خب بریم برای ادامه✌🏻
صبح زود از خواب بیدار شدم صبحونمو خورم و رفتیم به ایستگاه قطار(یا همون راه آهن🙂) وقتی رسیدیم به مامانو بابام گفتم«الان سکوی نه و سه چهارم یعنی چی که تو خونه گفتید سوپرایزه؟!» مادرم گفت«الان میبینی!» به سمت سکوی نه(دقیق نمیدونم کدوم سکو بود تو هری پاتر نه یا ده🤷🏼♀️)راه افتادن و منم دنبالشون رفتم. پدرم برگشت و گفت«بهمون اعتماد داری؟» گفتم«معلومه که دارم» مادرم گفت«پس دنبالمون بیا!» و همراه بابام به سمت سکوی نه دویدنو رفتن تو سکو و ناپدید شدن😵(پووفف😂)
با حیرت به روبرو نگاه کردم با خودم گفتم یعنی منم باید برم دنبالشون؟ گفتم«تو میتونی کاری نداره!فقط باید با کله بری تو ستون»🤣 نفس عمیق کشیدمو با چرخ(همونی که وسایلشو گذاشته بود توش)به سمت ستون دویدم! چشمامو باز کردم و یه قطار بزرگ با کلی جمعیت دیدم! برگشتمو مادر پدرمو دیدم مادر گفت«آفرین تونستی!» گفتم«اخه چطوری؟» گفت«واسه ماهم اولش پیچیده بود!» به سمت قطار رفتیمو با پدر و مادرم خداحافظی کردمو داخل شدم. رفتم تا یه کوپه خالی پیدا کنم ولی همشون پُرِ پُر بودن! به آخرین کوپه رسیدمو دیدم یطرف دوتا پسر تپل نشستن و یه طرف یه پسر خوشگل و مو بلوند. پرسیدم«اجازه هست؟»
پسر موبلونده برگشتو گفت«واسه چی؟»فکر کنم همسنمه. گفتم«واسه نشستن» گفت«اگه بگم اره؟» گفتم«خب میشینم» گفت«و اگه بگم نه؟» گفتم«در هر صورت میشینم چون بقیه کوپه ها پره!» پسر با تعجب داشت نگاهم میکرد که بی توجه وارد شدم چمدونمو گذاشتم. نمیخواستم پیش مو بلونده بشینم چون بنظر تند زبون میومد،ولی دیدم اون دوتا پسر تپله کل صندلی رو اشغال کردنو لش کردن که باعث میشد اصلا جا وجود نداشته باشه. مجبور شدم پیش او موبلونده بشینم.
دو ساعت از راه افتادن قطار گذشته بود.داشتم کتاب جدیدمو میخوندم، یهو کتاب از دستم کشیده شد! برگشتم نگاه کردم دیدم موبلوندست. گفتم«هی داری چیکار میکنی؟» به جلد کتاب نگاه کردو گفت«غرور و تعصب»ادامه داد«کتاب قشنگیه!کتابای کلاسیک دوست داری؟» خواستم کتابمو بگیرم که دستشو عقب کشید،گفتم«به تو ربطی نداره!» سعی کردم کتابو بگیرم اما نذاشت«کتابمو پسش بده!» اینبار از جام پاشدم و خواستم کتابو بگیرم که قطار تکون شدیدی خورد و تعادلمو از دست دادم و افتادم توhug پسر موبلونده!
به بالا نگاه کردم که باعث شد بینی هامون بهم بخوره که کار اشتباهی تو اون موقع بود! به چشماش زل زده بودم و اونم تو چشمای من. یهو به خودم اومدمو پاشدم کتابمو ازش که هنوز تو شُک بود گرفتم! از کوپه خارج شدم قلبم داشت تند تند میزد گفتم«چه مرگم شده؟» کمی هوا تازه کردمو از اون پیرزنه چند لحظه پیش کمی شکلاتو پاستیل گرفتم.به کوپه برگشتم و دیگه هیچ کس تا موقع رسیدن حرفی نزد. وقتی رسیدیم و یه پروفسور به اسم مک گونکال سال اولی هارو جدا کرد و منو با خودش به داخل برد،به بقیه گفتن که من قراره سال دومی باشمو همچنین قراره آخر از همه گروهبندی بشم. همه سال اولی ها گروهبندی شده بودنو فقط من مونده بودم. پروفسور مک گونکال اسممو صدا زد و رفتم و روی صندلی نشستم. کلاه به سخن درآمد…🎩
تا پارت بعدی فعلا✌🏻 امیدوارم این پارتو دوست داشته باشید🥺 لایک و کامنت فراموش نشه❤️👩🏼💻😉 💫🤍✨
اونتیکهدرهرصورتمیشینمخیلیخوببودد😹😹
😂🤍😂🖤🐍
عالی بود 💚😍
عالیییی🤝🏻🗿🖤✨✨✨✨
اکلیلی شو
-مین یونگی