
ناظررررررر جان جدت منتشررررر کن خیلی زحمت کشیدم تا نوشتمش🥺
ادرین: راستش....منو و ماریانا....اومدیم...اومدیم که ط.ل.ا.ق بگیریم-! گابریل:😨😨 ماریانا: گفت؟ واقعا گفت؟ خیلی ترسیدم...که یکدفعه عموجون یه س.ی.ل.ی محکم خابوند تو گوش ادرین که دلم لرزید-! از شدت ترس دستام رو گذاشتم روی گوشم! عموجون انگار حالش بد شده بود دستش رو گذاشت روی قل.بش و رفت کنار ستون وایستاد! منم سریع رفتم سمتش: عموجون حالتون خوبه؟! ادرین: بابا؟ این کارتون اصلا درست نبود...شما ..شما تو مکان عمومی..جلوی همه منو زدید؟؟ حالا ماریانا چه فکری میکنه؟؟ حالا فکرش به کنار..وقت تنهایی هم منو میز.نه! بابا شما چرا این کارو کردین؟ من...من به 1000 سختی تونستم ماریانا رو راضی کنم بیارم اینجا..! واقعا...چرا شما دستتونو روی من بلند کردین بابا؟ شما ابرومو بردین.. گابریل: اخه تو ادرین: اخه من چی؟ اصن شما چرا منو زدین؟واقعا برای چی؟ گابریل: نفهمیدی؟ ادرین: نه...واقعا متوجه نمیشم..! گابریل: ت..تو الان گفتی برای ط.ل.ا.ق اومدین اینجا..! ادرین: اره خب برای ط.ل.ا.ق اومدیم.. که دوباره دست بابا رفت بالا که یکی دیگه بخوابونه تو صورتم که رفتم عقب و فوری یه اسمی برای خودم در اوردم و گفتم: هی...هیترا..برادر میترا...برای ط.ل.ا.ق اون اومدیم بابا...ماریانا که کلا تعطیل بود...اما این کارشما اصلا درست نبود شما بعضی وقت ها یه کارایی میکنین که خود منم تعجب میکنم..! اول س.ی.ل.ی میزنین بعد حرف میزنین گابریل: اخه من فکر کردم... ادرین: شما چی فکرکردین؟ گابریل: من فکرکردم شما....وای
خدایا...ممنونم..من اشتباه فهمید! نهه...پسرمن نمیتونه همچین کاری کنه! ادرین: پرونده رو از روی زمین برداشتم بابا خواست بگیرتش که گفتم: نه خواهش میکنم...شما چهارقدم از من دور شین یهو میبینی دستتون بلتد شد خورد تو صورت من..اخه پرت نمیشه...ادم پرواز میکنه..! بعد تازه من به خاطر ماریانا دیررسیدم...اگه به موقع میرسیدیم ط.ل.ا.ق ثبت میشد...ولی الان ط.ل.ا.ق کنسل شد ماریانا: میتونستم منظورشو به وضوع احساس کنم ...گفتم::::ببخشید...تو به خاطر من دیر کردی! هراتفاقی افتاد تقصیرمن بود..همیش تقصیرمنه! باعث شدم دیر کنی! اگه م من دیر نمیکردم قاضی هم نمیرفت من بهش گفتم که منو با خودت نبراما به حرفم گوش نکرد گفت نه...باید بریم...گفت هیترا داره ط.ل.ا.ق میگیره و اگه من تنها برم حوصلش سر میره..! من رفتم حاظر شدم ..برای همین دیرمون شد...ادرین: بابا یه نگاهی به من کرد منم سرم و بالا پایین کردم و گفتم: ارع..اره درست میگه بابا اومد نزدیک که ب.غ.ل.م کنه...شما که نمیخواین دوباره بهم س.ی.ل.ی بزنین؟؟ که جوابی ازش نشنیدم اما ب.غ.ل.ش کردم گابریل: ماریانا؟؟ اینکه دیوونس...همیشه هم دیوونه میمونه..تو چرا به حرف این گوش دادی و اومدی؟؟ بسه دیگه...نمیخواد تو جلسه داد.گا.ه شرکت کنین...بیاین بریم خونه..!زود! ادرین :اخه... گابریل: اما و اگر نشنوم زود باش بریم خونه..! سوارماشین شدین و حرکت کردیم به سمت خونه..! ماریانا پیاده شد و منتظرایستاد بابا هم اومد خواستیم بریم داخل که بابا گفت ماریانا بره تو خودشم رفت با راننده صحبت کنه خودم موندم و خودم :(((ماریانا: وارد خونه شدم...که دیدم اریان اسممو صدا زد و اومد سمتم...ماریانا؟؟ *مالیرا و امیلی دارن میخندن😑😐✌🏻*
