سلام سلام چطورین خوبین؟منم خوبم ممنون قربونتون خب بریم برای پارت جدید
..........
.........
.....بغضی که در این روز ها در گلویش تبدیل به توده شده بود را شکست اشک هایش به آرامی بر روی گونه اش سر میخورد سر اش بر روی میز بود با صدایی که غم تویش موج میزد گفت:من خوب نیستم.....شروع کرد با صدای بلند بلند گریه کردن با صدای رسایی فریاد میزد:تا کی باید خودم رو قایم کنم...تا کی باید ازش بترسم...تا کی باید این درو رو همراه خودم جابه جا کنم ...مگه من دل ندارم؟..کاش زودتر بمیرم ..کاش این دنیا زودتر از دست شین هاری مزخرف راحت بشه....با فکری که به سرش آمد ساکت شد زبانش را روی لبش کشید و آروم لب زد:نکنه باید خودم دست به کار بشم .____
......از زبان نویسنده:یونگی در حال استراحت بعد از ظهر بود که سروصدا ای که بیرون از خانه بود به گوشش رسید غرید و در تخت قلتی زد و به شکم خوابید اما صدا هنوز هم می آمد با غر و اعصابی خراب شده روی تخت نشست کوسنی که در بغلش بود را روی تخت گذاشت و خیره به افق گفت:روز تعطیل هم آرامش ندارم....از تخت پایین آمد روبروی اینه قدی خاکستری ایستاد و خودش را چک کرد ژست ای برای خودش گرفت و گفت:هنوزم خوشتیپ و جذابم....با صدای شکستن شیشه از جا پریدم سریع از اتاق بیرون اومد و به سمت در خونه رفت از چشمی در به بیرون نگاه کرد هاری به همراه یک مرد دیگه وسایل هایش را بیرون میاورد.با ناباوری گفت:داره چیکار میکنه....با سرعت درو باز کرد و از خونه بیرون اومد..
...با تعجب به هاری که دستور میداد و وسایل ها رو بیرون میآورد نگاه کرد با قدم های بلند به سمت هاری رفت روبروی هاری ایستاد و گفت:داری چیکار میکنی..هاری که دست به کمر به آن مرد که وسایل ها را با احتیاط بیرون میآورد با صدای یونگی متوجه یونگی شد برگشت و به او نگاه کرد لبخندی از سر اظطراب زد و گفت:عه سلام....بله؟..یونگی دوباره تکرار کرد:داری چیکار میکنی شین هاری؟..هاری دستی به موهای خودش کشید و اورا به بالا هدایت کرد و این یونگی بود که در جا خشک چهره بی نقص هاری شده بود..هاری که زیر نگاه سنگین یونگی آب شده بود سرفه ای کرد و یونگی رو به واقعیت بر گردوند لبخند زوری زد و گفت:برای یه یکی دو هفته ای دارم از سئول میرم..یونگی تو شوک رفت لب زد:چرا؟ چرا اینقدر یهویی؟
یونگی بدون فکر کردن گفت:چرا به من چیزی نگفتی...بعد از اینکه این حرفو زد سریع دستشو روی دهانش گذاشت _ببخشید که فضولی کردم...هاری دستشو رو شونه ی یونگی گذاشت چهره اش از همیشه خسته تر و دمغ تر بنظر میرسید زیر چشمانش گود رفته بود رنگ پوست اش زرد رو به سفید شده بود و لب های سرخش بی رنگ و خشک لب های قلوه ای هاری کمی کش اومدند و هاری گفت:نه فوضولی نیست ببخشید بهت نگفتم از دیروز قرار بود برم تو دیروز نبودی نتونستم بهت بگم ...یونگی سری تکون داد و به درون خانه نگاه کرد_پس چرا داری وسایل هاتو میبری...هاری هول شده گفت:..آ اخه چیزه...من ..اونجا وسایل زیاد نیست...میدونی چی میگم...یه جوریه....من ..وسایل های خودم و میبرم..