
دنبال آدرین راه افتاده بودم.. داد زدم (آدرین صبر کن) آدرین ایستاد و به من نگاه کرد.. من هم خودم رو بهش رسوندم (حالا بریم) آدرین با حالت تعجبی که توی صورتش آشکار بود یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و راه افتاد.. پرسیدم (نقشهت چیه؟) و به دنبال حرفم سرم رو چرخوندم تا واکنشش رو توی چهرهش ببینم.. آدرین بی تفاوت شونه بالا انداخت و گفت (فعلا نقشهای ندارم..) اخم کردم (پس کجا داریم واسه خودمون میریم؟) _(داریم دورتا دور معبد رو میگردیم تا شاید نقطه ضعفی چیزی پیدا کنیم..) _(اصلا به اندازهی معبد دقت کردی؟ چطوری میخوای همهش رو دور بزنی؟) آدرین بی تفاوت به سوالم به راهش ادامه داد.. منم دنبالش راه افتادم و دیگه بحثی پیش نیاوردم.. کمی که گذشت گفتم (میگم من گرسنمه..) منتظر واکنش آدرین موندم..
آدرین بی تفاوت به راهش ادامه داد.. حتی مطمئن نیستم صدام رو شنیده باشه.. کمی بعد گفتم (چیزی برای خوردن نداری؟) این بار آدرین ایستاد (اگه میخوای دنبال من بیای انقدر بهونه نیار.. همین یه ساعت پیش دو تا ساندویچ رو باهم خوردی!) روی 'با هم' تاکید داشت... خب چیکار کنم؟ گرسنه بودم.. آدرین دوباره راه افتاد.. گفتم (هیچم بهونه نمیارم) بعد پام رو توی برفها محکم کردم و منتظر موندم تا برگرده و معذرت خواهی کنه.. اما اون برنگشت... **از زبون آدرین** بعد از کلی بهونه، بریجت دیگه دنبالم نیومد و من از این بابت خیلی خوشحال بودم.. خب دیگه کسی نبود به کارهای من گیر بده.. این بالا هوا سرد بود.. اصلا نمیدونم چرا معبد رو اینجا ساختن.. چیزهای عجیب توی راه زیاد دیدم ولی هیچ کدوم نمیتونست کمکم کنه.. مثلا یه مترسک که اونجا رها شده بود یا یه کامیون که توی برفها پارک کرده بود و ماشینهایی که کنارش چپ کرده بودن..
جدا از اینکه اون ماشینا چرا اینجا بودن میخواستم بدونم چطوری اومده بودن این بالا؟ بالاخره بعد از کلی پیاده روی چیزی توجهم رو جلب کرد.. یکی از درختهایی که دور محوطهی معبد ساخته شده بود انقدر بالا رفته بود که از دیوارهای اصلی معبد هم فراتر رفته بود و یکی از شاخههایی که از درخت منشعب میشد روی سقف معبد فرود اومده بود.. سعی کردم ازش بالا برم.. دوبار از بالای درخت افتادم.. داشتم فکر میکردم که بیخیالش بشم که صدایی از پشت سرم شنیدم.. بلافاصله برگشتم.. بریجت بود.. دوباره دنبالم راه افتاده بود.. هعییی.. چیکار میشد کرد؟ پرسیدم (چی میخوای؟) به سنگی که کنار درخت روی زمین بود اشاره کرد (از اون استفاده کن) اصلا متوجه منظورش نشدم..
فکر کنم از چهرهم هم مشخص بود چون شروع کرد به توضیح دادن (باید سنگ رو بکوبی توی دیوار تا دیوار از هم متلاشی بشه و جنابعالی بتونی بری داخل..) گفتم (و دقیقا چطوری اینو بکوبم توی دیوار؟) سنگ بزرگی بود و امکان نداشت حتی بتونم یه میلی متر جا به جاش کنم.. نمیدونم چرا بریجت فکر کرده بود میتونم.. بریجت گفت (اونو بسپار به من.. ولی خداییش چطوری میخواستی با استفاده از یه درخت بری داخل؟) گفتم (میخواستم برم روی سقف و از توی دودکش برم داخل.. ببین.. اون دود رو اونجا نگاه کن.. این یعنی اونا یه دودکش گنده دارن!) و به دنبالش با دست به دودی که از سقف معبد بلند میشد اشاره کردم.. بریجت که انگار تحت تاثیر قرار نگرفته بود گفت (و دقیقا میخواستی آتیش روشن رو چیکار کنی، بابا نوئل؟) بهش فکر نکرده بودم.. ولی حداقل نقشهی من یه طورایی عملی بود..
ولی نقشهی بریجت نه.. به بریجت چشم دوخته بودم که داشت به سنگ نزدیک میشد.. کمی بعد میلهی فلزیای که نمیدونم از کجا آورده بود رو اهرم کرد و سنگ را کمی جا به جا کرد.. زمین شیب داشت و این به خاطر این بود که معبد روی کوه ساخته شده بود.. در نتیجه وقتی سنگ از سرجاش جا به جا شد به سمت معبد غلتید و در اثر برخورد صدای بلندی تولید کرد.. اتفاق خاصی نیافتاد.. نه چیزی خراب شد و نه راهی باز شد.. طعنه آمیز برای بریجت دست زدم.. بعد پرسیدم (حالا اون میله رو از کجا آورده بودی؟) شونه بالا انداخت (مطمئن نیستم کامیونه قبلا حرکت میکرده یا نه ولی دیگه امکان نداره حرکت کنه...) _(آ...ها.. خب نظرت چیه الان بریم بالای سقف و از توی دودکش...) حرفم رو قطع کرد ( اگه ابر قدرت خاصی داری که باعث میُشه آتیش نگیری، راه باز جاده دراز.. بدرود..) و از من دور شد.. راست میگفت ولی هنوز هم نقشه ی من بهتر از نقشهی بی سر و ته خودش بود.. دوست داشتم همونجا بمونم.. اما نمیدونم چرا نتونستم..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بک میدی؟
یا پارت بعدو میدی یا چی؟؟؟؟
چرا بعدی رو نمیراری؟
🤷🏻♀️
خب بزار دیگه😐
😐 ننوشتم...
حوصله ندارم🤕
خب حالا که حوصله نداری حداقل یه اسپویل سریع و خلاصه از پارت های بعدی بده
خب آخه نمیدونم آخرش چی میشه😐💔
عالیییییییی
ج چ : آره، ۱۰۰ بازدید پروفایل
مرسی😄
چه خوب👍😃
عالییی
میتونسن از درخت برن بالا یکم برف بردارن بریزن تو دودکش تا اتیش خاموش شه ب همین راحتی😐
ج.چ: دوبار امتحان کردم و پوچ بود🗿
😂 خودمم بهش فکر کردم ولی جدا از موضوع بالا رفتن از درخت که آدرین دوبار زمین خورد، توی متن هم گفتم دودکش خیلی بزرگه😅
ای بابا😐
عجب🗿
خدایی از نقشه آدرین خوشم اومد چون طرز فکرم شبیه اونه و توی بالا رفتن از درخت استعداد خاصی دارم🤝🏻😂 و برای خاموش کردن آتیش باید ایرانی میبودن، راحت یه آفتابه برمیداشتن با خودشون میبردن رو سقف از دودکش میریختن داخل آتیش خاموش میشد😂😂
ج.چ: روز اول 100 بازدید پروفایل و امروز پوچ😐🥲😂
مگه برف نبود پس آفتابه برای چی برف رو می ریخت تو دود کش آب میشد و آتیش خاموش می شد
ایول😂
عالیییییییی
مرسی