یوهاها😂من اومدم 😎 اینم پارت یک بخونید و حال کنید کامنت و لایک نشه فراموش ♥️🙂
چند هفته ای از ماجرای جنگل گذشته بود و ان چهار نفر هنوز باهم صحبت نکرده بودند گمراهی در چشمانشان موج میزد اما اریا ..............سارا کار جدیدی در کافه پیدا کرده بود قصد داشت رای رفتن به دانشگاه پول جمع کند . او از بعداز ظهر تا غروب در کافه کار می کرد و حقوق خوبی هم داشت .
تازه کارش تمام شده بود ..هوا به طرف بهار میرفت و همین طور گرم تر میشد . داشت در خیابات قدم زنان به طرف خانه میرفت که عطر اشنایی را حس کرد سرش را برگرداند اریا بود که در ان طرف خیابان بی صدا راه میرفت . سارا فریاد کشید :" اریااااا "....
اریا سرش را به طرف او برگرداند با دیدن او لبخند کوچکی روی صورت غم الودش نشست .سارا از خیابان رد شد و به او خیره شد :" ا...ا...اریا "...اریا سرش را پایین انداخت ..:" اریا حالت خوبه ؟".....اریا به چهره ی سارا نگاه کرد :" چرا این سوالو میپرسی ؟"....سارا به او خیره شد :" اخه چند وقته که ندیدمت به نظر مریض میای "....اریا دستی لای موهای سارا کشید :" موهات بلند شدن "...سارا باتعجب به او نگاه کرد. اریا ادمه داد :" یه جوراییی خوشگله "...
سارا سرخ شد و سرش را برگرداند . اریا خنده ی ریزی کرد و به کافه اشاره کرد و گفت :" اینجا کار می کنی ؟"...سارا سر تکان داد :" اوهوم ... "... اریا نفس عمیقی کشید :" که این طور...اه ...راستی ...از رابین چه خبر ؟"...
سارا سرتکان داد :" یه هفته ای شده که ندیدمش ارورا هم که .... "...نفس عمیقی کشید :" همتون منو تنها گذاشتید رفتید "...و شروع کرد به راه رفتن اریا کنارش حرکت کرد :" متاسفم سارا من فقط... "...سارا به او نگاه کرد . اریا گفت :" اگه می تونستم میومدم پیشت .."..سارا لبخند بانمکی زد :" دیگه مهم نیس ... ".. اریا با لبخند تلخی سرتکان داد :" اوهوم .. "...اریا گفت :" دوست داری بریم خونه ی ما ... مامانم از دیدنت خوشحال میشه "...سارا سرتکان داد و ان دو در غروبی دل انگیز به طرف خانه حرکت کردند ...
این داستان ادامه دارد .......برق اضافه خاموش . لایکم نشه فراموش 😂😐
مثل همیشه عالی و پرفکت سنپای@_@ . هی کراشم فقط تو کار لبخند تلخه...😑😂
اره خیلی تلخه خیلیی🥺....خودم تازه فهمیدم ثبت شدن سکته کردم 🙄