چون بهشون علاقه دارم و جز.اینا از وسایل های دیگران ...نمیتونم استفاده کنم..یونگی از دروغی که هاری برای دست به سر کردنش گفته بود اخمی کرد ولی به روی هاری نیاورد و به جای سرش را باز تکان داد و بعد پرسید:حالت خوبه؟ صورتت که خوب بنظر نمیرسه انگار حال و جون هم نداری که برای اینا کارگر اوردی.. هاری جوری که به جوش اومده بود گفت =من خوبم چرا همه اینو میپرسن آقا من خوبم ببین لبخند میزنم خوشحال هم هستم الانم قراره برم موش ازمای...یعنی قراره برم شهر مون کاری نداری خداحافظ...و از یونگی فاصله گرفت و وارد خونه شد
نتیجه 1
سلام چطورین بچه ها واقعا متاسفم که دیروز اینو نگذاشتم ولی خیلی اوکی نبودم امروز حال بهتری دارم پس گذاشتم خب فکت امروز *از دخترای مغرور و خودخواه تنفر دارم و هرچی سعی میکنم نمیتونم توی فیکم دخترای اینجوری بنویسم*
نتیجه 2
سلام چطورین بچه ها واقعا متاسفم که دیروز اینو نگذاشتم ولی خیلی اوکی نبودم امروز حال بهتری دارم پس گذاشتم خب فکت امروز *از دخترای مغرور و خودخواه تنفر دارم و هرچی سعی میکنم نمیتونم توی فیکم دخترای اینجوری بنویسم*
نتیجه 3
سلام چطورین بچه ها واقعا متاسفم که دیروز اینو نگذاشتم ولی خیلی اوکی نبودم امروز حال بهتری دارم پس گذاشتم خب فکت امروز *از دخترای مغرور و خودخواه تنفر دارم و هرچی سعی میکنم نمیتونم توی فیکم دخترای اینجوری بنویسم*
نتیجه 4
سلام چطورین بچه ها واقعا متاسفم که دیروز اینو نگذاشتم ولی خیلی اوکی نبودم امروز حال بهتری دارم پس گذاشتم خب فکت امروز *از دخترای مغرور و خودخواه تنفر دارم و هرچی سعی میکنم نمیتونم توی فیکم دخترای اینجوری بنویسم*
عالی بید😭💔
تاکومی پارت بعدبییییییی 🥲😋
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
فالو:بک🌸🦕
آنفالو:آنفالو🍞🌸
آنفالو:آنفالو🍞🌸
آنفالو:آنفالو🍞🌸
آنفالو:آنفالو🍞🌸
اجی ما اومدیم مسافرت اگه دیر به دیر خوندم تعجب نکن😑
عالی بود💝💞
*از دخترای مغرور و خودخواه تنفر دارم و هرچی سعی میکنم نمیتونم توی فیکم دخترای اینجوری بنویسم*
واستا واستا
اجی😐
پس اون سوجین که داره رو مخ من راه میره و اون فک کنم دختره که اسمش جینا بود که هنوز که هنوزه رو مخههه منه (تو فیک من دوست ندارم)
خلاصه اینا چین این وسط😑💔
همینو بگو
تاکومی گشنگمممم🥺💕
توکه بهترین نویسنده دنیاییییی🥺💕
توکه با فیکات ادمو حرصص میدی🥺💕
میشه پارت بعدی پلیزززز🙃❤
*از دخترای مغرور و خودخواه تنفر دارم و هرچی سعی میکنم نمیتونم توی فیکم دخترای اینجوری بنویسم*
هیم همچنین منم😐
*الیییی حتی اگه فکر کنی تمام فرشته ها بال دارن.... مطمئن باش تو اولین کسی هستی که لقب*فرشته بدون بال رو گرفت*❤️🍭
(هندی تر کنم:///)
نه ببین واقعا قلبم و آب کردی این قشنگ ترین چیزی بود که تو عمرم شنیدم🥺🥺🥺😭😭احساساتمون چطور بیان کنم؟
جر😔
ولی حق
تو دیگه نگو موچی
اه جواب منو بده تو پیویتتت
دادم
دیدددمممم
بیشتر آبش کنم؟
نه به قلبم رحم کن ای ظالم
الی میخوام یه جمله بهت بگم یه ذره فیلم هندی بشه:/(بنده کرم دارم)
میشه برای جمله هندی بمیرم؟
حتما😂
بعدی