
«تالون» با دست اشاره ای به پنی کرد و گفت: معرفی میکنم دستیار جدیدم پنی برون.. بهت زده یک نگاه به آدام و یه نگاه به پنی که با لبخند پیروزمندانه ای ایستاده بود کردم. آدام متعجب با ابروهای بالا رفته پرسید: چی شده تالون؟چرا خشکت زد! نگاه غضبناکی به پنی انداختم و بدون توجه به سوال آدام از بین دندونای قفل شده ام غریدم: اینجا چیکار میکنی؟ چشماش و درشت کرد و با مظلوم نمایی گفت: من! من اصلا نمیشناسمت دستام از عصبانیت مشت شد. صورتم و به سمت آدام گرفتم و با درماندگی گفتم: چرا گول این دختر و میخوری؟ پنی جزوه مامورای اچ کیو هست! اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست: تالون... فکر نمیکردم انقدر حسود و دروغگو باشی. از شدت حرص فریاد کشیدم: اما من دروغگو نیستم. سرش و با تاسف تکون داد: به جای این حرفا اتاقش و بهش نشون بده از این به بعد قراره اینجا زندگی کنه پشت بندش لبخندی به پنی زد.. و پنی هم در مقابل مثل یه دختر مودب سرش و با احترام پایین انداخت
با اخمای درهم غضبناک لب زدم: عمرا اتاقش و بهش نشون بدم هه **** در اتاق و باز کردم و همین طور که به داخلش نگاه میکردم زیر لب زمزمه کردم: برو تو. لبخند کجی زد و از کنارم گذشت. همین طور که نگاهی به اتاقش میکرد کنایه دار گفت: راضی به زحمت نبودم تا اینجا دنبالم بیای.. چشمام و محکم رو هم گذاشتم و با بیرون دادن نفس حبس شده ام، کمی از خشم درونم کاسته شد با تمام خواهش و التماسم لب زدم:پن. بعد مکث کوتاهی متعجب بهم نگاه کرد صاف تو چشماش زل زدم: میدونم برای چی اومدی! اما مطمعن باش من هیچ وقت چیزی بهت نمیگم تو دو صدم ثانیه حالت صورتش عوض شد و خنثی نگاهم کرد:خواهیم دید. راه رفت و برگشت و مقابلم ایستاد و ادامه داد: راستی یه وقت هوا برت نداره که ازت خوشم میاد فقط اومدم که با استفاده از تو بی گناهیم و ثابت کنم. چون قدش کمی کوتاه تر از من بود با دستش اشاره کرد سرم و خم کنم
گیج و منگ به حرفش گوش کردم. که یهویی سرم و محکم بین دو تا دستاش گرفت و همینطور که پیشونیش و به پیشونیم فشار میداد با غیض گفت: در ضمن اینو یادت باشه تا اخر عمرم تو دشمنم میمونی آقای اسکوکلس! به چشمای خشمگینش نگاه کردم و دستام و روی گونه اش گذاشتم و در حالی که از درد پیشونیم نفس نفس میزدم تقریبا تو صورتش فریاد کشیدم: منم ازت متنفرم پنی بـــرون! با کف دست محکم رو سینه ام زد که باعث شد به عقب پرتاب بشم موهاش و از جلو چشمش کنار زد: خیلی خب حالا رفع زحمت کن. در ادامه حرفش در اتاق محکم بهم کوبید. منو باش فکر میکردم آدم شده! عصبی خواستم به سمت اتاق خودم که دقیقا روبه رو بود حرکت کردم که تازه چشمم به دوستای پنی که با دهن نیم باز نگاهم میکردن افتاد برای اینکه ضایع نشه لبخند کمرنگی زدم: آه شما کی اومدین؟ دوست قدیمش که فکر کنم همون کایلا بود گفت: خب راستش ما خیلی وقته اینجا هستیم.
