
«آدرین» درحالی که یعقه پیراهن سفیدم و مرتب میکردم. با آرامش از پله ها پایین اومدم. لبخندی که ناخداگاه روی لبم نشسته بود با دیدن مامان پر رنگ تر شد. به طور عجیبی حالم نسبتا به روزای قبل بهتر بود. تا چشمش بهم افتاد گل از گلش شکوفت. نگاه کلی به سر و وضعش انداختم. مثل همیشه شیک و ساده بود مقابلش ایستادم. با روی خوش گفت: صبح بخیر آدرین: صبح شمام بخیر.. جایی میرید! سرش و به نشونه مثبت تکون داد: اره یه چند تا کار دارم باید برم بیرون... آه راستی میشه قبل از اینکه بری مرینتم صدا کنی! گیج سرم و کج کردم و متعجب لب زدم: مگه اینجا نیست؟ با لحنی که انگار از ادامه دادن این موضوع راضی نیست گفت: نه هنوز از اتاقش بیرون نیومده! شوکه نگاهم و به طبقه بالا دوختم. یادمه قبل از اینکه بیام پایین، اتاقش و چک کرده بودم مامان: خب پس من میرم دیگه. انقدر فکرم درگیر بود که فقط سرم و تکون دادم
وقتی به خودم اومدم که با جای خالیش روبه رو شدم نفس حبس شده ام و سخت بیرون دادم. ترس بدی به دلم چنگ زد. دستی به موهای طلاییم کشیدم و کلافه به سمت دانشگاه قدم برداشتم. خیال اینکه شاید با دوستش باشه باعث شده بود قلبم کمی آروم تر بشه همین که وارد شدم فوری به سمت کلاس حرکت کردم درمونده با چشم دور تا دور کلاس رصد کردم. نه تنها خودش بلکه حتی خبری از آلیا هم نبود عصبی خواستم از کلاس بیرون بزنم اما یا وارد شدن بچه ها و دبیر، ناچار روی صندلی نشستم متوجه نگاه سنگین یه نفر شدم. چشم چرخوندم و از دیدن دوستش که با اخمای درهم بهم زل زده بود لبخند کمرنگی روی لبم نشست. ناچار تا اخر کلاس مثل یه بچه خوب روی صندلیم نشستم همین که صدای زنگ به گوشم خورد مثل برق گرفته ها از جا پریدم و به سمتش رفتم
سر راهش ایستادم و با تک سرفه ای دهن باز کردم که حرف بزنم ولی خونسرد از کنارم گذشت انگار که اصلا وجود ندارم. همین واکنشش کافی بود که اخمام توهم بره نفس عمیقی کشیدم و وقت اینکه عصبانیتم فروکش کرد. به سمتش رفتم و سد راهش شدم. نگاهش بالا اومد و صاف به چشمام خیره شدم بیش از این وقت تلف نکردم و گفتم: مرینت کجاست؟ دست به سینه لب زد: چرا باید به تو بگم! بعد مکث کوتاهی با تته پته گفتم: خب... اون تو خونه من کار میکنه و من صاحب کارشم باید بدونم کجاست! آلیا: دیگه قرار نیست اونجا زندگی کنه!! گنگ لب زدم: چـ.. ی!؟ پوزخندی به قیافه زارم زد و از کنارم رد شد در لحظه اخر صدای کنایه دارش و شنیدم: درضمن اونجا خونه تو نیست و خونه خالته در جریان هستی دیگه! توجه ای به کنایه اش نکردم و خسته سرم و پایین انداختم. میدونستم باید بی خیالش میشدم
ولی... دست راستم و روی قلبم گذاشتم و پر درد زیر لب زمزمه کردم: ولی این حس لعنتی نمیزاره... این عشق که داره بیچارم میکنه. تنها جایی که فکرش و میکردم خونه قدمیشون بود.. شاید اونجا اخرین امیدم بود. «مرینت» دستی به پیشونیم کشیدم و خسته به چهار چوب در تکیه کردم از صبح تا الان که عصره اینجا رو گرد گیری کردم اما هنوزم کامل تمیز نشده بود نیم نگاهی به باغچه روبه رو انداختم. تمام گل هاش خشک شده بود با این حال که لوکا طبقه بالا می نشست هیچ وقت بهشون نمیرسید. صدای آشنایی باعث شد نگاهم و از باغچه بردارم و به چشمای سبز رنگش بدوزم. آدرین: میتونم داخل بیام؟ از دیدنش جانخوردم. اما بازم فکر نمی کردم انقدر براش مهم باشم که تا اینجا برای دیدنم بیاد. آب دهنم و پر سر و صدا صورت دادم: نه از همون راهی که اومدی برگرد
نیشخندی زد و گفت: فکر میکردم جای بهتری قایم بشی! حق به جانب لب زدم: از اولش قرار نبود قایم بشم! یه تای ابروش بالا پرید و چند قدم جلو اومد ترسیده با پاهای لرزون یه قدم عقب رفتم. متوجه ترسم شد و با چشمای درشت شده متعجب گفت: ازم میترسی!؟ تو اون لحظه گویا که پشتم گرمه جرئت پیدا کردم: اره.. چرا نباید از آدمی که قصد جونم و داره نترسم! به وضوح جاخورد. شوکه با صدای تحلیل رفته ای گفت: کی اینو بهت گفته؟ من: خودم فهمیدم! سرش و پایین انداخت. ولی از دستای مشت شده اش فهمیدم چقدر عصبیه. در همون حال پوزخند صدا داری زد. کم کم پوزخندش به قهقه ی بلندی تبدیل شد. سرش و بالا گرفت و گفت: اره حق با توعه شنیدنش از زبونش ته دلم و خالی کرد. پوزخند تلخی زد و با نفرت ادامه داد: اما فهمیدم آدمی مثل تو حقش بیشتر از ایناس. پشت بندش نگاهی بهم انداخت و به سمتم قدم برداشت و....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ادرین به خدا کاری با مرینت کنی نه من نه اجی وایولت ادرین : به من چه من : : | همون دهن صافه
پارت بعدو بدههههه😂🤲🏻
عالیییییییی
مرررررسیی✨💕🫰
عالی
ممنونن✨💕🫰
بد جایی کات کردی 🥺
عالی بود
پس سعی میکنم زودتر بزارم😂
مرسی قشنگم✨💕
💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛🥺
محشر بود بعدی لطفا
سپاس فراوان💕✨🫰
عالی بود
بعدی لطفا
مررسیی عزیزم💕✨
عالی فین یا خرا
مرررسیی💕✨
عالیییییی
ممنون✨💕😁
دنبالی بدنبال