
بفرمایین اینم رقاص تازه و از تنور در اومده . خب خب برین جادوی جاویدان منم بخونین خیلی داره هیجان انگیز میشه
مهاجم های سیاه پوش وارد خونه شدن . بلافاصله ترس بهم هجوم اورد ولی از روی اپن پریدم و گارد گرفتم . سه نفرشون اومدن سمت من و من قبل از اینکه بتونن کاری کنن مثل فرفره چرخیدم و ضربات محکمی به گردناشون زدم . همونجا بیهوش شدن . کمیسر داشت با چهار نفر میجنگید و اگرست با سه نفر . یه نفر داشت یواشکی از پشت میومد سمت کمیسر . پریدم و یه لگد به گردنش زدم و اونم افتاد . کمیسر که اون چهار نفرو از پا در اورده بود برگشت و هیکل دراز به دراز اون نفری میخواست از پشت حمله کنه رو دید . و بهش چشمک زدم و اونم لبخند زد . چند نفر دیگه اومدن ستمون که موقعی که اصلا انتظارشو نداشتن پریدم و قبل از اینکه فرصت کنن کاری کنن یکیشونو گرفتم و یه چاقو بزرگ از اپن برداشتم و گرفتم زیر گلوش . و کمربند سلاحشم از روی کمرش وحشیانه قاپیدم و ناگهان متوجه شدم همون دختریه که میخواست اگرستو ناکار کنه . چون هم قد و قواره ی خودم بود و موهای خیلی بلند نارنجیش از پشتش بیرون زده بود . نعره کشیدم : اگه یه حرکت دیگه ازتون سر بزنه این دخترو همین الان میکشم . همه بی حرکت شدن . انگار خشکشون کرده باشم . دختر مقاومت میکرد ولی من چاقو رو بیشتر فشار دادم . با دست ازادم نقابشو کشیدم بیرون و چهره اش معلوم شد .
قیافه ی خوشگل نه چندان مهربونی داشت ... ولی تو چشماش ترس موج میزد . یکیشون گفت : اوه ، روباه دم قرمز . متاسفم ... خواستن برن که دختره خودشو از من ازاد کرد و افتاد زمین و به پای یکیشون که از همه درشت هیکل تر بود افتاد . اگر دشمنم نبودن احتمالا از این صحنه ناراحت میشدم . گفت : خواهش میکنم ، خواهش میکنم منو عفو کنید . خواهش میکنم ! یه فرصت دوباره دیگه بهم بدید ! با سردی گفت : خدا هم که خدائه به ادما فقط یه فرصت واسه زندگی کردن داد . تو که روباهی ، به روباهای بازنده فرصت دیگه ای داده نمیشه . + نه ! نه ! لطفا ! و رو کرد به من و با کینه توزی گفت : همش تقصیر توئه ! تاوانشو میدی ! تاوانشو میدی ! و رفتن ! خودمم باورم نشد و گاردمو حفظ کردم . ولی اونا نیومدن . برنگشتن . در خونه رو بستم و قفل کردم . به در تکیه دادم . گفتم : اینا کی بودن ؟ اگرست جواب داد : اونا ؟ هنوز نمیدونیم . فک کنم ماموریت جدید ما هم این باشه نه ؟ کمیسر سرشو به نشونه منفی تکون داد و گفت : نه . اونا الان باشما ها دشمن شدن چون کارشونو بی ارزش کردین . اگه اینو بهتون بدم درجا میکشنتون . نه . تازه اونا شما رو دیدن . میشناسنتون . یه سری از بهترین مامور های اداره رو میفرستم اونجا . _ الان باید چی کار کنیم ؟ + برمیگردیم اداره . جاسوس رو دستگیر میکنیم . الان میدونم دیگه جاسوس کیه . _ کیه ؟ + نشونه داره . من دقت کردم و دیدم همشون روی گردنشون یه علامت ماه هلال شکل داغ زده بودن انگار . البته خیلی محو بود ولی میتونیم ببینیم . دوپن ، بیا اینجا . + چرا ؟ _ میخوام ببینم تو اون علامتو داری یا نه . جاسوس یعنی کسی که بهش اعتماد داری ، یعنی کسی که بهش اطمینان داری ، و من بهت هم اعتماد دارم هم اطمینان . از حرفش دلگرم شدم . کمیسر خیلی احساس خوبی در من ایجاد میکرد و به نظرم یه جنتلمن واقعی بود . رفتم سمتش و گذاشتم موهامو بالا بزنه و پس گردنم رو ببینه . و کل گردنم رو بازرسی کرد و لبخند زد و گفت : درست همونطور که فکر میکردم . اگرست ، بیا اینجا .