من: اهاا که اینطور. مل: انگار ما رو دیگه نمیشناسی اقا تالون پوزخندی روی لبم نشست: فکر نمیکردم پنی با تو یکی هم دوست باشه. همین که دهن باز کرد چیزی بگه. در اتاقش باز شد. پنی با لبخند دست هر دوشون و گرفت و داخل اتاقش کرد و قبل از اینکه در و ببنده چشم قوره ای بهم رفت و در و بست مثل اینکه با همه خوبه و فقط با من مشکل داره! «پنی» کایلا نیم نگاهی به در و دیوار انداخت و گفت: پنی واقعا میخوای اینجا زندگی کنی؟ آه سوزناکی کشیدم: میبینی که مجبورم.. سعی میکنم زودتر کارم و تموم کنم! کایلا: باشه... راستش دیگه باید برگردم سازمان پیتر باهام کار داره! ناباور لب زدم: پیتر؟؟ سرش و به نشونه مثبت تکون داد. دلم میخواست بفهمم با اون پسره چیکار داره! پنی: باشه بیا باهم بریم. منم باید وسایلام و بیارم. مل از رو تخت بلد شد و گفت: خیلی خب پس منم برمیگردم خونه هر ۳ باهم از اونجا بیرون زدیم و مل چند دقیقه بعد ازمون جدا شد مقابل سازمان ایستادم و با اشاره کایلا وارد شدیم
سرم و پایین انداختم و آروم از بین مامورا گذر کردم تا اینکه بلاخره به مقصدمون رسیدیم همین که در و باز کرد چشمم بهش افتاد. مغرور به صندلیش تکیه داده بود. با چشم و ابرو اشاره کرد داخل بشیم آدم منفورتر از تالونم پیدا کردم. روی مبل کنارش نشستیم. لبخند جذابی زد و گفت: خیلی خوب شد خودت اومدی! منتظر حرفی از جانب من نموند و ادامه داد: از رئیس کوئمبی شنیدم جزوه مامور خوبه اینجا بودی؟ سرد لب زدم: بله. پیتر: از تو و کایلا کمک میخوام! یه تای ابروم بالا پرید: چه کمکی؟ دستاش و توهم قلاب کرد و روی میز گذاشت و گفت: یه خلافکار و برام بگیر! حق به جانب لب زدم: چرا خودت اینکار و نمیکنی! به جای اون کایلا جواب داد: راستش ما چند ماهی هست دنبالشیم فقط هیچ نشونه ای ازش پیدا نکردیم.. چون کارش و تمیز انجام میده «تالون» پاورچین پاورچین قدم بر می داشتم و دنبال پنی میکشتم لوییس ترسیده لب زد: تالون بیا بریم.. اینجا خطرناکه انگشت اشاره ام و روی بینیم به نشونه سکوت گذاشتم: هیس ساکت باش اگه چیزی نگی گیر نمیوفتیم.
واقعیتم بود انقدر مامورای اچ کیو سرشون گرم بود که متوجه ما نمیشد. هنوزم مثل قبلا احمق هستن. دستگیره در و گرفتم و مثل ۱۰ اتاق قبلی نگاه کردم. ولی بازم خبری نبود. لوییس: من نمی فهمم چرا دنبال این دختر افتادی! با لبخند عمیقی لب زدم: میخوام دستش و برام آدام رو کنم.. اگه بتونم فیلم بگیرم و بهش بفهمونم مامور مخفیه از دستش راحت میشم نفس عمیقی گرفت: باشه ولی نمیفهمم چرا منو بدبخت و اینجا اوردی؟ جمله اخرش و با صدای نسبتا بلندی گفت و این باعث شد همه نگاها به سمت ما برگرده ماتم زده سرجام خشک شدم دیویدن ناگهانیش و کافی بود که بفهمم اوضاع وخیم شده با تموم انرژیم به جلو حرکت کردم و پشت سرم لوییس شروع به فرار کرد برای یه ثانیه به عقب نگاه کردم و همین که دوباره به روبه روم نگاه کردم اما متاسفانه دیر شده بود و فکر کردم الانه برم تو در، که همون موقع در باز شد و با مخ رو زمین افتاد. با درد نگاهم و به بالا دوختم اما تازه چشمم به پنی که بهت زده مقابلم ایستاده بود افتاد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاللللیههههه ۲۰
به طرز عجیبی از پیتر خوشم میاد😔😂
عالييييي بووووود🤩🤩🤩💖💖
اين پيتر فک کرده کيه که به پني مي خواد دستور بده برن يکي رو که به نظرم منظورش تالونه بگيرن؟ پني بايد يکي بخوابونه تو گوشش تا بفهمه😁
مررسیی قشنگم✨💕
اره پیتر یکم رو مخه! فکر نکنم تالون باشه😁😂
عالی بود
چقدر جاش حساس بود
مررسیی✨💕
اره دقیقا😂
تالون چقد فضوله بشین تو خونت بزار بچم کارشو بکنه دیگه الکی گناهکارش کردن 🗿😂
اخر این فضولیش کار دستش میده😂🤣
عالی😍
سپاس😁✨💕
برای بار حدودا هزارم توی نیمه شب پا به اون زیرزمین ک همشون جمع شده بودن گذاشت و مثل همیشه به خاطر قد بلندش سرش به چهار چوب در برخورد کردیجورایی این صدای(تق)نشونه یونجون بود
های🌝✨
این ی تیکه از فن فیکشن منه و تا پارت⁵توی صفحم هست
خوشحال میشم اگه حمایتش کنی🧡🥺
ادمین مایل به پین؟💙🐬