لایک ❤️❤️❤️❤️❤️❤️
بعد از اون اتفاق نیشیمیا و دوستاش تصمیم می گیرن که به یه طبیعت گردی برن 🌿. فردا : از نگاه نیشیمیا 👈🏻 به دوستام گفتم که دیگه بریم ؟ و اونا هم گفتن یه لحظه صبر کنم که آماده شن . واقعا آماده شدنشون خیلی طول میکشه دیگه حوصلم داره سر میره 😩
وقتی همه آماده شدیم سوار ماشین شدیم تا بریم گردشگری « ۱ ساعت بعد » نیشیمیا : آخ اینجا چقدر هوای خوبی داره سو زو رو : آره ، اینجا عالیه نا او چان : خیلی وقت بود که نیومده بودم تو جنگل
همه یه زیر انداز گذاشتن رو زمین و نشستن . نیشیمیا : بچه ها کسی میدونه اون پسره که جدید اومده کیه ؟ دخترا همه تعجب کردن نا او چان : اون پسره بچه ی رئیس شرکت موسیقیه اسمش ایشیداهه ، مگه چیزی شده ؟ نیشیمیا : خب وقتی داشتم تو راهروی دبیرستان قدم میزدم خوردم بهش و اون منو گرفت دخترا : ( با صدای بلند) چیییییی ساهارا : خب چی گفت ؟ ( با تعجب و هیجان ) نیشیمیا : خب من ازش تشکر کردم ولی اون جوابمو نداد و رفت ساهارا : خب ناراحت نشو صبر کن شاید بالاخره باهات حرف زد یا ازت بخاطر اینکه جوابتو نداده معذرت خواهی کنه ، من مطمعنم این کارو میکنه 🙂💕
تو دبیرستان : از ذهن ایشیدا : نمیدونم چرا وقتی اون دختره باهام حرف زد قلبم شروع کرد به تپش ، یه جورایی ازش خوشم اومده 😥 آخه چرا اون موقع جوابشو ندادمممممم 😩
ادامه داستان قسمت بعد
بای بای 💙💙💚💚💜💜💖💖 اگه دوست داشتین لایک کنید 👈🏻❤️
خیلی قشنگ بود
عکس ذن یادش به خیر
من کوتاه میزارم که حوصلتون سر نره
چشم حتما
سلام
عالی بود❤️
ممنون از تست خوبت 🌹
پارت بعدی رو زود بذار
منتظرم