
معذرت برای تاخیر😓
از زبان💖: صبح با صدای مامانم که در میزد بیدار شدم😥* 💖: بله مامان؟ سابین: مرینت جان عزیزم... بیدار نمیشی؟ 💖: چرا مامان بیدارم.. الان میام😌 سابین: باشه عزیزم😘 از زبان💖: از تخت بلند شدم و رفتم سمت روشویی.. خودم و توی آینه دیدم. از بس گریه کرده بودم چشمام پف کرده بود😔 دست و صورتم و شستم و رفتم پایین.* 💖: سلام صبح بخیر🤗 تام: سلام دخترم😚 سابین: علیک سلام.. بیا بشین عزیزم صبحونه بخور😁 💖: چشم... تام: مرینت جان چرا چشمات پف کرده؟؟؟ 💖: اخه دیشب دیر خوابم برد😁 فکر کنم بخاطر اونه👌🏻 سابین: راستی مامان جان مدرسه نداری؟ 💖: راستش مدرسه داره باز سازی میشه بخاطر همین یه دو هفته ای نمیرم😊 سابین: اهان.. 💖: من با اجازه میرم بیرون☺ سابین: کجا عزیزم؟ 💖: راستش میرم لوکا و ببینم🤗 سابین: باشه عزیزم به سلامت. 💖: خدافظ. از زبان💖: باید امروز جواب میدادم. من تصمیم و گرفته بودم😕 نمیخواستم آدرین طوریش بشه😢 همینطوری در افکارم غرق بودم که یکی من و سمت خودش کشید😣* 💖: جیغغغغغغ.... ولم کن.... 💚: مرینت آروم باش منم😁 💖: آآدرین... تو... اینجا چیکار میکنی؟ 💚: داشتم قدم میزدم؟ تو اینجا چیکار میکنی؟؟ 💖: ام راستش منم اومدم تا هوایی بخورم😁 💚: اوهوم... وقت داری با هم قدم بزنیم؟ 💖: دلم میگفت اره ولی منطقم نه😕 دلم نمیخواست بلایی سر آدرین بیاد😔(تو دلش گفت) 💖: ام... میدونی... راستش نه😥 💚: چرااا.. 💖: چون به جولیکا قول دادم برم ببینمش😌 متاسفم... باشه برای بعد. 💚: باشه اشکالی نداره. 💖: معلوم بود ناراحت شده... منم رفتم جلو و گونش و ب*و*س*ی*د*م.(در دلش گفت.) 💚: وقتی گفت نه یکم ناراحت شدم.. سرم و انداختم پایین که یهو اومد و گونم و ب*و*س*ی*د💋 💖: از دستم ناراحتی؟؟ 💚: نه اصلا... برو دیرت نشه😁 💖: ممنونم... و دوستت دارم❤¤ 💚: من بیشتر😘
از زبان💖: تا بیمارستان دویدم... وقتی میدوییدم باد به صورتم میخورد و اشک هام و پاک میکرد😢 دلم میخواست لحظه ای که آدرین و دیدم زمان بایسته... اما..... من تصمیم و گرفته بودم.... نمیخواستم بلایی سر آدرین بیاد... من شادی اون و میخواستم🙁 وقتی رسیدم جولیکا روی صندلی نشسته بود و با گوشیش ور میرفت. رفتم سمتش و بالا سرش ایستادم.* 💖: سلام.. جولیکا: ..... سلام.... خوبی؟ 💖: اره... لوکا چطوره؟ جولیکا: بهتره...چرا اومدی اینجا؟ 💖: میخوام ببینمش. جولیکا: باشه راحت باش.. از زبان 💖: رفتم تو و به سمت تخت لوکا رفتم. نشستم رو صندلی و زبون باز کردم.* 💖: سلام لوکا... خوبی؟؟ چیشدی یکدفه تو.. تو بیدی نبودی که به این بادا بلرزی😔(فک کنم همین بود😁) بیدار بشو و بگو همه اینا خواب بود... بیدار شو بگو خوبی و هیچیت نیست... بیدار شو بگو مامانت شوخی کرده...(همینجوری که داره حرف میزنه گریه میکنه😢💔) خواهش میکنم بگو دروغ بوده😢😢 بگو برم به زندگیم ادامه بدم... بگو.... بگو کینه ای وجود نداره😭😭 چرا اینکارو با من میکنید😢 چرا... مگه من چیکار کردم که باید زجر بکشم... هان😭😭 چرا باید آدرین و ول کنم😭💔 از زبان 💖: همینجوری داشتم حرف میزدم و گریه میکردم.. تا اینکه پرستار اومد و گفت برم بیرون... اشک هام و پاک کردم و رفتم بیرون.. جولیکا جلوی در بود... آب دهنم و قورت دادم و لب باز کردم* 💖: من.... من... من قبول میکنم.. جولیکا: مطمئنی مرینت؟؟؟ 💖: اره.... مگه چاره دیگه ای دارم😕 جولیکا: راستی فردا لوکا مرخص میشه.... اگه تو هم خواستی بیا.. 💖: باشه... خدافظ..
