سیستمم به فنا رفته..یمدت داستانمو مینویسم تموم که شد دوباره میرم تست میسازم
بعد از خداحافظی از خونه پدرش خارج شد.باورش نمیشد که اون مرد اینقدر تغییر کرده باشه. پشیمونی تو چشماش به وضوح مشخص بود و مینسو هم نتونست نبخشتش. همه لایق یه فرصت دوباره هستن.. حالا هرچقدر میخواد دیر شده باشه. سوار ماشینش شد و حرکت کرد. نزدیک های سئول بود که تلفنش زنگ خورد و بعد از دیدن اسم جونگکوک جواب داد @سلام کوک. عمه اینات اومدن؟ _سلام بیبی. اره اومدن.. به دختر عمم راجبت گفتم و اونم خیلی خوشحال شد! بنظرت الان میتونیم همو ببینیم؟ @به موقع زنگ زدی الان بیرونم. کجا بیام؟ ------ بعد از پارک کردن ماشینش وارد اون کافه شد. همیشه تو پارک و خیابون با کوک ملاقات داشت حتی برای قرار هاشون و اینکه اینبار همچین جایی اومده بود ناخود آگاه باعث استرس گرفتنش شد. به اطراف نگاه کرد و بعد از دیدن پسری که کل صورتشو پوشونده و دستاش تو جیبشه و یه دختر جوون هم رو صندلی کنارش نشسته لبخند زد و به سمت میز رفت. کوک با دیدن مینسو از جاش بلند شد . دختر کنارش هم با دیدن بلند شدن کوک بهش نگاه کرد و با لبخند بلند شد. @سلام! با تعظیم کوچیکی گفت $سلام عزیزم! تو باید مینسو باشی درسته؟ مینسو لبخند زد @درسته خودمم. هرسه نشستن. _مینسو پیش بابات رفتی؟ (از قبل به کوک گفته بود) مینسو سر تکون داد @اره. رابطمون یجورایی درست شد . _گفتم که نگران نباش. $اوپا میشه کمتر حرف بزنی و مزاحم من و مینسو نشی؟ مینسو خندید و کوک نگاه شکست خوردشو ازش گرفت. $خب تو چند سالته؟ @فعلا 22. یجی دستاش رو به هم زد $پس اونی منی! من هفته پیش 21 سالم شد. خب اسم من یجیه و از آشناییت بی نهایت خوشحالم! باهم دست دادن @یجی شی راحت باشید همون مینسو صدام بزنید نیاز به گفتن اونی نیست $به شرطی که اینقد رسمی باام حرف نزنی! مینسو خندید @چرا که نه. ----- بعد از کلی حرف زدن و خوردن یسری چیز میز (البته کوک بچم نتونست بخوره) از کافه خارج شدن. یجی مینسو رو اروم بغل کرد $خیلی خوشحالم که اوپا با ادم خوبی مثل تو آشنا شده
مینسو هم بغلش کرد @یاا اینجوریم نیست. مغرورم نکن. از هم جدا شدن @خب دیگه وقت رفتنه. خدافظ هردوتون. تا خواست برو کوک دستشو گذاشت پشت کمرش و پیشونیشو به پیشونی مینسو چسبوند. اروم گفت _چرا هیچوقت درست و حسابی ازم خداحافظی نمیکنی؟ نمیگی ناراحت میشم؟ @ببخشید.. می یونگ منتظرمه. سریع ب.و.س.ه ای به پیشونی کوک زد و با عجله سمت ماشینش رفت . کوک برگشت و به یجی نگاه کرد که انگار خورده تو ذوقش _چیه؟ $تازه داشت جالب میشد! ----- @ازینکه بخشیدمش پشیمون نیستم می یونگ.. ولی به نظرت کار درست رو کردم؟ می یونگ همینطور که مشغول رامیون درست کردن بود جواب داد -البته که کار درستی کردی! اون پدرته. درسته که در حقت بد کرده ولی به هرحال پدرته و همینکه پشیمون و دل آزردس خودش یه دلیل کاملا محکمه که ببخشیش. @اره.. واقعا پشیمون بود. -ولی خدایی کار خوبی کرد اون زنیکه مفلصو طلاق داد! میگن گدا رو نباید پولدار کرد برای همینه واقعا. مینسو خندید @حالا تو حرص نخور.راستی! -چیه باز @امروز جونگکوک منو با دختر عمش آشنا کرد. می یونگ دست از کارش کشید و همینطور که به اوپن تکیه داده بود چشماشو ریز کرد -چرا اونوقت؟ @عمه و دختر عمش چند روز خونشون مهمونن. دختر خیلی خوبیه اونقدر بهش اعتماد داشت که راجب رابطمون بهش گفت. اونم استقبال کرد بعد همو دیدیم. درواقع کوک برای راحت کردن خیالم اینکارو کرد چون عمش اصرار به ازدواجشون داره. می یونگ چشم غره رفت -باز ازین کلیشه های کیدرامایی؟ @نه برعکس. دختره بدجور مخالفه ولی انگار عمه هه پاشو کرده تو یه کفش. من به این میگم یه درامای خلاقانه! می یونگ سمت اجاق گاز رفت -اگه درامات تموم شد بیا غذا کوفت کن
-----فردای اون روز_محل کار مینسو----- تو این فکر بود که چه کادویی به کوک بده. این مسئله از پریشب ذهنشو درگیر کرده بود و هنوز هم به نتیجه ای نرسیده بود. بعد از تموم شدن کاراش مشغول جمع کردن وسایلش بود که یکی از همکاراش که اتفاقا دوستش هم بود اومد پیشش ": چیشده نونا چرا امروز کلا یه جای دیگه سیر میکنی؟ مینسو به دونسنگش نگاه کرد @هان یه سوالی ازت بکنم. پسر ابروهاش رو بالا اورد و سر تکون داد ":البته. مینسو صاف وایساد و به میزش تکیه داد @اگه بخوای به یه شخص خیلی مهم هدیه ای بدی برای تولدش.. یه چیزی که خاص باشه چی بهش میدی؟ هان اومم کوتاهی گفت و بعد با لبخند به مینسو نگاه کرد ":فکر کنم چیزی رو میدم که برای خودم خیلی خاص و مهمه.. اینجوری بهش نشون میدم که بخاطرش حاضرم از مهمترین چیزام هم بگذرم! مینسو با تعجب به پسر رو به روش نگاه کرد و چند ثانیه رفت تو فکر. اما با یاداوری چیزی انگار که چراغی بالای سرش روشن شده باشه بشکن زد @فهمیدم! بعد دو دستی لپ های هان رو کشید @ایگووو پسره ی کیوت باهوشش. ":خوحام عه عونتم اومعت اونم اونا (خوشحالم که تونستم کمکت کنم نونا.بچه لپ هاش باز شده نمیتونه درست حرف بزنه) @ منم خوشحالم که تونستی کمکم کنی. خب فعلا خدافظ! بعد با عجله کیفش رو برداشت و به سمت آسانسور رفت. هان با تعجب به رفتنش نگاه کرد ولی بعد تک خنده ای کرد و سرش رو به دوطرف تکون داد ":عجبا! -------- انباری خونش رو زیر و رو کرده بود ولی هنوز پیداش نکرده بود. کم کم داشت نا امید میشد که یهو چشمش به جعبه مقوایی خورد که روش نوشته شده بود "مامان" دستاش رو به هم زد و با خوشحالی سمتش رفت @خودشه!
