بچه ها حمایت کنین ناظر قشنگ منتشر کن
خب بریم برای داستان👈👈👈
اشک از چشام ریخت بعد از این همه وقت فراموشم نکرده؟! چطوری اخه اون که هیچوقت منو باور نداشتو بهم اهمیت نمیداد بعد 7سال خواسته برگرده من که هیچوقت فراموشش نکردم و نمیکنم و دلمم براش تنگ شده بود ولی سعی کردم فراموشش کنم از فکرام اومدم بیرون+منم دلم برات تنگ شده _کجایی؟ + سئول _خوبه +میشه فردا همدیگرو ببینیم مثلا لب دریا -اره حتما
+میتونیم مثل قبلنا بریم کافه--------(هرچی فک کردم نتونستم برا این کافه هه یه اسم بزارم😂😂😂) -مگه هنوز هست ؟ +خب اره تازه با یکیشون دوست صمیمیم -چه خوب پس،فردا بریم +اوهوم ساعت چند؟ -هر ساعتی تو بگی +خب ساعت 5 موقع غروب -اره خیلی خوبه. +خب دیگه من برم بخوابم فردا باید برم سرکار -باشه برو+بای -بای 《از زبون سولی》 رفتم تو تخت اصلا خوابم نمیبرد خیلی هیجان داشتم واقعا دلم براش تنگ شده بود داشتم به این چیزا فک میکردم که خوابم برد
صب شد ساعت 8:45 ای واایییی دیرم شد. از تخت بلند شدمو سریع رفتم لباسامو پوشیدمو کیفمو برداشتم و موهامو درست کردم از یخچال یه سیب برداشتمو را افتادم [رسید به شرکت] سریع بدون اینکه کسی بفهمه رفتم رفتم نشستم سر جام و یجوری به گوارا فهموندم که اومدم یهو رئیس اومد یهو هول شدمو خودکارمو انداختم زمین نمیدونستم چطوری برش دارم که یهو یکی زد به شونم لیمین بود خودکارم و بهم داد سرمو به نشونه ی تشکر تکون دادمو لبخند زدم یهو یکی از پشت رئیس اومد بیرون خیلی تعجب کردم
خب تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه میدونم خیلی کم شد سعی میکنم پارت بعد رو هم امروز بزارم🍭😆 ناظر قشنگم منتشر کن چیز بدی نداره
عالییییییی