اینم از پارت سه ببخشید دیگه دیر شد خیلی کار و بار داشتم . راستی یه داستان هری پاتری نوشتم اصلا محشره ها یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی . اسمش جادوی جاویدان من هست . بخونید دیگه
نفس عمیقی کشیدم . ریه هام یکم از سر لج پایین اومد و تونستم نفس بکشم . مامور بورژوا گفت : مادمازل،میخواین من برم بیرون؟ گفتم : اگر میشه . روی میز عسلی میوه و شیرینی هست ، از خودتون پذیرایی کنین . سر تکون داد و رفت . رفتم سمت کمد لباسم . شلوار جین ذغالی و نیمتنه و کت مشکیمو انتخاب کردم و موهای سرمه ایمو بالای سرم گوجه کردم و یه تیکه اشو بیرون گذاشتم . صندل ذغالی پوشیدم و ناخوداگاه به سمت جعبه ی ماسک هام رفتم ، اما یادم اومد من دیگه ایوی دوپن هستم . اشک از چشمام جاری شد و اخطار ریه ام که نفسم تنگ شد رو جدی گرفتم . اشکامو پاک کردم و از جعبه ی میز ارایشم کرم ضد افتاب و رژ لب سرخ و سایه چشم و رژ گونه برداشتم . خودمو ارایش کردم و چمدون مشکیمو برداشتم . یادم اومد ایوی هر شب بهم پاتیناژ و باله یادم میداد . اونقدر تقریبا مثل خودش ماهر شدم و تنها ورزشی بود که ریه ام باهاش مشکلی نداشت . از بچگی توی هیچ ورزشی نمیتونستم شرکت کنم و توی مدرسه مسخره ام میکردن ...
توی چمدونم لباس هامو گذاشتم و اسپری های دماغ و تنفس مصنوعیم . دارو و لباس و لوازم ارایشمام رو گذاشتم توی چمدون و به خصوص لباس مشکی هامو . مسواک و گوشی و شارژرمو وسایل شخصیم که بماند . چمدونو بستم و رفتم طبقه ی پایین . فهمیدم خیلی زیبا شدم ، ( یعنی پای چشمش باد نکرده و دماغش سرخ نیست دیگه . ) چون مامور بورژوا از روی کاناپه بلند شد و با تحسین نگام کرد . + بریم ؟ _ بریم . و در خونه رو قفل کردم و رفتم توی تویوتای مامور بورژوا . بغض کرده بودم و گلوم درد گرفته بود . ریه هام جوری میسوخت و درد میکرد که انگار یه تیکه فلز داغو گرفته بودن روش . نفسمو بیرون دادم و سعی کردم گریه امو مهار کنم .
مامور بورژوا رفت و رفت و رفت تا رسیدیم به خیابون که تا حالا نرفته بودم توش و به شدت خلوت مه دار بود . از هوای مرطوب خوشم میومد انگار که تیکه های کوچولوی اب ریه هامو نوازش میکرد . مامور بورژوا به مجتمع خیلی بزرگی توی ته خیابان اشاره کرد و گفت : اون تشکیلات و محل سکونت ماست . خیلی از مامور های ما شب میرن خونشون و بعضی ها هم میمونن توی مجتمع . تو میخوای چیکار کنی ؟ و نگاهی به چمدون چرمی مشکیم انداخت . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : من میمونم . اون خونه بدون ایوی فقط یه تیکه اجر پاره ست . من ... نمیتونم بدون اون اونجا باشم . وقتی انتقام خون ایوی رو گرفتم ، اون وقت با افتخار میرم توی اون خونه . دیگه هیچ حرفی نزد . وقتی رسیدیم به مجتمع ، اون دور و بر نگاهی انداخت و پیاده شد . منم پیاده شدم . دیم داره انگشتشو میذاره روی یه سنگ معمولی کنار در . زمزمه کردم : داری چی کار میکنی ؟ با همون صدای و اهسته تر از خودم گفت : اثر انگشت . اهان ! باید میفهمیدن بالاخره کی میره کی میاد . با تحسین سر تکون دادم . وقتی در باز شد و دوباره سوار شدیم و رفتیم توی پارکینگ ، ماشین های زیادی رو دیدم . دوباره پیاده شدیم و سوار اسانسور . مامور بورژوا به موهای طلایی و دم اسبیش تا بی داد و گفت : الان میریم به طبقه ی سوم . پیش رئیس و ... حرفشو ناتموم گذاشت چون اسانسور به شدت لرزید انگار داشتیم سقوط میکردیم ...
جادوی جاویدان منو بخونید
بابا غیز قابل توصیفیی
عالییییییییی نه بی نظیرررررررر
او مای گاد تنک عاشکیم بنیم عزیزم 🤗
*
عالیییییییی
عالی بود
پارت بعدی لطفا
عالیییییی
عالییییییییییی
عالی
آنیونگ🏸🌸
تستتلایکشد🏸🌸
بهتستبیومسربزن🏸🌸