
ناظر لطفاً رد نکن لطفاًااااا ممنون میشم منتشر کنی❤️
ساعت حدود دوازده ظهر بود تهیونگ آروم رفت طبقه دوم که نانسی رو بیاره پایین به سمت در اتاقش قدم گذاشت به آرامی در رو باز کرد با صورت معصوم و آرومش روبه شد که در خواب بود ،صندلی کنار تختش گذاشت ، نشست و محو زیبایی اش شد و به آرامی زیر لب گفت : تو چه کرده ای که قلب سنگی من به نرمی ابر شده است تهیونگ دستان نانسی را در دستان گرمش قرار داد و گرمی که در وجودش بود را به نانسی منتقل کرد از زبان نانسی: توی خواب رویایی بودم که گرمی چیزی رو در دستم حس کردم چشمام رو باز کردم با صورت تهیونگ روبه رو شدم و بلند جیغی کشیدم و به سمت عقب رفتم و تهیونگ از ترس رو زمین افتاد تهیونگ : دیوونه شدی دختر مگه هیولا دیدی نانسی : ببخشید ولی عادت ندارم از خواب بلند شم و با صورت جنابعالی روبه بشم تهیونگ : غذا امادست بیا پایین نانسی: نمیتونم مگه نمیبینی پاهام درد میکنه تهیونگ : درد که دیدنی نیست بچه نانسی : اول که من بچه نیستم دوم حالا هرچی بیا کمکم کن تهیونگ به آرامی سمت نانسی رفت و براید استایل بغلش کرد تهیونگ : الان خوبه نانسی : اره فکر کنم خوبه تهیونگ نانسی رو برد طبقه اول و روی صندلی نشوندش نانسی : ممنون
تهیونگ و نانسی شروع کردند به غذا خوردند نانسی : وای خیلی خوش مزه ست خیلی خوبه (یک ساعت بعد ) تهیونگ : نانسی فکر کنم الان پاهات بهتره میتونی بری نانسی بر خلاف تهیونگ اصلا دوست نداشت از اونجا بره اونجا پیش تهیونگ احساس آرامش داشت نانسی : اصلا خوب نشدم پاهام درد میکنه نمیتونم راه برم میشه تا عصر بمونم لطفاً تهیونگ : باشه پس بیا بزارمت تو اتاقت نانسی : میشه نزاریم تو اتاقم تهیونگ : پس کجا میخوای بری نانسی : ببرم اتاق خودت طبقه سوم تهیونگ : باشهههه تهیونگ، نانسی رو براید استایل بغل کرد برد به سمت طبقه سوم ، تهیونگ نانسی رو گذاشت رو مبل روبه روی شومینه تهیونگ : الان راحتی نانسی : اره ممنون ، فقط میشه بری کتاب خونه یه کتاب هم برام بیاری تهیونگ با کلافگی سرش رو به نشانه تایید تکون داد و رفت سمت کتاب خونه یه کتاب انتخاب کرد رفت پیش نانسی، نانسی : مرسی حالا بیا اینجا بشین تا کتاب بخونم تهیونگ : واسه خودت بخون من کار دارم
نانسی : نههه چیکار داری! بیا بشین تهیونگ : باشه دخترک به آرامی کتاب رو باز کرد و انگشت های ظریفش روی خطوط کتاب کشید و با صدای آروم و دلنشین شروع کرد به خوندن ((همه ی حرفامو آماده کرده بودم ولی تموم سلول های مغزم دستور نگاه کردنتو داده بودن :) انگار هر ثانیه ای که نگات میکردم ، اندازه سال ها دوری ، از یادم میرفتی . آخرین لحظه هایی که به یکی زل میزنی ، حتی کلمه ای واسش وجود ندارد !! حتی اگر بعد اون هم بار ها ببینیش ، ولی تو آخرین زل هاتو زدی ؛ یه "آخرین" ، هیچوقت دوباره تکرار نمیشه:) نانسی غرق کتاب خوندن و تهیونگ گوش دادن به صدای دلنشین نانسی که با صدای زنگ ساعت به خودشون اومدن نانسی : خب فکر کنم واسه امروز کافیه تا هوا تاریک نشده باید برم این کتاب رو همینجا بزار دفعه بعد بخونیمش ، باشه ؟ تهیونگ :باشه تهیونگ رفت سمت نانسی که کمکش کنه نانسی : فکر کنم خودم بتونم بیام
خب این پارت هم تموم شد اگه خوشتون اومد حتما لایک کنید ❤️ ببخشید اگه دیر گذاشتم ظهر اومدم بزارمش دوباره اینترنت قطع شد منتظر پارت بعد باشید بای بای 👋
لایک یادتون نره ❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اگه امروز لایک ها به پانزده تا برسه پارت بعدی هم میزارم
من پارت بعدو میخوام اااااااااااا میخوام 🤭🤭🤭🤭🤭