بعد از مدت ها با به داستان جدید اومدم 🌹
داشتم وسایل مو جمع میکردم که برم، لباس هام با چروک های زیاد پرت شده بودن تو چمدون، نمیدونستم دارم چیکار میکنم، دست خودم نبود، فقط دوست داشتم از اون مخمصه بیرون بیام . سریع وسایل رو جفت و جور کردم و یه بلیط انلاین برای کشور فرانسه گرفتم. وقتی رسیدم به فرودگاه ، سی دقیقه به پرواز مونده بود، گوشیمو در اوردم و به مانلی زنگ زدم من و مانلی دوست های خیلی صمیمی بودیم ولی به خاطر شغل پدرش به فرانسه مهاجرت کردن : سلام خوبی مانلی؟ ببخشید مزاحمت شدم، می... می خواستم ببینم میتونی بیای دنبالم تو فرودگاه من هنوز تو ایرانم،یه 22ساعت دیگه میرسم به فرانسه، میتونی بیای؟ مانلی : اره عزیزم، ولی چرا اینقدر یهویی ماجراش مفسله وقتی رسیدم برات توضیح میدم. مانلی : باشه وقتی رسیدی بهم زنگ بزن ممنونم، این لطف تو فراموش نمیکنم
زمان رفتن شده بود، سوار هواپیما شدم و دنبال صندلیم می گشتم، کنار پنجره بود ، چقدر خوب از جاهای تنگ بدم میومد، خیلی خوب شد که کسی هم پیشم نبود. ساعت رو نگاه کردم و بعد گوشیمو خاموش کردم. وقتی رسیدم ساعت حدود 9 شب بود . گوشیمو روشن کردم و به مانلی زنگ زدم، یه ربع بعدش رسید و منو برد به خونشون، وسایلمو گذاشت تو اتاقش و پرید رو تخت و گفت : خوب ببینم، چی شده که اومدی فرانسه؟ یادته بهت گفتم بابام یه رقیب داره که باهاش در رقابته! مانلی : اره خوب یادمه که گفتی یه پسر داره که اون مدیر عامل اون شرکته
افرین الان بابام می خواد منو بزور به اون پسره بده که شرکت خودش پیشرفت کنه مانلی: چقدر بد به نظرم خوبه فرار کردی، ولی چرا یه کشور دیگه، میرفتی خونه عمه یی، عمویی نمیشد دیگه هر جا میرفتم یه نفر رو میفرستاد دنبالم مانلی:اشکالی نداره میتونی اینجا بمونی، مامان بابای منم چیزی نمیگن باشه من خیلی خسته ام اگه میشه یه رختخواب بده من بخوابم مانلی:باشه الان
منتظر پارت بعد باشید♡ چون خیلی وقته که فعالیت نداشتم ، خوشحالم کنید و لایک کنید زیر 15 تا لایک پارت بعدی ساخته نمیشه ❌