اگرست هم رفت و اونم پاک پاک بود . من پرسیدم : شما ها که اسم واقعی منو میدونین دیگه . اسم های کوچیک شما ها چیه ؟ اگرست هم انگار خیلی دلش میخواست اسم کمیسر روبفهمه . خودش گفت : من ؟ من ادرین اگرستم . شما چی کمیسر ؟ فامیلیتون که اسمیته ، میدونیم ، ولی اسمتون چیه ؟ + شماها وقعا کتابای منو نخوندید ؟ کتاب بوکاتور ، ورزش قرن ؟ یا غالب یخ ایفای نقش ؟ نفسم تو سینه حبس شد ... کتابای مورد علاقه ی من بودن ! ولی اصلا نمیتونستم حدس بزنم کمیسر اونا رو نوشته باشه . پس با این حساب ... _ اسمتون چارلی اسمیته ؟ جدا ؟ چه اسم شیکی ، خدای من . اونا کتابای مورد علاقه ی من هستن و تو این مدت کم انقدر خوانا و خوب بودن که حدود سه بار خوندمشون ! + وای خدایا ! من عاشق این کتابام ! عالین ! مخصوصا فصل پونزدهم کتاب بوکاتور ، ورزش قرن ! همون فصل ضعیفی ساختگی ! کمیسر خندید . انگار نادونی ما براش سرگرم کننده بود . گفت : خیله خب دوپن و اگرست تا پس نیوفتادین خودتونو جمع و جور کنین . در ضمن ، پررو نشیدا ! وگرنه زبونتونو از حلقومتون میکشم بیرون . و میدونین که چنین قدرتی دارم . وقت گذروندن با کمیسر هر لحظه برام جذاب تر میشد . اون واقعا شگفت انگیز بود . واقعا جنتلمن بود ... واقعا . اگرچه اسم اگرستو فهمیده بودم بازم برام همون مامور اگرست از دماغ فیل افتاده بود . اگرست زنگ زد به یه تاکسی . وسایلمو جمع کردم چون نصفشونو از دست داده بودم . یکی از کارت اعتباری هام رو هم برداشتم و رفتیم سوار تاکسی شدیم . توی راه رفتن به تشکیلات احساس رفتن به خونه رو داشتم ... در حالی که داشتم از خونه ی خودم برمیگشتم ...
{ از زبان دانای کل ، یک مکان دیگر } کالت مثل پروانه دور لایلا میچرخید . لایلا از ته دل زار میزد ، چون میدونست تا چند لحظه ی دیگه زندگیش به پایان میرسه . ولی انگار کالت ، فقط به مردن لایلا راضی نبود . اون میخواست لایلا رو شکنجه کنه ؛ و اجازه ی این کار رو هم از داشت . دلیل این خصومت کاملا شخصی بود . از روز اولی که لایلا رو دیده بود لایلا اونو به چشم یه تهدید دید و سعی کرد براش پاپوش درست کنه . کالت تا پای مرگ رفت ، و شکنجه شد ، اما در لحظه ی اخر معلوم شد کسی براش پاپوش درست کرده و رئیس برای عذر خواهی درجه اشو بالاتر برد . هیچوقت هیچکس نفهمید بالاخره این کار نامردانه رو کی در حق کالت مرتکب شده . ولی کالت فهمید . مدرک هم داشت ، ولی اینجوری لذت انتقام رو از دست میداد . لایلامهارت های خوبی داشت ، ، ولی خیلی عجول و مغرور و خودشیفته بود . که اینم کار دستش داد و نقابش رو از دست داد . کالت با صبوری انتظار اون روزی رو کشید که لایلا بالاخره اشتباه کنه و بتونه شخصا انتقامش رو ازش بگیره ، و بالاخره دست روزگار این فرصتو بهش داد . لایلا رو همین الان اورده بودن اونجا و دل کالت از شنیدن این خبر که میتونه به هر روشی که دلش خواست لایلا رو بکشه و هر قدر دلش خواست اونو شکنجه بده مثل کودکی نوپا که شکلات مورد علاقه اشو پیدا کرده و میتونه هر چقدر خواست از شکلاتش بخوره ، ذوق کرد . کالت به لایلا که از شدت گریه چشماش سرخ و کل صورتش خیس شده بود ؛ نگاه کرد . دستی به وسایل شکنجه ی روی میز کشید . گفت : میدونی روباه دم قرمز ؟ این جای زخمو تو روی گردنم کاشتی . و به جای فلز داغ خورده روی گردنش سینه اش اشاره کرد . ادامه داد : و میدونی بخش جذابش چیه ؟ اینکه منم میخوام دقیقا همین زخمو روی گردنت بکارم . لایلا جیغ کشید : نه ! معذرت میخوام ! معذدرت میخوام ! لطفا ! منو ببخش کالت ! این کارو نکن ! ولی گوش کالت از التماس های همین قشر پر شده بود ؛ اوصولا از جیغ ها و التماس هاشون خوشحال نمیشد و زیاد شکنجه اشون نمیکرد ؛ در حد یکی دو مشت به شکمشون میزد و با مرگی انی اونا رو میکشت . ولی جیغ ها و التماس های لایلا براش مثل لالایی بود . فلز داغ رو که از شدت داغی سرخ شده بود رو از توی منقل پر از زغال و اتش برداشت و با لذت هر چه تمام تر اون رو روی گردن لایلا گذاشت . صدای جیغ ها و فریاد های دردمند لایلا تا کیلومتر ها بعد تر شنیده میشد ....
