دوستان این یه مینی پارت هستش ببخشید نتونستم زیاد بزارم🙏🏻🖤🐍
چشمام باز بود خیلی تعجب کرده بودم! دراکو ازم جدا شد گفت«متاسفم ولی من از وقتی سال دومی بودی یه حسی بهت داشتم!و زمانی که فهمیدم ویکتور ازت دعوت کرده دنیام زیرورو شد! احساس کردم دنیام فروریخت!(اصلا از منی که کلا بی احساسم بعیده همچین کلماتی😅🥺🖤🐍) نمیدونم تو هم…چطور بگم؟…»گفتم«دوست دارم؟…نه من دوست ندارم»اشک توی چشماش جمع شد.(🥺)دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم!گفتم«چون..عاشقتمم!»و پریدم توhugش.(الهی🥺قلبم اکلیلی شد💖🥺🖤🐍) منو توhugش محکم فشرد!جوری که انگار میترسید فرار کنم!بزور خودمو از دستش آوردم بیرون و گفتم«یکم آروم!من همینجام!جایی نرفتم.»گفت«میترسم از دستت بدم!نگرانم همه اینا خواب باشه!»از گونش نیشگون گرفتم و با خنده گفتم«نگران نباش خواب نیست!» تا بعدازظهر که کلاسها شروع میشد تو جنگل نشستیم و بعدش دست در دست هم برگشتیم!…
کلاسهای امروز تموم شده بود.سر میز شام بودیم که جغدم با یه نامه اومد.نامه رو باز کردم از طرف مادرم بود.نوشته بود«دختر عزیزم فردا مراسم یول بال داری ما لباستو فرستادیم به اتاقت چون یه سوپرایزه امیدوارم ازش خوشت بیاد. از طرف مادر و پدرت🤍»با اشک به نامه خیره شدم دلم برایشان خیلی تنگ شده بود.دراکو از روی شونم گفت«بی صبرانه منتظرم لباستو ببینم!»با تعجب بهش خیره شده بودم که گفت«چیه خب کنجکاو شدم ببینم چی توش نوشته!»گفتم«بلکه یه چیز شخصیه تو نباید سرک بکشی تو نامه دیگران.»با شیطنت گفت«تو دیگران نیستی توgirlfriendام هستی!»لبخندی بهش زدم و غذامو خوردم و با سارا به اتاقمون بازگشتم بی صبرانه منتظر بودم لباسمو ببینم…
The END🤍
امیدوارم دوستش داشته باشید بازم ببخشید که کم شد سعی میکنم جبران کنم🙏🏻🥺🤍🐍
حیفه واقعا این رمان دلم کباب شد چرا امید حمایت کممم
گفتم«بلکه یه چیز شخصیه تو نباید سرک بکشی تو نامه دیگران.»ب
به به نمرد*یمو دیدیم یکی به دریکو درس اخلاق میده🤣🤣
😂😂😂
منتظرجبرانماااااا...😂💙ولیعالیبید
حتما😄🖤🐍
حیححح)))
قشنگه)))
ممنون🤍🐍