
سلام بچهها امیدوارم حالتون خوب باشه ناظر جان منتشرش کن چیز بدی ندارد❤️
اون پسره آدرین آمد داخل رستوران و آدریانا رفت پیشش و آدریانا: دادش بیا اینجا مرینت: برای احترام بلند شدم و سلام کردم و نشستیم گارسون دوباره آمد گارسون: سلام آقای آگراست آدرین: سلام چی می خورید؟ مرینت: ما سفارش دادیم آدرین: بسیار خوب برای من یک پیتزا و آدریانا؟ آدریانا: برای من هم سبد سوخاری و گارسون رفت آدرین: گوشیم را از جیبم در آوردم و یواشکی به آدریانا پیام دادم که با الیزابت بروند روی میز دیگه و من و خانم استیون را تنها بگذارند و ارسال آدریانا: صدای پیامک گوشیم آمد گوشیم را برداشتم و دیدم آدرین پیام داده پیامش را خواندم و بعد یک نگاهی بهش کردم کردم و بعد به الیزابت گفتم که بریم آنجا بشینیم و در مورد درس های امروز صحبت کنیم الیزابت: باشه و باهم رفتیم روی یک میز و نشستیم و با هم صحبت می کردیم و می خندیدیم
مرینت: آدریانا و الیزابت رفتن من و آقای آگراست درست رو به روی هم نشسته بودیم سرم یک مقدار درد می کرد کیفم را باز کردم و قرص را با آب معدنی که روی میز بود خوردم گارسون: غذا را بچیند آدرین: غذای خانم آگراست و خانم استیون را ببرید اونجا گارسون: بله چشم مرینت: غذا را چیدن و رفتن و من و آقای آگراست شروع به خوردن غذا کردیم آدرین: خانم استیون ببخشید شما چه رشته ای می خوانید؟ مرینت: من رشته پزشکی و شما؟ آدرین: مدلیگ مرینت: بله چه خوب،............. و غذا را خوردیم و با آقای آگراست غذا را حساب کردیم و رفتیم سمت ماشین آدریانا پس عصر می بینمت الیزابت الیزابت: باشه مرینت: خدا حافظ و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم و رفتیم سمت خانه از زبان آدرین: با آدریانا سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خانه همش داشتم فکر می کردم که این مرینت چی داره که من را جذب چشم هاش شدم ......... که با صدای آدریانا رشته افکارم پاره شد و گفتم بله آدریانا: کجا می ری خونه از اینور بود ادرین« ای به خشکی شانس دور زدم و رفتم سمت خانه ماشین را پارک کردم و با آدریانا پیاده شدیم و رفتیم.......
داخل ژاکلین: سلام آقا آدرین سلام آدریانا جون امیلی: سلام بچه ها آدرین و آدریانا: سلام مامان و رفتم داخل اتاق فیلیکس دانشگاه بود و معلوم نبود کی میاد منم لباسم را عوض کردم.از زبان مرینت: سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه الیزابت در مورد آدریانا صحبت می کرد و من هم با سر جواب می دادم که یهو خون دماغ شد الیزابت: مرینت مرینت نگه دار.. مرینت: برای چی تا نگاهم خورد به صورتش سریع کنار زدم دستمال کاغذی بهش دادم و رفتم از عقب ماشین یه بطری آب آوردم الیزابت دستت رو بیار باید صورتت رو بشوری .... الیزابت:باشه از ماشین پیاده شدم رفتم یه گوشه مرینت آب روی دستام می ریخت و من صورتم را شستم بعد دستمال کاغذی بهم داد و رفتیم تو ماشین نشستیم...... مرینت: بهتری ؟الیزابت : اره مرینت: امروز بار چندم هست که خون دماغ میشی ؟ الیزابت: اممممممم یه بار سرکلاس یه بار.......... سه بار مرینت: به نظرم بهتره ببرمت دکتر الیزابت: برای چی الان که حالم خوبه مرینت: ماشین را روشن کردم و رفتم بیمارستان الیزابت: مری من که گفتم.....مرینت: ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و باهم رفتیم داخل بیمارستان مادر رز یادم هست که گفت دکتره و فکر کنم داخل همین بیمارستان باشه خلاصه رفتم پذیرش و نوبت خانم دکتر جکسون را گرفتم و برگشتم پیش الیزابت و دیدم دوباره خون دماغ شده یه دستمال کاغذی از تو کیفم در آوردم و بهش دادم و نشستم.
بعد بلند شدیم و رفتیم داخل مرینت و الیزابت: سلام خانم جکسون: اوه مرینت خوبی مرینت: خاله کاملیا خوشحالم که دوباره می بینمتون راستش خواهرم الیزابت قبلا اصلا خون دماغ نمی شد اما از دو سال پیش تا الان ....... و اینکه امروز چهارمین باره که خون دماغ میشه کاملیا: خوب کاری کردی اوردیش دکتر حالا باید بره از بینیش عکس بگیری و ببینم مشکل چیه مرینت: باشه چشم ولی امروز هستن .... کاملیا: بله مرینت: ممنونم و با الیزابت رفتم سمت ........... نمی دونم ساعت چند بود که گوشیم زنگ خورد جواب بله؟ مارسل: سلام مرینت کجایین ؟ مرینت: اومدیم بیمارستان مارسل: برای چی؟؟؟ مرینت: چیز خاصی نیست یه ساعت دیگه میایم خونه و گوشی را قطع کردم الیزابت از اتاق سیتی اسکن اومد بیرون به پرستاره گفتم چی شد؟؟ پرستار: باید دو روز دیگه بیاید نتیجه را بگیرید مرینت: با الیزابت رفتیم سمت ماشین ماشین را گذاشتم رو حالت خودکار و مکان را مشخص کردم و بعد رو به الیزابت کردم.الیزابت مارسل زنگ زده بود و من حواسم نبود بهش................
گفتم اومدیم بیمارستان اگر ازت پرسیدم برا چی رفتی بیمارستان بگو مرینت بیمارستان کار داشت الیزابت باشه.از زبان آدرین: لباسم رو عوض کردم و رفتم سمت میزم کتاب هام رو در آوردم و مشغول نوشتن شدم آنقدر تو فکر بودم که اصلا نفهمیدم کی آدریانا اومد تو اتاق آدریانا: دستم رو گذاشتم رو شونش آدرین: با دستی که روی شونم قرار گرفت داشتم سکته می کردم پس با عصبانیت گفتم چی کار داری ؟ آدریانا: ببخش ولی می خواستم بهت بگم ساعت شش می تونی من رو ببری ............ ژاکلین: آقا ناهار حاضره و خانم منتظرتون هستن آدرین: الان میایم و ژاکلین رفت و روبه آدریانا کردم بعد از نهار صحبت می کنیم و با هم رفتیم پایین ......... امیلی : بلاخره اومدید بیاید بیاد بشینید آدرین امروز می توانی آدریانا رو ببری بیرون با دوستش قرار گذاشته آدرین: نگاهی به آدریانا کردم و رفتم رو خوردم بعد از تمام شدن غذا به آدریانا گفتم هر وقت خواستی بری بهم بگو می برمت و رفتم داخل اتاقم.........
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه پارت بعدی love in miraculous بزاری؟
عالی بود آجی 😍
عالی ولی خیلی دیر گذاشتی ناراحتم
بعدییییی😊😊😊😊
می دونم عزیزم شرمنده قول می دم زود به زود بگذارم❤️
مرسی😘