روزی بود و روزگاری
آقای لوسی در خیابان در حال گشت بود با دیدن دخترک به نام نرگس برخورد کرد با دیدن چهره ی او عاشق او شد دختر یک بقالی داشت در آن جا وسیله های خوردنی و ... میفروخت مرد به مغازه ی او رفت گفت میشود به من یک شانه تخم مرغ دهی
دخترک گفت بله چرا که نه
یک شانه تخم مرغ داد به مرد
مرد در هنگامی که آن دختر شانه تخم مرغ را میداد به چهره ی او خیره شده بود
دخترک صدا کرد آقا چه شده !!
بفرما شانه تخم مرغ شما بگیر و برو
مرد رفت دوباره به بهانه ی شانه تخم مرغ آمد و دوباره گفت شانه تخم مرغ بده دخترک گفت چشم
مرد در نگام اینکه شانه تخم مرغ را بگیرد به چهره ی او خیره شد
نظرات بازدیدکنندگان (4)