
اینم پارت دو ...
از دلهره داشتم میمردم . به ساعت نگاه کردم : 17 : 1 دقیقه شب ! دوباره به گریگز زنگ زدم . از شدت استرس ریه هام دوباره سوزش و درد گرفته بود . گریگز جواب داد : بله خانوم ؟ - گریگز هنوز نتونستی خبر بگیری ؟ گریگز اب دهنشو قورت داد وگفت: نه خانوم . رفتم سالن اما همه گفتن ساعت ده بعد از اجراش سوار ماشین شده و رفته خونه خانوم. بغضم گرفت و پرسیدم : ایوی عصبی و ناراحت بود ؟ جواب داد : میگن خیلی استرس گرفته و حتی به پارتی بعدش نرفته . نفسم بند اومد . فقط تونستم بگم : گری ... گز ... بیا اینجا ... و به گوشی که از شدت سستی دستم داشت میوفتاد چنگ زدم و از نرسیدن اکسیژن به ریه هام سرم گیج رفت چند قدم برداشتم که به سمت اکسیژن مصنوعی برم ، اما غش کردم و بعدش هیچی یادم نیومد
( از زبان ادرین ) عرق پیشونیمو با حوله خشک کردم . تفنگو گرفتم دستم و نشونه گیری کردم . و بعد ، شلیک کردم . درست خورد به هدف . وسط وسط . مربی هاکینز با لبخند تحسین بر انگیزی اومد سمتم : به خدا قسم میخورم اگر همه ی مامور ها مثل مامور اگرست بودن ، این جامعه دیگه هیچ خطری تهدیدش نمیکرد . لبخندی زدم و استینامو بالا زدمو کراواتمو شل کردم : حریف میطلبم ! بعد از این حرفم همه خودشونو عقب کشیدن و یه پسر همسن خودم با موهای ابی که فکر کنم اسمش مامور کوفین بود با پوزخند جلو اومد . گفت : بالاخره یکی باید این مامور اگرست پر افاده رو سر جاش بنشونه ! پوزخند زدم و رفتم روی تشک . اونم اومد . مربی هاکینز گفت : اول با هم دست بدین و تعظیم کنین . بازی سه دوره . یادتون باشه ، فقط یه تمرین ساده ست ! کوفین سر تکون داد ولی هنوز پوزخند میزد . دستشو تا جایی که میشد محکم فشار دادم . اونم کم نذاشت . هر دومون فقط سرمونو پایین اوردیم و مبارزه شروع شد . کوفین دست راستشو بلند کرد که مشت بزنه و منم جاخالی دادم ولی توی لحظه ی اخر دست چپشو مشت کرد و ضربه ی محکمی به لبم خورد و لبمو پاره کرد . عصبی شدم با پا اونچنان لگد وحشیانه ای رفتم توی شکمش که فکر کنم اپاندیسش خورد شد اخم کرده بود و دلشو گرفته بود . گفتم : حواست باشه با کی در میوفتی . هرکی با اگرست در افتاد ور افتاد ( نکشیمووووووون ) کوفین اونچنان چشم غره ای رفت که خدا رو شکر کردم ادما با چشم نمیتونن همدیگه رو بکشن .
از سالن بیرون رفتم و به حمام رفتم و به اداره ی خودمون برگشتم . ساعت 2:30 ذقیقه شب بود . نینو میزشو چنگ زده بود و با ناباوری و ترس به کامپیوتر خیره شده بود حوله ی روی گردنمو گذاشتم روی میز و و به صفحه ی کامپیوتر نگاه کردم : جاسوسمون به نینو پیام داده بود : مامور لاهیف ، ایوی دوپن به خاطر مسمومیت مرده ! نفسمو توی سینه حبس کردم : مرده ؟ یعنی چی که مرده ؟ مگه کشکه ؟! نینو سر تکون داد و اخم کرد : نمرده . به قتل رسیده ...
