شوگا و میا و جین برن بار منم میتونم برم که شمارش رو گرفتم و گفتم که بهش خبر میدم و رفتم خونه +سلام باباااا +بابا نیستی؟ بابام انگار خونه نبود زنگ زدم بهش و گفتم : +بابا خونه نیستی؟ {دخترم یه اتفاقی افتاده +چی بابا؟ {من خیلی اتفاقی مجبور شدم بیام آلمان و تا هفته ی بعد برنمیگردم +چرا انقد بی خبر؟ {دخترم بخاطر کارمه فقط تو تنها نمون یا برو خونه دوستات یا بگو اونا بیان پیشت عزیزم +باشه بابا نگران من نباش و مراقب خودت باش
زنگ زدم به جیمین و گفتم که تنهام و اگه میتونه بیاد پیشم اونم گفت که الان میاد… نیم ساعتی گذشت و صدای زنگ خونه رو شنیدم رفتم در رو باز کنم که دیدم جیمین هست : +سلام اومدی؟ -نه هنوز توی راهم +مسخره…بیا تو -چشم -خب ناهار خوردی؟ +نه دلم برای بابام تنگ شده اون همیشه برام غذا درست میکنه -خب امروز میخوای من برات درست کنم؟😋 +اوهوم برام غذا درست کن -پیتزا میخوری؟ +آرهههه -بیا با هم درست کنیم
یک ساعتی گذشت و غذا آماده شد و شروع کردیم به خوردن غذا که من خیلی ناراحت بودم -هی چرا انقد ناراحتی؟ +بابام…دلم براش تنگ شده تا یه هفته نمیبینمش یعنی الان داره چیکار میکنه -میگم میخوای امشب با بچه ها بریم بیرون +نه حوصله ندارم -خب باشه نمیریم +نه نریم بگو اونا بیان اینجا -باشه
غذامونو خوردیم و جیمین زنگ زد به بچه ها که انگار یه خبر بد شنید…
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود ولی بیشتر بزار داستان بعدی هم کوک
هر روز پارت جدید میزارم:)💚🥑
آفرین
عاليييى
از جونگ كوك
حتما:) فقط میخوام ببینم از کی بیشتر میگن برای داستان بعد از اون بزارم💚🥑
میگم مرض داری؟
توکه نمیزارین بعد که میزاری اینجوری کم میزاری جای حساس کات میکنیییی
ولی اوکی باحاله
من که هر روز میزارم🥲تازه یه روزهایی هم دو پارت🥲ولی مرض رو دارم😂امروز پارت جدید رو میزارم😂😉🐣
باشه پاستیل جون😚
پاااااااااااررررت بعدددددددددددددددددد
امروز میزارم❤️😉