سلام سلام چطورین خوبین بریم سراغ پارت جدید☺️☺️☺️☺️😘😘😘😘

خب از کجا مونده بودیم: بابا: خب برین بخابین که قراره ساعت ۸ حرکت کنیم شروع داستان:داستان از زبان تو: صبح ساعت ۷ بود از خواب پاشدم رفتم حموم موهامو خشک کردم یه دامن کوتاه سیاه پوشیدم بایه نیم تنه بنفش که یه طرف استین داشت و یه طرفش هم نداشت بایه کفش پاشنه بلند سیاه پوشیدم یه میکاپ کوچولویی کردم پایین موهامو فر کردم رفتم پایین(میکاپ این دخترو در نظر بگیرید)
تو:صبح همگی بخیر، همه:صبح توهم بخیر، مامان:خب بیاید سر میز صبحونه بخوریم بریم، بعد صبحونه همگی چمدونمونو دادیم به بابا ،بابا گذاشت ماشین و رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم توی راه دل تودلم نبود من یه طرف تنها نشسته بودم خواهر و برادرمم باهم داشتم اهنگ گوش میدادن یکم بغض کردم ولی قورتش دادم و به فردا که قرار بود بریم کنسرت فکر کردم بابام برام بلیط گرفته بود پس دل تو دلم نبود🤗🤗
بعد چند ساعت رسیدن: تو: خدایا شکرت بالاخره رسیدیم اما رفتیم فرودگاه پرسیدم بابا چرا میریم فرودگاه گفت: یه کار کوچولو دارم بریم باهم انجام بدیم تو: با من؟؟؟ بابا: اره باتو فرودگاه: بابا: پیاده شو دخترم، تو: باشه بابا و پیاده شدیم رفتیم یه جا مردم جیمع شده بودن داشتن جیغ میکشیدن رفتیم نزدیک تر یه ون اومد و کسایی که پیاده شدن....... اعضا ... بودن بابا:خب نمیخوای عکس بگیری تو: چرارا چرا یه لحظه گدشیمو در اوردم و عکس گرفتم واییییی خدا خیلی خوشحال بودم اعضا سوار ماشین شدن و من بابامو بغل کردم و گفتم ممنون بابایی گفت خواهش میکنم حالا برای اینکه شک نکنن بیا بریم اونجا ابمیوه بخریم رفتیم ابمیوه خریدیم برگشتیم سمت ماشین
مامان: چقدر طول کشید اومدنتون بابا: دیگه دیگه 😆😆😆😆 بعد خوردن ابمیوه رفتیم هتل نمیدونم چرا دم در وایساده بودیم که یه ون اومد بعد ...... اعضا از توشون پیاده شدن.... اومدن با بابام سلام و احوال پرسی کردن بعد بابام مارو معرفی کردم و رفتیم توی هتل بخدا شاخ در اوردم 😁 اونجا سر میز ناهار نشسته بودیم و بابام اینا داشتن باهم میزدن نمیدونم چرا جونگ کوک که بایستم بود داشت به طرفی که استین نداشتم نگاه میکرد منم یکم خجالت کشیدم اما اونقدر نگاه کرد که دیگه عادت کردم بعد ناهارو اوردن خوردیم که یهو یه سردردی اومد که نگم براتون
سردرم اونقدر زیاد بود که موقع پاشد کم مونده بود بیوفتم که جونگ کوک اومد و از پیشت گرفتتم و بعد چند ثانیه که توی چشمای همدیگه زل زده بودیم با صدای بابام به خودمون اومدیم
بابا: میا دخترم خوبی چیشد یه لحظه بعد بابام منو از بغل جونگ کوک کشید بیرون من از جونگ کوک تشکر کردم و گفتم: نمیدونم بابا یه لحظه سرم گیج رفت
باب: باشه دختر مراقب خودت باش اقای جونگ کوک ممنونم ازتون جونگ کوک: خواهش میکنم من که کاری نکردم وظیفه بود و بعد هزار تا خدا حافظی رفتیم اتاق خودمون
فوری دویم رفتم اتاق ها رو اه کردم بزرگ ترین اتاق دو ماب خودم کردم درسته داداشم شکایت میکرد ولی اهمیت ندادم رفتم توی اتاق از توی چمدونم یه سلوار سیاه راحتی جذب پوشیدم با یه نیم تنه سیاه که استین هم نداشت بعد موهامو شل بافتم به گیره سر مدل بی تی اس زدم به سرم و از اتاق رفتم بیرون
"پایان" خب خب امید وارم خوشتون بیاد دوستون دارم 😘😘😘😜😜 لایک: لایک فالو:فالو دنبال:دنبال
🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ مینویسی هانی ^-^
هلو هانی🐰
بیا باهام ثابت کنیم چقدر مهربونیم🍭🍼
مثلا من تستو •لایک•کامنت•فالو• کنم و شما فنم بشی هوم!؟
ی مامله خیلی اسون('=
خوشحالم میکنی و ثابت میکنی که چقدر مهربونی!؟🐇💕
-ایندیا
_________
بابت تبلیغ ببشید🌚🖤🍻
این برا ط 🍫
سلام هانی باشه قبوله 🥰🥰🥰
💕🍬