سلام خوبین؟ 💕 همینطور که گفتم گذاشتم شرط 3 لایک 7 بازدید و 12 کامنت 🏆🍇
اول معرفی رو بخونین هاا🎗️❣️
مادر ماک گفت : ماک من میدونم کار اون نیست سالینو دختر خیلی مهربون و باهوشی عه رئیس قبیله گفت : راست میگی الان وقت پیدا کردن مقصر هم نداریم راه مییوفتیم باید زودتر به آفریقای جنوبی برسیم وقتی رسیدیم راجبع این موضوع بحث میکنیم
در راه، آنها از صحرایی پر از راهزن عبور میکردن عصر وقتی میخواستند اردو بزنن راهزن ها حمله کردن آنها بلافاصله از بار های خود دور شدن رئیس قبیله گفت : شما از جان ما چه میخواهید؟ راهزن ها خندیدند و گفتن : معلوم است جان و مال تان را زن های قبیله نشستن و با گریه گفتن : خواهش میکنیم به ما رحم کنید لطفا هسا عصبی شد و داد زد : بس کنین این بازیا رو من خودم حسابشون رو میرسم دزد ها همینطور که میخندیدند گفتن : بیا جلو کوچولو هسا میخواست بره که رهلی جلوی اون ایستاد : هیسسس آروم باش بعد بلند گفت : معامله چطوره؟
راهزن ها گفتن : باشه قبوله با یکی از دختران رئیس قبیله معامله میکنیم رهلی با خونسردی تمام گفت : سالینو، سالینو بیا سالینو اومد و سه قدم جلوتر از رهلی ایستاد
رهلی : این سالینو عه خوبه؟ بزرگترین راهزن گفت : این زیادی کوچیکه یکی دیگه هم همراهش بفرستین حتما همه میدانید که رهلی کی را همراه سالینو فرستاد بله فاسیتا زیباترین دختر قبیله راهزن ها چشمانشان برق میزد چون تا به حال دختری به زیبایی فاسیتا ندیده بودند پدر جلو رفت و آرام گفت : رهلی با خواهر هایت چیکار میکنی؟ میدونی دیگه نمیتونیم اون هارو ببینیم؟ میدونی اونا بدبخت میشن؟ میدونی... رهلی حرف پدرش را قطع کرد : همه را میدانم و میدانم دارم چیکار میکنم رهلی گفت : میخوام خواهرانم را برای آخرین بار بغل کنم
او سالینو را محکم بغل کرد و در گوشش چیز هایی گفت بعد دستی به موهایش کشید و او را به سمت راهزن ها راهی کرد رهلی همین کار را برای فاسیتا انجام داد و گفت : خدا به هم راهتان خواهرانم
پارت بعد
چشم فردا میزارم 🏆🍇
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسییییییییییی💕☺️
٠
١
٢
٣
۴
۵
۶
٧