این تست در باره سفر دختر کفشدوزکی و گربه سیاه به دور دنیا است
این داستان بعد از زمانی هست که دختر کفشدوزکی جعبه معجزه گر ها رو از دست داده
بعد از این که سایه شرارت معجزه گرها را به دست آورد تبدیل به منارک شد میخواست تا در زمان سفر کنه تادر سفرکنه زمانی که کفشدوزکی و گربه سیاه ضیف بودن معجزه آن ها را بگیره ولی کفشدوزکی و گربه سیاه موفق شدند معجزه گر خرگوش را از منارک بگیرند
دختر کفشدوزکی و گربه سیاه که دیگر هیچ یک از قهرمان های دیگر را نداشتن تسنیم گرفتند به سفر دور دنیا بروند تا معجزه گر های جدیدی پیدا کنند. از زبان دختر کفشدوزکی:به گربه سیاه گفتم حالا که تصمیم گرفتیم به دور دنیا سفر کنیم دیگر منارک نمی تواند مارا شرور کنه بیا هویت هامون رو به هم بگیم
از زبان گربه سیاه :من که منتظر همین لحظه بودم گفتم (پلک پنجهها داخل )از زبان دختر کفشدوزکی:کوپ کردم باورم نمیشه گربه سیاه همون آدرین اگرسته من هم گفتم (تیکی خال ها خاموش) از زبان آدرین:یک فکری دارم مرینت برای این که پدر بزاره با هم به سفر دور دنیا بریم از زبان مرینت: گفتم چه فکری از زبان آدرین: خودت می فهمی با مرینت رفتیم خونهی ما به پدرم گفتم من قبول میکنم برم سفر دور دنیا ولی باید بجای لایلا با مرینت برم
گابریل اگراست:گفت نه نمیشه از زبان آدرین: همون موقع ناتالی یک چیزی گوش پدرم گفت و بعدش پدرم قبول کرد. نفهمیدم چی گفت ولی دیگه باید آماده میشدیم بریم به سفر دور دنیا از زبان مرینت : گفتم اگه ما بریم کی قراره از پاریس محافظت کنه از زبان آدرین: آلیا و و مرینت گفت رویی گفتم فره خوبیه مرینت رفت تا آماده بشه پس فردا قرار بود حرکت کنیم از زبان مرینت :رفتم و به پدر و مادرم گفتم من قراره به عنوان طراح مد آدرین با اون به سفر دور دنیا برم آن ها هم خوشحال شدند گفت خوشحالیم که به آرزوت رسیدی
فردای آن روز رفتم و معجزه گر خودم رو دادم به آلیا و معجزه گر گربه سیاه که دست من بود رو گذاشتم تو کیف زویی زنگ تفریح بعد فهمیدم که زویی از معجزه گر رو تو انگشتش کرده حالا پاریس دوتا قهرمان جدید داره اسکرابلا و دختر گربه ای داره
سر کلاس نشسته بود که آلیا گفت چرا معجزه گر را رو دادی گفتم الان میفهمی خانم بوستی وارد کلاس شد گفت بچهها آقای گابریل اگراست به من زنگ زدند و گفتن مرینت به جای لایلا به سفر دور دنیا با پسرش می ره لایلا که خبر نداشت خیلی عصبانی شد و گفت همهی شما بی لیاقتین همون موقع همه فهمیدن لایلا چقدر آدم دروغگو است
از زبان آلیا حالا فهمیدم که چرا معجزه گرت رو دادی به من از زبان مرینت :اگه دیدی گربه سیاه هم عضو شده تعجب نکن چون اون آدرین بود از زبان آلیا: حالا فهمیدم چرا شما دوتا باهما میرید از زبان مرینت مدرسه تموم شد داشتم میرفتم خونه که یک دفعه دیدم لایلا تو اتاق است اون یک تفنگ دستش بود اون رو گرفت سمت من و گفت تو آدرین رو از من گرفتی من هم زندگیت رو ازت میگیرم
همون موقع بود دختر گربه ای وارد اتاق من شد تفنگ رو از لایلا گرفت و بعد لایلا رو به پلیس تحویل داد.فردا اون روز رفتم مدرسه عصر قرار بود حرکت کنیم تو مدرسه آقای مدیر قزیه دیروز رو به همه گفت وزنگ آخر که ورزش بود با بچه ها خداحافظی کردیم ورفتیم آماده بشیم برای رفتن
ادامه دارد...
نظرات بازدیدکنندگان (1)