
«پنی» در حالی که پهن زمین شده بود. با چشمای از حدقه در اومده نگاهم میکرد حال خودمم دست کمی از اون نداشت. زیاد طول نکشید که مامورا سراسیمه تو اتاق ریختند. با شنیدن صدای پیتر منتظر بهش نگاه کردم.. پیتر: این دو نفر کی هستند؟ یکی از مامورا جواب داد: نمیدونم اقا فکر کنم دزد باشند. پوزخند مغروری زد و با تمسخر گفت: دستگیرشون کنید. تالون نگاه غضبناکی بهم انداخت و با بلند شدن از روی زمین، روش و ازم برگردوند. اما برعکس اون لوییس با مظلومیت خاصی سرش و پایین انداخته بود خودمم خوب میدونستم همش تقصیر تالونه و اون بچه گناهی نداره. چشمای با درد روی هم گذاشتم. البته اگه اونا دستگیر میشدند تالونم خیلی زود لوم میداد. اخ که این بشر همه چیزش برای من دردسر بود. پیشونیم و با دو تا انگشتام ماساژ دادم و در همون حال لب زدم: من میشناسمش.. همین حرفم کافی بود تا همه ی نگاه ها به سمتم بچرخه
پیتر با چشمای متعجب گفت: چی! میشناسیش؟ سرم و به نشونه مثبت تکون دادم: اره دوستمه! زیر چشمی به قیافه تالون نگاه کردم. مثل منگلا فقط نگاهم میکرد. پوف کلافه ای کشیدم و سرم و با تاسف تکون دادم.. با حلقه شدن دستی دور گردنم شوکه سرم و به طرف چپ برگردوندم و از دیدن تالون به معنای واقعی کلمه جاخوردم. نگاه عجیبی بهم انداخت و با نیش باز رو به پیتر گفت: اره دوستیم اما نه از اون دوست معمولی هاا!؟ پیتر یه تای ابروش و بالا داد و سوالی پرسید: پس از کدوم نوع دوستا؟ با لحن بانکمی جوابش و داد: از اون صمیمیا دیگه!! نیمچه لبخندی روی لبم اومد اما خودم و نباختم و با گفتن بی نمک، بازوش و گرفتم و قبل از اینکه بیشتر سوتی بده به طرف در هلش دادم تازه یاد لوییس افتادم که مثل عقب افتاده ها یه گوشه ایستاده بود پنی: هی لوییس راه بیوفت دیگه!
همین که سازمان بیرون اومدیم. نفس حبس شده ام و سخت بیرون دادم خم شدم و دستام و روی زانوهام گذاشتم. بعد از اینکه حالم جا اومد و کمر صاف کردم و چشم قوره ای به هر دوشون رفتم. برعکس چند دقیقه پیش بی خیال و خوشحال باهم بگو بخند میکردند. لوییس بهم نگاه کرد و گفت: واقعا ممنون پنی اگه تو نبودی معلوم نبود کجا بودم.. تالون: حالا همچین کار بزرگیم نکرد اگه چند دقیقه دیگه امان میداد خودم همه کارا و راست و ریست میکردم. هر چند بازم مفید بودم. دندون رو هم سابیدم و پرحرص با صدای نسبتا بلندی گفتم: مثلا چه کار مفیدی کردی؟ حق به جانب دست به سینه لب زد: همین که در صحنه حضور داشتم کافی بود!! زبونم قاصر بود از این همه پرویی! چون خسته بودم قضیه رو کش ندادم و با گفتن: داره شب میشه بهتره برگردیم، زودتر از بقیه حرکت کردم حتی یادم رفت با کایلا خداحافظی کنم. لوییس کلید تو در چرخوند و وارد شد.
