سلام سلام چطورین؟خوبین خوشین 😂😂😂خب بریم سراغ داستان جدید
سلام من میا هستم یه دختر ۱۸ ساله باچشمای سفید موهای قهوه ای تا زانو لبای بزرگ و بینی کوچولو خب من یه دختر نیمه افسرده هستم و دلیلی افسرده گیم هم مامانم و داداشم و ابجیم هستم بابام همیشه طرف من بوده
شروع داستان: اوففففف بازم صبح شد ساعت ۱۰ بود از خواب پاشدم رفتم حموم دراومدم موهامو خشک کردم یه هودی سیاه با یه شلوار جین سیاه پوشیدم رفتم پایین بابا: سلام سلام صبح بخیر دختر گلم
تو: سلام بابا صبح تو هم بخیر و صبح بقیه هم بخیر مامان:صبح بخیر بالاخره از خواب تشریف اوردین بیا میزو بچین خواهرت خسته میشه تو:واااا نگه خواهرم چیکار کرده خسته بشه انگار کارگری کرده خب الان از خواب پاشده دیگه والاا
مامان: زیاد حرف نزن بیا میزو بچین تو :باشه اومدم☹️☹️☹️☹️☹️بعد میزو چیدم نشستیم صبحونرو خوردیم که بابام گفت بیا اتاق کارم منم گفتم باشه و رفتم اتاق کار بابام بابا: دختر توی بوسان کنسرت بی تی اس هست میخوام به بهونه سفر باهم همه گی بریم بوسان نظرت چیه؟؟
تو:واییییییط خوا بابا راست میگی واقعا معلومه که نظرم مثبته بریم ترو خدا بریم بابا، بابا: باشه باشه میریم پس بریم دوتایی بیرون هم برای ناهار هم برای برنامه زیری سفر،تو: باشه بریم بعد با بابا باهم رفایم بیرون رفتیم یه رستوران اول غذا خوردیم بعد برنامه ریزی کردیم و رفتیم خونه خیلی خوشحال بودم قرار بود فردا بریم بوسان😆😆😆😆😆
مامان:باشه بریم خیلی هم خوب میشه بچه ها هم حال و هواشون عوض میشه ، بابا:پس برین وسایل هاتونو جمع کنید فردا صبح ساعت ۸ باید حرکت کنیم.
امید وارم خوشتون بیاد🥰🥰🥰🥰
چشم حتما میزارم🌌🌌
عالی بود ولی لطفا عکس هم بذار.
عالی بید ولی چرا واسه داستانت عکس نمیزاریی