
از زبان مرینت: داشتم میرفتم که دست ادرین دور کمرم حلقه شد و گفت تو دیگه اون مرینت قوی نیستی که من میشناسم گفتم آره نیستم چون ترسیدم دیگه نمیخوام ادامه بدم گفت ولی من این جا هستم که بهت کمک کنم به خانوادت فکر کن که دوباره یه زندگی عادی داشته باشید تو همون حالت نگاهش کردم و چشمش هاش آرامش خاصی به من میداد گفتم باشه پس بریم دنبالشون
لبخندی زد و دست شو از دور کمرم باز کرد و گفت حتما با هم وارد کوچه شدیم و پشت دیوار منتظر موندیم مامور های دور ماشین ایستاده بودند و جعبه ای تو دست شون بود زیاد طول نکشید که افراد دیگه ای وارد کوچه شدند شیشه ماشین پایین اومد و آقایی که داخل بود گفت احساس میکنم کسی هست که ما رو زیر نظر داره همه جا رو بگردید
ادرین خیلی آروم گفت دیگه باید بریم هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که چند تا تا از اون مأمور هارو جلوی خودمون دیدیم از ترس داشتم به خودم میلرزیدم دست هامون رو بستند و مارو به سمت داخل بردند وقتی رسیدیم اون آقا از ماشین پیاده شد و به من و ادرین نگاهی انداخت
و گفت ون عجب بالاخره دیدنتون خانم دوپنچنگ از آخرین دفعه خیلی تغییر کردی آقای اگراست هم که همراهت چه عالی ولی حیف بعد از این همه مدت این قرار پایان قصه شما باشه تا همین جا هم خوب مقاومت کردید جواب دادم اگر تا بودی من باعث میشه دست از سر خانوادم برداری مشکلی ندارم
ادرین که انکار داشت با نگاهش من و متوجه میکرد که اشتباه میکنم ولی من دیگه چاره ای نداشتم گفت البته که نابودی تو کمترین کاری که برای انتقام از تام میتونم بگم بعد از اینکه همسر مو ازم گرفت و کاری کرد که پسرم از من متنفر بشه
ناظر یه بار گذاشتم رد شد خواهش میکنم منتشر کن هیچ چیزی نداره که خلاف قوانین سایت باشه من تست های با محتوای بدتر از این دیدم که منتشر شده خواهش میکنم رد نکن و دوستان باید بگم تو معرفی داستان جدیدم گفتم که این تا سه پارت دیگه تموم میشه ولی به دلیل تغییراتی در پایان داستان یکم بیشتر طول میکشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی بعدییی
بعدی ❤
چشم
عالیییی
ممنون
خسته نباشییییی
خیلی ممنونم
عالی نفسی
مرسی ،🥰
اولین لایک عالیییییییییییییییییییییییی
ممنون آجی
*******