
ناظر جونم رد نکن
نشسته بودیم دایون هنوز نیومده بود و چهار ساعت گذشته بود ~از پاریس تا اینجا چقدر راهه نامجون: ۸ ساعت چهارو ساعت گذشت اما هنوز خبری نبود سکوتی کله خونه رو فرا گرفته بود که صدای دسگیره ی در سکوت رو شکست همه پاشدیم دایون وارد خونه شد وقتی برگشت دویدیم سمته هم و همو بغ.ل کردیم دایون رو بغ.ل کردم و بلندش کردم و چرخیدم از حرکت وایسادم از هم کمی فاصله گرفتیم و چشم هامون رو بهم دوختیم و دوباره همو بغ.ل کردیم _دلم برات تنگ شده بود ~من بیشتر از هم فاصله گرفتیم اشک از چشمانه دایون سرازیر شده بود با پشت دستم پاکشون کردم _یعنی.... یعنی الان همچی یادته!؟ ~اره.. همچی یادمه مخصوصا اینکه چقدر عاش.قتم
شش ماه بعد

~دایون دیر شد پروازمون میره ها _اومدم.... اومدم سواره ماشین شدیم رفتیم فرودگاه میخواستیم بریم فرانسه سواره هواپیما شدیم و تقریبا بعده هشت ساعت رسیدیم رفتیم هتل اتاق گرفتیم وارده اتاق شدیم ~آه خسته شدم جونگ کوک رفت و افتاد روی تخت چند ساعتی استراحت کردیم و بلند شدیم لباس عوض کردیم و رفتیم تا کمی بگردیم و خرید کنیم (لباس دایون و جونگ کوک ☝🏻)
~خوب اول کجا بریم. _قبرس.تون. ~جان!!!! _میخوام برم سره قب.ره پدر مادرم ~امم باشه جونگ کوک رفت ماشین اجاره کرد و رفتیم قبرس.تون توی راه یک دسته گل هم خریدیم نشستیم سره قب.ر ها _سلام مامان سلام بابا منم دایون دختره بی معرفتتون ببخشید خیلی دیر اومدم امید وارم نتونستم جلوی گریم رو بگیرم _بابا مامان من ازد.واج کردمه زندگیم هر لحظه بهتر میشه دوست داشتم کنارم باشین اما خوب تقدیر این بوده که از دستتون بدم تا مأمور مخفی شم و با جونگ کوک اشنا شم گل هارو گذاشتیم رو قبرش.ون و رفتیم
یه هفته پاریس بودیم خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم رود سن برجه ایفل خوشحالم، خوشحالم که اونروز اون تقمیم رو گرفتم و برگشتم پیشه جونگ کوک
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فکم از شدت خوبیش افتاد🙂💔
بسیارررر خوببببب💜
عاليييى بود لطفا بازم داستان بسازززز از ته باشههيا از جيمينن
بازم داستان بزار
توی فکرش هستم منتظر باشید
بازم تو همین ژانر باشه اما ای کاش جیمزنو بزاری نقش مرد
لطفااا
جیمینو
عالی بود