( از زبان مرینت ) با سرگیجه بیدار شدم و اروم اروم چشمامو باز کردم . چشمام تار میدید و صدای شخصی رو که نمیشناختم رو تشخیص دادم که میگفت : من از اشنا های دورشون هستم . دختر دایی مادر خونده ی ایوی هستم . صدای اشنایی که معلوم بود قانع نشده گفت : ام ... بفرمایید . فقط زود تسلیت بگین و برین . قلبم مچاله شد . تسلیت ؟! تسلیت برای چی ؟! اروم اروم از جام بلند شدم و موهام توی صورتم ریخت . کنارشون زدم و با صدای ضعیف که به زور شنیده میشد گفتم : مادر خونده ی ایوی دختر دایی نداره . ایوی حالش خوبه ؟ با اینکه از جوابش میترسیدم اینو پرسیدم . زن جلو اومد و روبروم قرار گرفت . با لحنی که غم توش موج میزد گفت : خواهر شما بخاطر مسمومیت مرده . هیچکس نمیدونه بجز این راننده تون .. اسمش چی بود ؟ گیزل ... گریگ .. اهان ! گریگز . من مامور بورژوا هستم عزیزم . ما معتقدیم که اون ... به قتل رسیده . بغضم گرفت و اشک از چشمام جاری شد . یه مرتبه دلم برای دیدن دوباره ی ایوی پر زد . اما صبر کن ببینم ! به قتل رسیده ؟با صدایی که خشم توش به وضوح پیدا بود غریدم : کی اونو کشته؟ گفت : ما هم نمیدونیم و هنوز داریم تحقیق میکنیم . ولی .... مادمازل دوپن ، تو حاضر میشی به جای خواهرت وارد تشکیلات ما بشی ؟ جا خوردم . من هیچوقت استعداد خاصی نداشتم جز اینکه ریاضیاتم خیلی قوی بود . ایوی همه ی استعداد ها رو دِرو کرده بود . با فکر ایوی دوباره بغضم گرفت . گفتم : من هیچ استعدادی ندارم که بخواین بهش ببالین . گفت : ولی ریاضیاتت سطح 18 . تعجب کردم : وا ! یعنی چی ؟ گفت : 14657 ضربدر 768 چند میشه ؟ بدون مکث جواب دادم : 11256576 ( واو چه مخی )
گفت : یعنی همین دیگه . خب عزیزم ، درسته مثل خواهر مرحومت استعداد کاراته و کونگ فو نداری ، اما داغدیده ای و شاید بتونی به ما کمک کنی قاتل های خواهرت رو پیدا کنیم . در ضمن ، مربی هاکینز خوشحال میشه بهت درس تیراندازی و کاراته و کونگ فو یادت بده عزیزکم . بهش زل زدم برق ازمند و درمونده ای که توی چشماش بود رو تشخیص دادم . کینه و نفرت توی دلم جوشید . یه طرف دلم میگفت برم و اون یکی میگفت همین جا لم بدم و با دستگاه تنفس مصنوعی و غمی که توی دلم بود خودمو غرق کنم . نمیدونم چی شد ، شاید بخاطر ریه هام بود ، شایدم بخاطر این بود که دلتنگ ایوی بودم و دلم میخاست مرگشو تقصیر کسی بندازم ، واقعا نمیدونم چی شد خودم به سمت مرگ و یه تصمیم بد رفتم ، ولی گفتم : باشه . صبر کن اماده شم . ولی ... کی ها این قضیه رو میدونن ؟ لبخندی زد وگفت : فقط اداره ی ما و رییس . هیچکی نمیدونه . پس یادت باشه تو ایوی هستی مرینت . ایوی . یه چیزی خوره ی جونم شد .من و ایوی هیچوقت تا حالا ادای همدیگه رو در نیاورده بودیم . من همیشه مرینت مریض و درمونده بودم ، ایوی همیشه نجات دهنده و جذاب بود . ولی شاید برای اینکه خودمو جای ایوی جا بزنم من بهترین شخص بودم ، چون ما دوقلو های اینه ای بودیم ، و من بهتر از هر کسی ایوی رو میشناختم . و اینجوری شد که من شدم مادمازل ایوی دوپن .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
افتضاح شوخی کردم بی تظیررررررررررررررررررر
🤍🤍🥰🥰
*
عالی بود
عالی
پارت بعدی لطفا
منتظر پارت بعدم 😉
های صوییتی🍥
اگه دنبال یه کمپانی خوب میگردی✨
DAY بهترین انتخابه🧚🏻♀️
شانس فقط یه بار در خونتو میزنه💕
پس فرصتو از دست نده و به پروفم سر بزن🌟
_______________
اگه ناراحت شدی🗑️ هست
پین؟
عالییییییییییییییییی♥♥
تنها چیزی ک به دست آورد چند تا فن فیکشن از دخترای نوجوونی بود ک عاشق پسرای ۲۰ سالن و دیگه هیچی دستگیرش نشد...
این ی تیکه از پارت ۱۰ فن فیکشن بنده حساب میشه>-<
خوشحال میشم اگه بهش سر بزنی و از ی فن فیکشن تخیلی...دور از کلیشه لذت ببری💙🌊