
با صدای کسی که گفت چه خبر برگشتم سمت صدا که آرژان رو دیدم گفتم خبر خاصی نیست بهتر من برم داخل و رفتم سمت اتاقم دراز کشیدم روی تخت امشب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم بالاخره تونستم به کاگامی نشون بدم هر چیزی که میخواد نمیتونه بهش. برسه با به یاد آوردن ماجرای سال ها قبل وقتی نوزده سالم بود و کاگامی سعی داشت به هر روشی نظر من و در مورد خودش تغییر بده دیگه خوابم نبرد کاگامی از همون اول شخصیت خاصی داشت که هر کسی نداشت اصلا من چرا این وقت شب دارم به این جور چیز ها فکر میکنم
خوابم برد صبح از خواب بیدار شدم ساعت هفت بود سریع از تخت اومدم پایین و حاضر شدم سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونه مرینت هنوز تحقیقاتمون کامل نبود و باید خیلی اطلاعات دیگه به دست میآوردیم وقتی رسیدم دیدم چند تا مرد قد بلند جلوی در خونه مرینت اینا ایستادند و دارن نگهبانی میدند
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتشون و پرسیدم میتونم خانم مرینت رو ببینم که یکیشون جواب داد دنه خیر نمیشه گفتم ولی کار مهمی دارم کنار رفت و گفت باشه ولی زیاد طول نکشه گفتم ممنون و رفتم سمت در که همون لحظه مرینت اومد بیرون و گفت برای چی اومدی
گفتن این چه طرز صحبت کردن با دیدن این وضعیت نگران شدم اومدم ببینم چه خبر جواب داد ممنون که حال مو پرسیدی ولی باید بگم بودنت اینجا فقط برای خودت درد سر پس خداحافظ و رفت داخل و در رو بست بدون توجه رفتم سمت ماشین و نشستم پشت فرمون
دوستان ببخشید نمیتونم بیشتر از این بنویسم شرمنده اگه بد بود ولی یه خلاصه از داستان جدیدم گذاشتم که بعد از تموم شدن داستان از عشق نترس میزارم بزن اسلاید بعدی که ببینی
مرینت دانشجو سال آخر و با استادش تو دانشگاه آشنا میشه اونم جوری که مرینت بهش سیلی میزنه تو اولین دیدار و جلوی همه تا اینکه مرینت مجبور به ازدواج اجباری با ادرین میشه نظر تو نو بگید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود آجی
ممنون آجی
توی پیوی پیا دادم اجی جون
آره اجی دیدم و جواب هم دادم
ممنون
راستی باید بگم ایده ای که توی پیوی گفتی عالی بود میتونی خودت با این ایده داستان بنویسی
ممنون خودم فکرشو نمیکردم
عالیییییییییییییییییییی
مرسی
**
عالی اجییی
مرسی
عالیه گلم
ممنون
برو توی اکانت کاربر TESTCHI و توی نظرسنجی آخرش(بهترین کاربر ماه ) به من یعنی پشمک عکاس رای بده تا فالوت کنم و پنج تا تستت رو لایک کنم .ممنون.پین ؟
اولین لایک و کامنت
مرسی