سلام این به اون معرفی شخصیت های داستانم مربوط نیست و من قبل از اینکه توی تست چی بیام این رو مینوشتم نصفه ولش کردم قبل از اینکه به تستچی بیام داستان های ابشاری زیاد میخوندم
پارت ۱ : سلام من نویسنده ی این داستان هستم اسمم السا هست ( نه اون السا ای که الان به ذهنتون آمد ) من می خوام خودم رو به ابشار جاذبه اضافه کنم ، این داستان خیلی بد می شد اگه از فصل ۱ تغییرش می دادم 😅 پس من داستانم رو تغییر دادم 😔 ( چند تا فیلم رو باهم ترکیب کردم ولی اصلیه ابشار جاذبه هست ) خوب بریم که داستان رو شروع کنیم 🤗
تستچی تقدیم میکند عسلی ها بزن بریم ... اینجا یک آبشاره که هزارتا قصه داره تو هر کدوم از قصه هاش یک درس زندگی داره فیلم میشه هروز تون با آبشار جاذبه میاره خنده رو لب این کلبه روز و شب معما ها حل می شه با فکر همه ی ما با هم ( دینگ 💡⚠️)
از زبون میبل : امروز قراره برگردیم ابشار جاذبه 🥳 عمو فورد و عمو استن هم از سفر آمدن 🥳 اما دیپر چرا خوشحال نیستی ؟ . دیپر : خواهری یادته وقتی داشتیم از آبشار جاذبه می رفتیم رفتیم توی جنگل یک قدمی بزنیم تا قطار بیاد ؟ . میبل : اره چطور ؟ 🤔 ۰ دیپر : خوب اونجا مجسمه ی بیل رو دیدیم . مبیل : خب ؟ نکنه دلت می خواد بریم نقاشیش کنیم برای انتقام 🤫😅
دیپر : هه من میترسم چون عمو استن گفت قبل اینکه بخواد بره گفت ناهنجاری های دیگه پیش امده در جاها ی دیگه هست، اون و فورد می خوان برن جلوشو بگیرن ۰ من میترسم بخواطر مجسمه ی بیل باشه ۰ اگه مجسمه ی بیل بشکنه چی ؟ اگه دستشو دراز کرده به معنی معامله باشه چی ؟ اگه یکی با اون دست بده چی ؟ 😱 .
میبل : نگران نباش اگه دوباره بیل بیاد ما شکستش می دیم حالا هم که مرده دیگه نیاز نیست بترسیم . دیپر : اما مردم گذشته هم شکستش دادن ولی اون برگشت . میبل : اوف بی خیال دیپری . میبل : اممم دیپر من می خواستم... . که یکدفعه شرمی ( پدر میبل و دیپر ) در اتاق رو باز کرد و گفت
بچه ها امسال هم باید بدون ما برید ابشار جاذبه نگران نباشید ما دفعه ی بعد باهاتون میایم باید داداش بعد سال ها پیدا شدم رو ببینم ، راستی زود تر وسایلتون رو جمع کنید قطار بعد ظهر می رسه. میبل و دیپر : چشم 😃
از زبون دیپر : تغریبا نزدیک آبشار جاذبه شدیم و راستی نمی دونم میبل می خواست چی به من بگه بنظر موقعه ی گفتنش ترسیده و نگران بود . الانم خیلی وقته خوابه بیدارش نمی کنم تا برسیم . ...
فلش بک دو روز پیش میبل تو خواب : وای اینجا شبیه اونجایه که قبلا بیل منو زندانی کرده بود. بیل : آفرین ستاره ی دنباله دار . مبیل : بببببببببببببیییییییییلللللللل سسسسسسااااااااایییییففففررررررر ! 😬 تو اینجا چکار میکنی توی خواب من ؟ . بیل : خوب تو با من معامله کردی 🤦🏻♂️ با من دست دادی یادت نمیاد ؟! . میبل : خوب من چه میدونستم اینطوری می شه حالا سر چی معامله کردم ؟ . ....«از اون روز به بعد فقط خواب زندانشو میدید