
سلام من سانیا هستم. من قبلا یک داستان با نام "من دیوانه نیستم" در همین پیج گذاشتم و خیلی خوب ازش استقبال شد. خوشحالم که دوست داشتید اون داستانم رو. حالا هم بایک من دیوانه نیستم جدید اومدم. خب بعضی ها گفتید فصل دوم داشته باشه منم فصل دومش رو نوشتم و این داستان فصل دومش هست. اگر دوست داشتید برید قدیمیه رو بخوانید. این داستان بسیار جذابه. و من چند نکته مهم بگم: اولیش این هست که لازم نیست داستان من دیوانه نیستم که قدیمیه رو حتما بخوانید ولی اگر مایل هستید بخوانید. دومین نکته این هست این فصل دومش هست ولی من دیگه نمینویسم من دیوانه نیستم فصل دوم و فقط خالی مینویسم من دیوانه نیستمp... خب بریم سراغ داستان.
سو: کیم تهیونگ بس کن. تهیونگ: ولم کنین. شما میخواید منو بکشید. سو: این فقط به خاطر خودته. تو اسیب دیدی. ما بهت اسیب نمیزنیم. تهیونگ: نه شما میخواید با دارو های کثیفتون منو به کشتن بدید. سو: نه ما اینکارو نمیکنیم. رفتم سمتش. تهیونگ: نیا جلو. به اون دکترا هم بگو برن کنار. با داد همه حرفام رو بهش گفتم. سو: با اشاره به همه دکترا گفتم برن بیرون. وقتی رفتن بیرون رفتم سمتش. تهیونگ: نیا جلو از کجا معلوم که نخوای با دارو هات منو بکشی. سو: من دارویی توی دستم نیست. تهیونگ: پس چرا دستاتو بردی پشت سرت. سو: دستامو اوردم بالا و نشونش دادم و گفتم: ببین دستام خالیه. تهیونگ: جیب هاتو نشونم بده. سو: جیب های لباس پرستاریمو کشیدم بیرون و گفتم: فقط یه تخته شاسی با یه خودکار تو دستمه. مطمئنم با اینا نمیتونم به قول خودت بکشمت. تهیونگ: بهت اطمینان ندارم. برو عقب. سو: چرا؟. تهیونگ: تو هم مثل مردم بهم میگی دیوونه. همه میگن من مشکل دارم. سو: خب تو اومدی اینجا که مشکلتو با کمک من و خودت حل کنیم. یک قدم بهش نزدیک شدیم. تهیونگ: با داد گفتم: جلو نیا. همتون از هم بدترید. به تخت تکیه دادم. سو: قول میدم که بهت اسیب نزنیم. تو زخمی شدی باید بخیه زده بشه برای همین الان باید بیهوش بشی تا زخم هات رو بخیه بزنن. اون نمیخوان بکشنت. تهیونگ: سرم رو اوردم بالا و توی چشماش نگاه کردم. سو: همینطور که چشم تو چشم شده بودیم بهش گفتم: قول میدم. اروم نزدیکش شدم و جلوش روی زمین نشستم. تهیونگ: چشماش قشنگ بودن ولی من گولشو خوردم. اون یهو از داخل پیراهنش یک سوزن در اورد و توی دستم خالی کرد. سو: همون لحظه بلند شدم و ازش فاصله گرفتم. اون هی تکون میخورد و داد میکشید. حاضرم قسم بخورم اگر دستاش رو با دستبند نبسته بودن الان با اون چشمای قرمزش که به خونم تشنه بود میکشتم. تهیونگ: همتون یه مشت ادمای....... . سو: اون بیهوش شد و افتاد روی زمین. رفتم به دکتر ها گفتم بیان تا زخم هاشو بخیه بزنن. ****
تهیونگ: چشم هامو باز کردم و دنیا دور سرم میچرخید. چشم هام تار میدید. بدنم جون تکون خوردن نداشت. جای تیر کشیدن داخل بزوهام رو احساس میکردم. از درد داخل بازو هام شروع کردم به ناله کردن. یهو صدای بهم خوردن در اتاق اومد. صدای کفش های زنونه داخل سرم میپیچید. سو: بهوش اومدی؟. تهیونگ: با بی حالی گفتم: تو...یه هقه بازی.....نزدیکم...نشو. سو: ای خدا الان که بهوش اومدی اولاش کلی هزیون میگی بعدش عقلت میاد سرجاش. تهیونگ: همینطور که چشمام بین خواب و بیداری بود و نگاهم به سقف اون ناکجا اباد بود. گفتم: من...همین الانم....