اریان: داداش ادرین کجاس؟؟ ماریانا: اون...اون بیرون وایستاده..! مالیرا: وای ماریانا...خیلی به موقع اومدی بیا شیرینی بخور..این خبر خیلی خوبیه و ب.غ.ل.ش کردم...مبارکه..! میدونی چیه امروز ...روز ازادی توعه بعد این همه مدت بالاخره روز استقالات رسید..! ماریانا: نه..چیزه ما امروز مالیرا: نه ماریانا تو لازم نیست هیچ کاری بکنی..من همه کارات رو انجام دادم همه کارات انجام شده..کیف و چمدونت همه چیو برات انجام دادم! پس همونطوری که اومده بودی فقط وسایلت رو بردار و برو..! افرین خدافسس! ماریانا: اما اون الان.. مالیرا: باید همین الان بری..ببین ماریانا الان هیچ بهونه ای جواب نمیده نمیخواد بگی من یه دختز بیچا.ره ام و توی فرانسه تنهام و کجا برم؟ هوم؟ من همه چیو اماده کردم این نزدیکیا یه خیریه خیلی معروف هست اونا اینجور زنا رو پیش خودشون نگه میدارن! اونم مجانی..یعنی این زنایی که کار اشتباهی کردن و از خونه میندازنشون بیرون..! پس اصلا نگران نباش ماریانا: خواهش میکنم گوش کنین من چی میگم .. امیلی: ببینین ببینین ببینین..این همه مدت به حرفات گوش دادیم برای همین تو اینجا موندی اما حالا به حرف من گوش کن..! تو تا وقتی که من دست تو رو نگیرم و از این خونه بیرون نکنم به حرف من گوش نمیدی ..! مچ دستش رو گرفتم...زود باش برو چمدونت رو بردار و برو..زود.. ماریانا: خاله امیلی خواهش میکنم به حرفم گوش کنین..! امیلی: چی؟ ساکت باش خجال.ت نمیکشی؟ تو دیگه ط.ل.ا.ق گرفتی..! تو دیگه یه دقیقه هم نمیتونی اینجا بمونی فهمیدی؟ بجم سریع وسایلت رو بردار و از اینجا برو..! ماریانا: محکن دستم رو کشیدم و گفتم: خاله..خواهش میکنم امیلی: اینقدر جرات داری که دست منو پس میزنی؟! تو اینجوری نمیفهمی زود باش برو بیروننن ماریانا: اخه چیزه عمو گابریل بیرونه امیلی: هااا که اینطوررر...حالا میخوای عمو گابریل رو تهدید کنی ارع؟ نگران اون نباش من هستم من باهاش حرف میزنم! تو چمدو...... گابریل: چی داری میگی امیلی؟؟؟ ادرین: اممم جریان اینه که ما برای ط.ل.ا.ق هیترا رفته بودیم همون برادر میترا بعد همونجا بابا رو دیدیم ..! امیلی: اووو ...خب تو بگو ببینم هیترا ط.ل.ا.ق گرفت دیگه هاع؟ گابریل: این دوتا داشتن میرفتن جلسه د.ا.د.گ.ا.ه رو گوش کنن من دستشون رو گرفتم و اوردم اینجا...! همه:😨 اریان: واییی بابا شما بهترینین نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنمممممم دوست.ون دارممم! (5روز بعد) امیلی: الو مالیرا؟_بله خاله؟ _ادرین تو بیمارستان شهر هست سریع بیاین اونجا... ماریانا: بیمارستان شهر؟ مالیرا: باشه خاله ما الان میایم!.. *ادرین تصا.دف کرده و توی اتاق عمل هست* امیلی: اقای دکتر ادرین چطوره؟ اریان: خیلی زخمی شده؟ مارا: خوب میشه؟ دکتر: بیمار شما خیلی خون از دست داده باید عمل بشه..! امیلی: عمل؟ دکتر: بله ماریانا: عمل؟ پرستار...اون اقا شو.هر منه حالش چطوره؟ پرستار به خون احتیاج داره ماریانا: خ.و.ن؟ پرستار: بله برید از بانک خ.ون بیمارستان خ.ون بگیرید ماریانا: باشه..! (یه خلاصه بگم...ادرین تصا.دف کرده ماریانا میره و خو.ن میده به جاش خ.ون O+ برای بانک بیمارستان میده ادرین بهوش میاد و میرن خونه...مالیرا ازش مراقبت میکنه و از ددست ماریانا هم ناراحته و بهش اهمیت نمیده...) ماریانا: مالیرا؟ _بعله؟ _بده من براش میبرم! _لازم نیست...ادرین گفت من براش ببرم! _بهتره یه هشدار بهت بدم...ادرین م.ا.ل .م.ن.ه ازش دور شو ادرین: اره من شو.ه.ر توعم ! با رسم و رسوم...من شو.ه.ر توعم..اما با د.ل و
ر.و.ح..من شو.هر تو نیستم! اما این را.....طه همون روز بهم خورد...روزی که من فهمیدم ب.چ.ه یکی دیگه تو ش.ک.م.ت.ه! همچی همون روز تموم شد..! همچی..! یکدفعه صدای شکستن یه چیزی اومد ...بابا😨 بابا تمام حرفامون رو شنیده بود..! اروم اروم از پله ها اومد پایین نکنه حالش بد شده؟ همه سمتش هجوم بردن...بابا؟ اریان زنگ بزن دکتر.. گابریل: لازم نیست...به دکتر زنگ نزن! چیزی نیست ..من خوبم ادرین! تو...تو داشتی چی میگفتی؟ دوباره بگو..! ماریا: باباجون..اون همینطوری یه چیزی گفت..شما بیاید یه چیزی بخورید! گابریل: نه...من جیزی نمیخوام...ادرین..بگو بگو اون حرفتو یه بار دیگه بگو..ادرین: اممم...مار..ماریانا..از یکی دیگه...حامل.س! .................. گابریل: نه! دروغه...این دروغه..داری دروغ میگی! امیلی: دروغ؟؟ بسه گابریل...اینقدر طرف این دختره رو نگیر..ما مدرک هم داریم...مالیرا.زودباش! مالیرا: برگه جواب ازمایش ماریانا رو اوردم و دادم به خاله امیلی! امیلی: بیا..حالا اینو بخون...ببین ما دروغ میگیم یا نه...این دختر..از یکی دیگه ح.ا.م.ل،س! امیلی: مالیرا..زودباش برو وسایلش رو بیار! مالیرا: باشه خاله ادرین: دیدی؟ دلت خنک شد؟ حالا زودباش...زودباش از این خونه گم.شو برو بیرون فهمیدی؟ ماریانا: از شدت دادش دستم رو روی گوشم گذاشتم.! که مالیرا ساکم رو اورد و داد دستم مالیرا: بیا...خواهش میکنم از اینجا برو..ببین..بیین چیکار کردی! حال عمو گابریل رو ببین! حالا ازت میخوام ول کنی و بری! لطفااا! راستش همش تقصیر منه..نباید همچین دختری رو به این خونه میاوردم! هولش دادم جلو و گفتم: از این خونه برووو بیرون! پانیا: وایسیننن! شما نمیتونین زن عموی منو بندازین بیرون! امیلی: دیدین؟ شما ها هم دیدین؟ این دختر پانیا رو هم جادو کرده! ماریا: پانیا...بیا اینجا..برو توی اتاقت..این بحث بزرگتر هاس! پانیا: نه مامان...من نمیرم..