
امیدوارم خوشتون بیاد
خب خواهر گرامی اول لایک کن بخدا اتفاق خاصی نمیوفته فقط به من انرژی میدی چرا لایک نمیکنی لطفا لایک کن😃 لایک نکنی شب میام تو خوابت😐😂خب و حالا شما ناظر گرامی لطفا منتشر کن 🎀
از زبان راوی : که همون لحظه امیلی شبل (برعکس بخون)رو گذاشت روی بل(برعکس بخون)تهیونگ ، از زبان تهیونگ امیلی داشت میرفت از چادر بیرون که پاهاش به اوتو مو گیر کرد و افتاد روی پاهام من خیلی تعجب کرده بودم و اونم تعجب کرده بود اما با کاری که امیلی کرد استرس و تعجبم بیشتر شد 😶 ، از زبان امیلی : وقتی افتادم روی پاهای تهیونگ اول تعجب کردم و قلبم داشت به شدت تند میزد اما بعدش تصمیم گرفتم کاری کنم که شاید تهیونگ زود تر قشاع (برعکس بخون) من بشه ، از زبان راوی : اون دوتا با تعجب هم رو ندیسوبیم (برعکس بخون) که امیلی این کارو تموم کرد و بلند شد ایستاد و گفت : من ...من واقعا عذر میخوام جناب کیم منو ببخشید ، تهیونگ : ام...خب...راستش مهم نیست گریه نکن عذر خواهی هم لازم نیست اون یک اتفاق بود ، تهیونگ اینو گفت و سری از چادر خارج شد امیلی هم از چادر خارج شد اعضا رفتن سر ضبط موزیک ویدیو و رسید به پارتی که تهیونگ باید تکی ضبط میکرد اون دستاش میارزید و اصلا تمرکز نداشت برای همین تهیان گفت ، تهیان : چیزی شده تهیونگ مشکلی داری ؟؟ چرا دستات میلرزه و تمرکزی نداری؟؟ ،
تهیونگ : نه چیزی نیست فکنم خسته باشم ، تهیان : اوکی پس برو استراحت کن فردا پارت تو رو ضبط میکنیم ، (اونا قراره یک هفته داخل طبیعت بمونن) امیلی بعد از اینکه تهیونگ رفت تو چادر تا استراحت کنه رفت پیشش و گفت : همش تقصیر منه که شما نمیتونید امروز موزیک ویدیو تون رو ظبط کنید 😔 ، تهیونگ : نه اینو نگو این فقط یک اتفاق بود فکنم منم زیادی حساسم این موضوع فقط تقصیر تو نیست خودتو اذیت نکن ، امیلی : حالا من میخوام کارم رو جبران کنم و بریم و با هم قدم بزنیم اینجا خیلی قشنگه میشه لطفا با من بیاید ؟ ، تهیونگ : البته که میشه بیا بریم ، امیلی و تهیونگ با هم دیگه از چادر رفتن بیرون و از بقیه دور شدن اونقدر دور شدن که اصلا کسی نمیتونست اونا رو ببینه ، از زبان امیلی : به تهیونگ گفتم با هم بریم قدم بزنیم اونجا سری قبول کرد و باهام اومد نمیدونه که قراره الان بمیره 😏 ، از زبان تهیونگ : امیلی بهم گفت که بریم قدم بزنیم منم نمیدونم چرا اما قبول کردم که بریم واقعا احساس عجیبی دارم بهش نمیدونم اسم این احساس چیه😶💔
، امیلی زمانی که داشتن قدم میزندن دستای تهیونگ رو گرفت و دست در دست هم شروع به قدم زدن کردن ، از زبان تهیونگ : داشتیم قدم میزدیم که گرمای دست یک نفر رو داخل دستام احساس کردم و دیدم که امیلی دستام رو گرفته قلبم شروع کرد به تند تند زدن انگار میخواست از جاش در بیاد ، از زبان آریانا : سکوت زیادی بین ما بود و من خواستم این سکوت رو بشکنم و دستای اونو گرفتم و به قدم زدن ادامه دادم ، از زبان راوی : امیلی و تهیونگ داشتن قدم میزدن بی خبر بودن از اینکه همه دارن اون ور دنبالشون میگردن ، حونگ کوک : وای یعنی تهیونگ کجاس؟؟ ، جیهوپ : امیلی و تهیونگ هر دوتا نیستن ، شوگا : شاید دارن قدم میزنن ، تهیان : چهههههه قدمی اگه بلایی سر تهیونگ بیاد پی دی نیم منو میکشههههههه😤😡😠 شین هه زود برو و تهیونگ رو زیر سنگممممم شدهههههه پیداااااا کنننننن (باداد) ، شین هه : چ...چشم ق...قربان😰 ،
شین هه رفت دنبال تهیونگ و همه جا رو زیر رو میکرد و با داد اسم تهیونگ رو صدا میزد ، از زبان امیلی : من و تهیونگ روی چمن ها نشسته بودیم و داشتیم به طبیعت نگاه میکردیم که به فکرم زد همین حالا کارش رو تموم کنم چون الان فقط من و اون اونجا بودیم و بهترین فرصت بود چاقو رو در آواردم از جیب شلوارم و چاقو یک میلیمتری پهلو تهیونگ بود که همون لحظه😨...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اسم داستان نفرت و عشق هست اشتباه تایپی شد 😂
فقطکاور..
😂💔
زیادی خوبه👌🏻🗿💗
ممنونم لاو زیبای من😍
عالیییییی
عاشقتم:)
عرررر
:)
عالی بعدی زودددددددددد😐😐😐😐
چشم😂
عر جذاب شد😐👌🏻
بزار پارت بعدو وگرنه😐👌🏻
چشم میزارم خواهرم 😂
اورین