(خب میدونید واقعا خسته شدم از بس نوشتم از زبون فلان و چنان😓 و از این به بعد وقتی اسم طرف و با این"" گزاشتم یعنی تو دلش حرف میزنه یا همون از زبون طرفه😁 مثال: "مرینت" ) "مرینت" باورم نمیشد به این راحتی دارم از آدرین دست میکشم😭 منی که عشق اول و آخرم آدرین بود... الان ازم بعید بود. اما خب چاره چی بود😕 همینجوری که داشتم تو افکارم با خودم حرف میزدم راه میرفتم و گریه گیکردم تا اینکه تیکی من و به خودم آورد.. ❤: مرینت.... گفتی؟؟ 💖: خودت که شنیدی.. ❤: اره ولی مطمئنی؟؟ 💖: چاره دیگه ای ندارم تیکی... فهمیدی😢 ❤: درکت میکنم... 💖: برو تو کیف تا کسی ندیدتت.. "مرینت" بعد از صحبت با تیکی قدم هام و تند کردم تا زودتر به خونه برسم... وقتی رسیدم زنگ زدم و با چهره خنده رو مامان روبه رو شدم که باعث شد لبخند کمی به لبم بیاد 💖: سلام مامان. سابین: سلام عزیزم😘 خوبی؟؟ 💖: ممنون. سابین: خوش گذشت😉 💖: بله. (بعله چه خوشیَم گذشت😞) 💖: با اجازتون من میرم تو اتاقم استراحت کنم. سابین: برو عزیزم. "مرینت" خودم پرت کردم رو تخت و خاطراتم و با آدرین مرور کردم. با اینکه کم بودن ولی خوب یادم بود🙁 باز بغض گلوم و چنگ زد😣حوصله گریه نداشتم. با لیوان آبی که خوردم به سختی بغضم و قورت دادم. بعد از مرور خاطرات خوابم برد.. ( خب میریم سراغ فردا😁 اتفاق خاصی نمیوفته پس نگران نشین)
"مرینت" صبح با صدای گوشیم بیدار شدم... کلافه از تختم اومدم پایین و رفتم دست و صورتم و شستم... میخواستم برم بیرون که یادم افتاد امروز لوکا مرخص میشه... با اینکه اصلا دلم نمیخواست بها بدم ولی رفتم تا لباس بهتری بپوشم😞 یه تیشرت صورتی که روش قلب قرمزی بود پوشیم با شلوارک نسبتا بلند آبی(شلوارک تا بالا ساقشه) موهامم دم اسبی بستم و رفتم بیرون. رفتم پایبن ولی کسی نبود تا نوشته روی یخچال و پیدا کردم..《مرینت جان من و پدرت رفتیم خرید مواد شیرینی و ممکنه تا شب برنگردیم، صبحونت روی میز آماده. ناهارتم توی یخچاله، مراقب خودت باش❤ مامان.》صبحونم و خوردم و به طرف بیمارستان رفتم. وقتی رسیدم جولیکا و مامانش و دیدم که داشتن با دکتر لوکا حرف میزدن، خودم و جمع و جور کردم و رفتم پیششون. 💖: سلام. جولیکا: سلام مرینت☺ مامان جولیکا: سلام.. چه خوب که اومدی😁 لوکا تو اتاقشه داره لباس میپوشه. 💖: پس من میرم پیشش🙂 "تق تق" 💖: اجازه هست؟ 💙: اره بیا تو.. 💖: سلام لوکا. 💙: سلام مرینت😌 چه خوشگل شدی❤ 💖: ممنونم.. خوبی؟ 💙: عالی.. تو خوبی؟ 💖: اره منم خوبم🙂 💙: میدونی مامانم و جولیکا همچی و بهم گفتن... ولی دلم میخواد از زبون تو بشنوم😁 "مرینت" خب من الان بهش چی بگم😣 داشتم تو ذهنم تحلیل میکردم که دیدم جولیکا پیام داده. 《ببین مرینت میدونم لوکا الان ازت پرسیده که قضیه و بهش بگی😕 بهش بگو...........................》(الان نمیگم😁 وقتی مرینت بگه میفهمید☺) هوفففف خداروشکر جولیکا پیام داد😌 روبه لوکا کردم و گفتم.