( از زبان مرینت ) رسیدیم تشکیلات و اول منتظر شدیم تاکسیه کاملا دور بشه بعدش کمیسر انگشتشو گذاشت روی سنگ نزدیکمون و ما بلافاصله رفتیم تو . با اسانسور رفتیم بالا و دیدیم همه توی سالن اجتماعات جمع شدن . همه پریشون بودن و صدای حرف و پچ پچ و زمزمه توی کل سالن میپیچید و اکو پیدا میکرد و بازتاب مزخرفی به ما میرسوند . روی صندلی کنار دست لوکا و مامور لاوینت و مامور انتبلوم و مامور بورژوا نشستم . هممشون جویای حالم شدن و منم بهشون اطمینان دادم خوبم . لوکا از نگرانی بغلم کرد و گفت : وای ایوی داشتم سکته رو میزدم . + من خوبم لوکا . و جدا شدیم . وقتی حال و احوال پرسی تموم شد کمیسر گفت : خیله خب دیگه . ساکت شین . ماموران عزیزم ، یه جاسوس وجود داره که ما باید پیداش کنیم . اگه دست به دست هم بدیم ، حتما موفق میشیم .حالا ، ماموریت های شما . اولین ماموریت که اسمش هست روباه خزنده ، و به مامور اگرست ، مامور دوپن ، مامور لهیف ، مامور سزار و مامور انتبلوم اهدا میکنم . دومین ماموریت ... ولی من و لهیف و اگرست بقیه رفتیم از سالن بیرون . مامور لهیف ما رو ما برد اداره ی خودمون و نشوندمون روی صندلی . گفت : خب ، ببینیم اینجا چی داریم . ماموریت روباه خزنده برای یه مشت کلاهبردار فوق پولداره که خیلی حقه بازه و همیشه با زرنگ بازی همیشه از چنگ قانون خزیده بیرون . روباه که بین حیوون ها همیشه به حقه بازی معروفه و اونام که همیشه ی خدا از چنگ قانون خزیده بیرون . پس برای همین اسمش روباه خزنده ست . خب ، حال نقش ما اونجا چیه ؟ اینه که به اونجا نفوذ کنیم . من از این ماموریت کاملا خبردار بودم و یه خونه رو درست کنار خونه ی اون کلاهبردارا خریدم . ما به عنوان چند تا رفیق که میخوان با هم زندگی کنن و خیلی هم با همدیگه صمیمی ان وارد اونجا میشیم . و ما الان میریم کار های لازم رو میکنیم و چک میکنیم که همه چی درست باشه . فقط یه چیزی ، اسم دوپن قراره تینا کلر باشه . اسم اگرست قراره ویلیام چنج باشه . اسم انتبلوم قراره کاساندرا فیلستاپ باشه . اسم سزار قراره اناستازیا لیون باشه و اسم خودم قراره فیلیپ تنسن باشه . ما همدیگه رو تینا ، فیل ، ویل ، کَسی ( بچه ها با َ بخونید . کَسی ) ، و انا صدا میکنیم . اوکی ؟ + اره چرا که نه . _ باشه خوبه من مشکلی ندارم . & انا ؟ خوشم اومد . $ کسی وارد میشهههههههههه و روی صندلیش وایساد و چرخید و ارتیست بازی در اورد . هممون خنده امون گرفت . سزار گفت : باید بریم وسایلامونو جمع کنیم بچه ها وقتو تلف نکنین . زود باش کسی ، تینا و ویل . تصمیم گرفتم توی ذهنم هم اونا رو با این اسما صدا بزنم . مامور ... ببخشید ، انا و کسی پا شدن و ویل و فیل با انرژی از جاشون پریدن . لبخند زدم و خودمو برای یه شروع تازه و تر و تمیز اماده کردم ...
برین نتیجه یه توضیحاتی دارم که باید حتما بدونید .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود فالوم کن
عالییییی بوووووود❤️
تنک 💗
عالییییییییی
😘😘😘😘
عالییی بود❤
تنک عشقم تو هم زندگی پر ماجرای منو هم بزار دلم میخواد ببینم چی شد تهش 🥰🤍
چشم میزارم فقط منو نخور 😂😂
دوربین تو خونمون هم بردار 😂😂
نه نمیقولم تو رو تو نویسنده ای هستی که دیر به دیر پارت میزاره تو بدمزه ای 😂🍕
اخه دویست سال طول میکشه در تک تک جاهای خونتون دوربین دارم حتی توی دستشویی 🤣😎
ولی عجب خوش خوراکی هستیا خیلی " داستانایی که میدوستی " جذاب جفنگه 😂💃
عالی بود
🤍🥰
عالییییییی
تنک 🥰🤍 وای اجی بالاخره تونستم قابلیت ایموجی کامپیوترمو راه بندازم خیلی خوشحالم 💃😎
دیشدریدرین ماشالا دیشدریدرین ماشالا
بسیار عالی😍
ممنون
عالی بود
عالی
عالیییی