جایی که زندگی میکردیم پشت کافه اصلی بود و بیشتر به هتل شباهت داشت. همه اتاقا تو راهرو بغلی بود البته به جز اتاق من و تالون که تو یه راهروی دیگه بود. خودم و روی تخت انداختم و نفهمیدم کی خوابم برد «تالون» غلتی روی تخت زدم و بی میل آروم لای چشمم و باز کردم که مساوی شد با برخورد نور خورشید به تخم چشمم، شاکی با یه حرکت بلند شدم یه بار خواستم مثل ادم بخوابم. نیم نگاهی به ساعت کردم که ساعت ۹ صبح و نشون میداد. بی حوصله به طرف در اتاق رفتم و با گرفتن دستگیره بازش کردم . همین که در و باز کردم، در اتاق روبه رویی هم همزمان باز شد. از شدت خستگی چشمام نیم باز بود برای همین کامل بازش کردم و از دیدن وضعیت پنی کپ کردم. یکی از پاچه شلوارش بالا رفته بود و یعقه لباسش تا روی شونه اش لیز خورده بود و بدتر از اون موهای ژولیده اش بود
با دستش چشمش و ماساژ داد و خوابالو گفت: چیه آدم ندیدی اینحوری نگاه میکنی؟ آروم زیر لب زمزمه کردم: والا فکر کنم دارم گوریل میبینم. پنی: ها چی گفتی نشنیدم!! آب دهنم و پر سر و صدا قورت دادم: هیچی به خدا. در پشت سرم بستم و به سمت جلو حرکت کردم. کمی که گذشت متوجه شدم پنی دقیقا کنارم و قدم به قدم همراهم بود گوشه چشمی بهش انداختم و گفتم: چرا هی دنبالم میای! همزمان با من ایستاد و متعجب به خودش اشاره کرد: من! طلبکار دستش و به کمرش زد و ادامه داد: با خودت چی فکر کردی!! من میخوام برم دستشویی! گنگ لب زدم: اما من میخواستم برم! بعد چند مین که به هم خیره شده بودیم به خودم اومدم و با قدم های بلند به سمت ته راهرو دویدم. عقب تر از من می دوید و با صدای بلند فریاد میکشید: صبر کن
دیگه چیزی نمونده بود برسم و همین که وارد دستشویی شدم. پشت لباسم از عقب کشیده شد و صداش که مثل ناقوس مرگ بود بلند شد: حتی فکرشم نکن داخل بشی به چهار چوب در چنگ زدم و محکم خودم و بهش چسبیده بودم با عجز و درموندگی لب زدم: جان مادرت این دفعه رو بی خیال من شو بزار کارم و بکنم. به جای اینکه به حرفم گوش کنه موهام و از پشت کشید. درحالی که اشک تو چشمام از شدت سوزش کلم جمع شده بود فریاد کشیدم: فقط اگه یه تار مو از موهای قشنگم کنده بشه زنده ات نمیزارم! صدایی ازش در نیومد و بعد مکث کوتاهی دستش و جلوم گرفت و گفت: بیا اینم یه تار مو، چشمام با وحشت گرد شد و عصبی داد کشیدم: ظالم چرا اینکار و کردی... شمر زمانه تویی لعنتی.. نفهمیدم کی موهام ول کرد و بخاطر حواس پرتیم سرم به توالت فرنگی برخورد کرد و روی زمین پهن شدم. در همون حال صدای آروم و ناباورش و میشنیدم: مُردی!...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سر این پارت جر خوردم از خنده
مطمئنم پارت دیگه گریم میگیره👌😶🤣
اسلاید های آخر مورد علاقمن😭🤣
داستانت عالیه خیلی خوبه
راستي يادم رفت بگم خيلي خوب نوشتي😂💖
لطف داری گلم😁✨💕
با تشکر از اينکه پيامم رو مي رسوني😁😂
خواهش میکنم😂
آجي هانيه اين پيامو از طرف من به تالون برسون: ببين داداش تالي، يا همين الان مي ري به پني ميگي عاشقتم يا مکس که تو داستان خودم عاشق پنيه رو مي ندازم به جونت😠
اينم بي زحمت به پني برسون: پني جان، خواهر من، به خدا کل دنيا فهميدن تو از تالون خوشت مياد دست بردار از فيلم بازي کردن
حتما بهشون میرسونم👍😂
به خدا مردم تا اون تالون و پني سه تا فصل قبلي به هم رسيدن، اينا شروع کردن.🤦🏻♀️
نگران نباش مثل اون داستان طولانی نیست😂
خیلی عالی بود قشنگ خود شخصیت تالون و پنی همینطورن از کارتونشم حتی بهتره😂❤️ ادامه بده
مررسییی✨💕
اره شخصیتاشون دقیقا شبیه انمیشنه😂
وای خدا چرا اینقد این پارت گود بوددد دو اسلاید اخر دیگه داشتم گسسته میشدم 🗿🤣
خودمم این پارت و خیلی دوست داشتم 😂😂
عالیییی 😍
مرسیی✨💕