💖: خب میدونی.... راستش بعد از اون ماجرا(منظورش وقتیه که به لوکا گفت آدرین و دوست داره😁) خوب که فکر کردم دیدم زیاد به آدرین علاقه مند نیستم و حسم فقط دوستیه و عشقی که تو قلبه متعلق به توئه😌(تو که راست میگی😑) و الانم اینجام که بهت بگم دوس*تت دارم❤ و بابت اون موقع متاسفم🙁 💙: خوشحالم که من و انتخاب کردی😗 و میخوام بدونی که منم بینهایت دوس*تت دارم😍 و راجب اون ماجرا هم دیگه نمیخواد نگران باشی چون مهم نیست. 💖: باشه ممنونم لوکا. 💙: بیا بریم بیرون. 💖: باشه بریم. مامان لوکا: وای خدا شما دوتا چقدر بهم میاید😍 مگه نه جولیکا؟؟؟ جولیکا: اره خیلی🙃 💙: ممنون مامان.. خب بهتره دیگه بریم.. مامان لوکا: خب من و جولیکا چند جا کار داریم پس تو و مرینت با هم برین😉👌🏻 جولیکا: اما ما کاری نداریم که.... اخ چرا میزنی😕(الان مامان لوکا لگد زده به جولیکا که ضایع نکنه😂👌🏻) 💙: باشه پس ما رفتیم😌 💖: خدافظ. مامان جولیکا و خود جولیکا: خدافظ "مرینت" وقتی رسیدیم یاد خودم آدرین افتادم که اومدیم بستنی بخوریم😔 یادمه اون اولا فقط دوست بودیم.. ولی آندره تا مارو دید گفت عشق قوی بینمونه😍 ولی خب اونموقع باور نکردیم😣 ولی حالا تازه میفهمم آندره چی میگه😌 غرق در افکارم بودم که لوکا تکونم داد.
💙: مرینت کجایی؟؟؟ سه دفه صدات کردم😕 💖: ببخشید حواسم نبود🙁 💙: اشکالی نداره حالا😉 بیا بریم اونجا بشینیم بخوریم. 💖: مگه بستنی و گرفتی؟ 💙: بعله وقتی شما غرق در افکارت بودی من رفتم گرفتم😁 💖: اهان باشه بریم. "بعد از خوردن بستنی🍦" 💖: ممنون لوکا خیلی خوشمزه بود😍 💙: قابلت و نداشت عزیزم😉 (جانمممم😑 عزیزم چه سیقه ایه) 💙: خب حالا کجا بریم؟؟ 💖: امممم نمیدونم.... راستی ساعت چنده؟ 💙: ده دقیقه به هشت. 💖: خب پس بنظرم بریم خونه فردا باز همو ببینیم چون الان شب میشه🙂 💙: فکر خوبیه👌🏻خب من میرسونمت خونه☺ 💖: نه لازم نیست خو..... 💙: بیا بریم. 💖: در کمال ناباوری دستم و کشید و با خودش برد. منم دلیلی برای مخالفت ندیدم و همراهش رفتم😌(تو ذهنش گفت) "خونه مرینت اینا" 💖: ممنونم لوکا😘 💙: خواهش میکنم قابلی نداشت❤ 💖:قبل از اینکه بره گونش و بوسی*دم و بعد رفت.(توی ذهنش گفت) "مرینت" وقتی رسیدم خونه مامان و بابا هنوز نیومده بودن. منم رفتم و ناهار توی یخچال بردارم تا بخورم چون ناهار نخورده بودم😞 در قابله و برداشتم و دیدم اسپاگتیه😝🍝 گرمش کردم و خوردم.. بعد از اون هم رفتم تا یکمی تلوزیون تماشا کنم... تا ساعت ۱۰ تلوزیون تماشا کردم و بعد رفتم تا بخوابم😪 خودم و پرت کردم رو تخت و چشمام و بستم. ولی فکر آدرین نزاشت بخوابم😣 انقدر با خودم کلنجار رفتم تا بلاخره خوابم برد😴
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه😍 لطفا اگه خوشتون اومد لایک کنید❤ و لطفا نظراتتون و توی کامنت ها بهم بگید😊 و ممنون ناظر ها میشم اگه داستانم و منتشر کنن🙏💛
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ابجی کجایی
دوماه شده اجی حالت خوبه
پارت بعدی کو اجی
نکنه اکانت پریده
نه نپریده اجی😊
یکم گرفتارم😕😣 خودمم ناراحتم نمیتونم بزارم😥
ولی سعی میکنم بزارم☺
ام معنی چالش چی هست
یعنی اجی میشی؟؟😌
😆😊ماشالا☺😂
سلام نهان(من کاربره مرینت♡)یا همون روشنک هستم
فکر کنم کاربر(D.GH.N.A)بهت گفته از اکانتم ادم بیرون
الان با یک جدید امدم
سلام مرینت جونم😘 خوبی؟؟
اره دوستت بهم گفته بود😄
راستی میشه به چالشم پاسخ بدی؟؟؟؟
ممنونم😘😘😘😘
باشه حتما
پلیزبهتصتبیومصربزنبهتشوکولاتمیدم-!🗿😔
تصتلایکیدهشد-!🗿😔
فالویی بفالوم
میشهبهتستبیومسربزنی؟
از قبل فالویی فالوم کن