عقلم سرجاشه. سو: باشه هرچی تو بگی. تهیونگ: چیکارم کردین.... که اینقدر استخوان ....بازو هام درد ...میکنه. سو: تو بازو هات اسیب جدی و با یک زخم عمیق روی بازوی سمت راستت که الان بخیه خورده هستی و تا چند وقت درد میکنه دستات. تهیونگ: پوزخندی زدم و گفتم: حتی الان که نمیتونم تکون بخورم بازم بازم منو به این تخت بستید. سو: متاسفم نمیتونم بازشون کنم. تهیونگ: چون بهم اطمینان نداری. چون فکر میکنی من دیوانهام. سو: سرم رو پایین انداختم و گفتم: فقط باتو اینطور رفتار نمیشه و همه تیمار های اینجا دست و پاشون بستهست. تهیونگ: میگی بهت اعتماد کنم ولی خودت که بهم اعتماد نداری. سو: از روی صندلی کنارش بلند شدم و گفتم: استراحت کن تا دوساعت دیگه برات غذا میارم. الان برات خوب نیست که غذا بخوری. ****
سو: مادر خواهش میکنم بزار من پرستار کیم تهیونگ باشم. خواهش میکنم. سویون: امکان نداره. اون یه دیوونه به تمام معناست. نمیخوام تو درمانش کنی. تو اونو نمیشناسی. سو: مادر خواهش میکنم. من از پسش برمیام. سویون: تو فقط۱۸ سالته. همینکه گذاشتم بیای داخل تیمارستان خودش زیاده. سو: مادر من قول میدم میتونم. فقط یه فرصت بهم بده. قول میدم که کاری کنم که باهام دوست بشه. سویون: نه اون نباید باهات دوست بشه. تو اصلا اونو میشناسی؟. میدونی چه خانواده با نفوذی داره. اون از خانواده کیمه. اون پدرش وزیر کشوره و مادرش بانوی شایسته کره هست. میدونی اگر نتونیم توی خوب کردنش پیشرفتی نکنیم چه اتفاقی میوفته؟. سو: حتما میاد این تیمارستانو خورد خاک شیر میکنه. سویون: دقیقا. بعدشم امکان داره رفتارش روی تو هم تاثیر بزاره پس دیگه صحبت نکن. سو: مادر ازت خواهش میکنم. بزار فقط یک ماه پرستارش من باشم. اگر خوب کارمو انجام ندادم قول میدم که دیگه هیچوقت پامو داخل این تیمارستان نزارم. سویون: باشه فقط یک ماه فرصت داری. سو: مامانم مهربونم ازت ممنونم. سویون: حالا برو. کلی کار دارم. سو: رفتم سمت در و بازش کردم و وقتی رفتم بیرون تا نصفه رفتم داخل اتاق و گفتم: مامان میدونستی که تو بهترین مدیر تیمارستان داخل دنیایی. مادرم بهم یک لبخند زد. سویون: برو دختر شیطون. سو: از اتاق بیرون اومدم.
تهیونگ: در اتاقم به صدا در اومد بعد چند ثانیه یکنفر وارد شد. سو: سلام!. تهیونگ:...... سو: حالت خوبه؟. تهیونگ:...... سو: بیداری؟. تهیونگ:...... سو: چرا جواب نمیدی؟. تهیونگ:...... سو: رفتم بالای سرش پیش تخت که دیدم چشماش بسته بود. غذا رو گذاشتم روی میز کنار تخت و اروم گفتم: کیم تهیونگ بیدار شو. اون هیچ تکونی نخورد. بازم بهش گفتم: باید غذا بخوری. بیدار شو. بلند شو میدونم خیلی گشنته. تهیونگ:...... سو: آه خدا این چقدر خوابش سنگینه. وای نکنه یه وقت مرده باشه. دستمو بردم سمت گردنش و چند ثانیه گذشت برای اینکه بیشتر مطمئن بشم سرمو بردم سمت قفسه سینش که صدای ضربانش خیلی خوب میومد و منظم میزد. تهیونگ: داری چیکار میکنی؟.
خب شرط: ۱۰ لایک . ۳۰بازدید
با تشکر از شما که داستان من رو خواندید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بسییییی بیشتر از بیشتررررر را گوددددد
دلم خیلی برا داستان تنگ شده بود اجی سانیااا:)))
عالی
عالیییییییی
پارت بعد پیلیز
عالییییییییی
عالیییی بعدیییسسس
او عاشق خواهد شد گزارشش کردن؟
عاولی بید عین اون قبلی
عررررررررررر اومدی اجی🥺
دلم برات تنگ شده بود
عزیزم دلمی🌹
جین لاور بهم گفت