مامان خواهش میکنم نزار زن عمو رو بیرون کنن لطفا! ماریا: پانیا تو هنوز بچه ای نمیفهمی پانیا: دستم رو مکحم کشیدم و گفتم: من همیچی رو میفهمم مامان! خواهش میکنم نزار زن عمو بره! عمو؟ عمو شما یه کاری کنین! نزارین زن عمو بره! ماریا: بسه پانیا..تو نمیفهمی ماریانا.....ماریانا نمیتونه توی این خونه بمونه پانیا: چرا نمیتونه بمونه؟ اون ع.ر.و.س این خونس! زن عموعه! ماریا: اره اما اون دارع مادر بچه یکی دیگه میشه! ماریانا نمیتونه توی این خونه بمونه همین! مالیرا: تو چرا وایستادی داری ما رو نگاه میکنی! برو! برو بیرون! پانیا: مالیرااا! ولش کننن! ولش کن زن عمو..شما هیچ جا نمیرین...همینجا میمونین! ماریا: نمیفهمی چی میگم؟؟ برو توی اتاقت پانیا: شما نمیفهمین من چی میگم...من نمیخوام به هیچی گوش کنممم! ماریانا: پانیا ساکت باش هرکاری گفتم... ماریا: تو اصلا حرف نزن...حتی با دختر منم حرف نزن! اریان: تو نمیفهمی بهت چی میگن؟؟ زودباش برو پانیا: من هیچ جا نمیرم...زن عمو هم هیچ جا نمیره ماریا: تو برو بیرونننن پانیا: ولش کننن مامان...زن عمو هیچ جا نمیره ماریا: حالا میفهیمم میره یا نمیره ...بسه ماریانا: پانیا ماریا: اون نمیتونه تو خونه بمونه چون حا.م.ل.س! پانیا: زن عمو ح.ا.م.ل.ه نیستتتتتت! ماریا: تو دیوونه شدی ؟ چرا چرت و پرت میگی؟ ما خودمون جواب ازمایش رو دیدیم زودباش برو پانیا: نه مامان اون ح.ا.م.ل.ه نیستتتتت این منم که....ح.ا.م.ل.ه ام 😔😭 (این پارت تموم شد دستم داره میشکنه😀😐✌🏻 لایک کن دیگه😐✌🏻 پشماتون ریختتت؟😂❤ تا پارت پشم ریزان بعدی خداحاففففظ ناظر عزیزم لطفا زود منتشرش کنید ممنون میشم تروخدا 🥺🥺بعدی شرایطه)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نشسته عم به در نگاه میکنم
دریچه آه میکشد😔😐
عالییییی بود آجی راستی اگه میشه بگو چیکار کنمممممممم و اینکه منتظر پارت بعدممم😉
مرسییب♡♡♡ برای چی؟؟؟
برای همون مناتساد (برعکس بخون آجی)
اجییییییییی بعدی پس کوووو
گفتی امروز میزارییییییییییی
بزاررررررر
الان میزارم بررسی
میگم پارت بعد قرار کی بیاد نوشتیش
نوشتمش الان میزارم بررسی
میسییی
♡
پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد
ببین چه ردیف و قشنگ چیدمشون😎
جررر با نظم و ترتیب یک جا نشستن😂😑🤞🏻
آره😂
میگم نظرت چیه یه کار خیری کنی بهترین کار خیر اینه که پارت بعدو بزاری
آره موافقم😊😆
جرر چشم😂🤘🏻
میگم تو سر مرضیه غر زدی چرا پارت بعد بد باش ولی * باش رو نمیزاره؟😐😂
جرر بل😂🤘🏻
خب بیشتر غر بزن😐😂
هرچی غر میزنم بدتر میشه😂🤘🏻💞
باشه تو بازم غر بزن من که دارم غر میزنم😐😂
الان رو🤞کراشی؟😃😶
بل من رو همه چی کراشم😂
رو 💞✌🏻🤘🏻🤞🏻😐😑
اصن همه چی😂🎆
بلش😂
میشه بپرسم مرینت و ادرین چند سالشونه؟
مرینت(ماریانا):21
ادرین: 42😂🤘🏻
اون مالیرا چی😒
هی ادرین جان پدربزرگ میشوی؟🤝
مالیرا: 29
جرر😂💞
اه اه دختره چندش
حالم بهم خورد
پشمامی واستم نمیدونه 😞😬
چرا دوست داری با جون ادم بازی کنی؟😢
جررر چون مریضم😂🤘🏻
مریض روانیم کردی!!!!!!