این داستان درباره دختر کفشدوزکی و گربه سیاه است
از زبان مرینت ما بعد از این پیداکردن پنج معجزه گر در نیویرک به توکیو رفتیم من فکر می کردم اینجا معجزه گر های زیادی پیدا کنیم ولی فقط یک معجزه گر پیدا کردیم من به آدرین گفتم که استاد فو گفته بود در توکیو معجزه گر های زیادی وجود دارد
آدرین گفت شاید یکی زود تر از ما پیدا شوند کرده خوب بعد از یک هفته در توکیو که فقط یک معجزه گر پیدا کردیم واون هم معجزه گر شیر بود به شانگهای رفتیم من اونجا تونستم پنج معجزه گر که استاد فو گفته بود رو در روز اول پیدا کردم اون پنج معجزه گر معجزه گر کوسه،هشتپا،اره ماهی ،نهنگ و میگو بود رو پیدا کردم
ما بعد از یک هفته به تهران رفتیم استاد فو گفته بود در تهران سه معجزه گر خیلی خیلی مهم هست و باید حتماً اون هارو پیدا میکردم همچنین استاد فو گفته بود اونجا یک حلقه که تمام قدرت های همه معجزه گر هارو داره هست من در یک هفته نتونستم پیدا کنم و فکر کردم اون هارم یک نفر دیگه پیدا کرده دیگه داشتیم به پارس برمی گشتیم وقتی داشتیم به هواپیما وارد میشدیم یک دختر پسر هم سن و سال خودمون رو دیدم که دست پسره یک ساعت و یک دستبند و در انگشتش یک حلقه هست
و در گردن دختره یک گردنبند دقیقا همون جواهراتی بود که استاد فو گفته بود ولی از کجا باید میفهمیدم اون ها معجزه گر هستند اون هم داشتن به هواپیما سوار میشدن تو هواپیما به آدرین گفتم یک دفعه دفه چند تا آدم که نوار های سیاه به خودشون بستن رو بال هواپیما نشستن انگار تبه کار های این جا هم اینطوری بودن یک دفعه دیدم اون دختر پسر که انگار هویت هم دیگرو هم میدانستن رفتن تو دست شویی و تبدیل شدن به یوز فوت و دختر تک شاخ اون ها با انگشتری که استاد فو گفته بود به بیرون هواپیما خودشون تلپرت کردن وا اون هارو شکست دادن و برگشتن
من رفتم و بهشون گفتم که ما کی هستیم و از شوند خواستم تا در شکست داد منارک به ما کمک کنند و اون هماهم گفتن به همین دلیل به پارس سفر میکنن
یک دفعه دیدم دیدم آقای اگراست به ناتالی زنگ زد ناتالی هم پاشید و رفت خیلی مشکوک بود رفتیم دنبالش دیدم گفتم فقط تونستم چهار تا از معجزه گر هارو که در توکیو بود رو پیدا کنم اونجا فهمیدم که آقای اگراست همون منارک است به آدرین و اون دختر و پسر که اسم شون سویل و محمد طاها هست گفتم وقتی رسیدیم خونه آدرین پدرش گفت اگه این ها کین که آدرین گفت دوست نهایی جدیدمون هستن بعد آدرین گفت پدر دیگه ازت بدم میاد چرا این کار هارو کردی پرسم ناراحت شد من معجزه گر شاهین رو خودم پوشیدم عقاب رو هم دادم به ادرین
محمد طاها و سویل هم تبدیل شدن به یوز فوت دختر تک شاخ و با منارک مبارزه کردیم همون موقع لایلا آمد تو نداشتیم مبارزه میکردیم که محمد طاها معجزه گر منارک رو انداخت بعد یک دفعه معجزه گر دیگه نتونستیم پیدا کنیم
تمام معجزه گر هارو که تبدیل به حلقه شده بودن رو به حالت اول برگردانیدیم پدر آدرین هم تصمیم گرفت دیگه از این کار ها نکنه ولی هیف که معجزه گر پروانه بازم گم شد
دوستان امید وارم از این داستان خوشتون آمده باشه
ادامه این داستان رو با نام قهرمانان جدید و ارباب شرارت جدید ادامه خواهیم دار پس شد قهرمانان جدید و ارباب شرارت جدید
ممنون
نظرات بازدیدکنندگان (0)