جعبه رو روی پاهاش گذاشت و با فوت کردن کمی از خاک روش رو پاک کرد . درش رو باز کرد و چندتا از وسایل مادرشو دید. چیزایی مثل گردنبند و انگشتر و عکس و ... . بعد از کمی جا به جا کردن اون اشیا چیزی که میخواست رو دید. زنجیر اون ساعت قدیمی رو گرفت و بالا اوردش طوری که عقربه هاش درست جلوی چشمش بود . اون ساعت کار نمیکرد.. در واقع از همون اول هم کار نمیکرد و کسی هم قرار نبود درستش کنه.. چون این موضوع اون رو خاص میکرد. جعبه رو روی زمین گذاشت و از جاش بلند شد. به سمت میزش رفت و یه دستمال برداشت و ساعت رو تمیز کرد. بعد از تمیز کردنش اون رو روی میزش گذاشت و اروم با خودش زمزمه کرد @اصلا از این بهتر چیزی تو دنیا نبود. لبخندی زد و خودش رو روی تختش پرتاب کرد. یاد مادرش افتاده بود. یاد خاطراتی که باهاش داشت و لحظه های هرچند کوتاه.. اما قشنگ زندگیش افتاده بود.. ----فلش بک×---- زن ساعت اویزون از گردنش رو توی مشت هاش گرفت و چشماش رو بست. نفس عمیقی کشید و با لبخند دخترش رو صدا زد و بعد از چند ثانیه در اتاقش باز شد و مینسوی 12 ساله تو چارچوب در ظاهر شد @چیشده اوما؟ (+ این علامت موقتا برای مامانشه اوکی؟) +عزیزم بیا بشین اینجا. به جای خالی کنارش روی تخت اشاره کرد و دختر با عجله پرید اونجا. زن با لبخند گرنبند رو از گرنش در اورد و توی دست خودش مشت کرد. +عزیزم ، این ساعت رو مادرم به من داده. همونطور که مادرش اینو بهش داده و این قضیه همینطور ادامه پیدا کرده. حالا من میخوام اینو بدم به تو.. اما ازت نمیخوام اینو به دخترت بدی. مینسو با تعجب به ساعت توی دست مادرش نگاه کرد. ون رو برداشت و بعد دوباره به چشمای مادرش خیره شد @پس.. به کی بدمش اوما؟
زن لبخند زد و سر دخترش رو نوازش کرد +این ساعت خراب بین مادرهای ما دست به دست شده.. چون اونا موعتقد بودن زمان چیز مهمیه. اما بالاخره بی اهمیت میشه. مثل وقتی که ادم خیلی بچس یا ادم از دنیا رفته. @یعنی مرده؟ زن خندید +اره عزیزم. اما خب.. میدونی چی دیگه باعث میشه زمان مهم نباشه؟ دختر سرش رو به طرف تکون داد @نه. چی؟ +عشق عزیزم. عشق زمان رو بی اهمیت میکنه و اون رو از بین میبره. مادران ما میگفتن قوی ترین عشق .. عشق بین مادر و فرزنده اما من بعد از دیدن خالم و بچه هاش اعتقادم رو نسبت به این قضیه از دست دادم. درواقع قوی ترین عشق.. عشقیه که واقعی باشه عزیزم. دست های دخترش رو گرفت +پس ازت میخوام این رو به کسی بدی که مطمئنی خالصانه و بی قید و شرط عاشقشی. باشه عزیزم؟ همینطور که به ساعت خیره بود سر تکون داد @باشه اوما ----پایان فلش بک×---- چشماش رو باز کرد و دستش که رو قلبش بود رو مشت کرد. دلش برای مادرش و حرفاش تنگ شده بود.نفس عمیقی کشید و اروم گفت @اوما.. فکر کنم اون ادم رو پیدا کردم. چند ثانیه دراز کشیده بود اما یهو چشماش گرد شد و از جاش بلند شد. همینطور که سمت سوییچش میرف تو ذهنش گفت @خاک تو سرت مینسو! همینطور خالی خالی میخوای اینو بدی دست پسره؟؟؟ و سوار ماشینش شد و به سرعت سمت بازار رفت...
پارت بعد پیلیز
عالیییییییی
۱۰
۹
۸
۷
۶
۵
۴
۳