
اگه منتظر پارت بعد هستید یعنی خوشتون اومده، پس لایک کن ❣
ما یه اکیپ شش نفره داریم به اسم های : دیانا، ارسلان، نیکا، مهراب، ستایش، امیر ما ها با هم دوست های خیلی صمیمی هستیم. من پدرم به خاطر سفر کاری به شمال رفته ، دیانا:مامان من خیلی دلتنگ بابا شدم ، حوصله ام خیلی سر رفته، چطوره یه سفر با اکیپمون بچینیم بریم شمال یه حال و هوامون عوض میشه هم اینکه به بابا سر میزنیم. مادر دیانا: ایده خوبیه ولی من باهاتون نمیام دیانا:باشه پس من میرم برنامه رو بچینیم بدو بدو رفتم سمت اتاقم و موبایلم و برداشتم و به بچه ها جریان و گفتم و همه قبول کردن.
«روز بعد» ارسلان : دیانا جان پس کجایی من دم در خونتونم دیانا : اومدم، اومدم مامان جون من رفتم حواست به خودت باشه ها 👩❤👩 بریم 🙂 بچه ها هم با ماشین های خودشون اومدن 🚘 وقتی رسیدیم یه هتل گرفتیم و رفتیم به اتاق امون من تو راه دستام کثیف شده و به سمت دستشویی رفتم تا دست هامو بشورم که دیدم از در اتاق من تا دستشویی رد خون هستش 🩸 وقتی در و باز کردم با صحنه یی مواجه شدم که فریاد کشیدم 😨 شیر اب باز بود و خون ازش میومد و روی شیشه نوشته بود( میکشمت) بچه ها زودی اومدن پیشم و دیدن که چه اتفاقی افتاده، من به خاطر اینکه ترسیده بودم رفتم و پیش ستایش خوابیدم.
ستایش :وایییییییییی، وای کمک دیانا : چی شده، در این حموم لعنتی و باز ستایش: نمیشه هههه، یکی دم دره در و شکوندم و وارد شدم و کشیدمش بیرون خیلی ترسیده بود، یکم که اروم شد گفتم بریم بیرون که حال و هوامون عوض شه. رفتیم به یه جنگل و به پسرا گفتیم برید تا ما چند تا عکس بگیرم. وقتی عکس گرفتن امون تموم شد دیدیم خبری از پسرا نشد، رفتیم اونور تر که دیدیم، مهراب از بالای یه درخت اویزون شده، نیکا داد زد که کمکش کنید ممکنه بمیره.. و دیدیم که مهراب از شاخه بالارفت و اومد به پایین از درخت، نیکا انقدر که داد زده بود صداش در نمیومد و ارسلان گفت : بابا چتونه، این فقط یه شوخی بود! نیکا با عصبانیت به سمت ماشین رفت و ما دنبالش رفتیم. وقتی رسیدیم پسرا گفتن که از اون صحنه فیلم گرفتن و بیاید ببینیم. نشستیم دور همو ارسلان فیلم مو پلی کرد، امیر زد زیر خنده و ستایش گفت هی وایسید ببینم این چیه که هی وسط فیلم میاد و میره، شبیه، جنی، روحی چیزی هست. ما دخترا خندیدم و فکر میکردیم که اینا باز کار اوناست که ما رو بترسونن ولی هیچی از این موضوع نمیدونستند و مات و مبهوت به هم نگاه میکردنند. برامون جای تعجب داشت که چرا این اتفاقات میوفته؟ و ما دخترا همه یه جا خوابیدیم.
«روز بعد » دیانا: ارسلان من الان که سه روز اینجام و به پدرم سر نزدم میشه منو ببری پیشش. ام باشه پس بزار برم لباس بپوشم بیام. ارسلان : اگه بره بفهمه چیکار با باباش کردیم منو زنده زنده اتیش میزنه باید یه کاری بکنم، اهان خودمو به مریض بودن میزنم دیانا : ارسلان پس کجا موندی، عه چه اتفاقی برات افتاده ارسلان :چیزی نیست فقط، یکم حالم بده فکر نکنم بتونم ببرمت باشه پس من با بچه ها میرم پاساژ
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چیزی که داستان رو واقعی تر میکنه اینه که مثلا فردای اون روز به هتل اطلاع بدن چون که خب بجای آب از شیر خون داره میاد دیگه !! و داستان دارک میشه اگه هتل اطلاع بده تو مخزن اب شیر یه جسد دختره که خیلی شبیه دیانا عه ! یا همچین چیزی ! :)
ایول، خیلی ایده خفنه هستش، سعی میکنم تو بقیه رمان هام استفاده کنم 🤌🏻
مرسییی من یه کام*نت دادم ولی متاسفانه نمیدونم چرا منتشر نشد ، یبار دیگه هم میفرستم درمورد جزئیات داستان بود :))
ام ممکنه توش، چیزایی باشه، که منتشر نمیشن
چیز بدی نداره نمیدوونم چرا منتشر نمیشه :)
چون تو تساوی، تست با ژانر ترسناک ممنوع
مال شما هم شاید در مورد این موضوعه منتشر نمیشه
*تستچی
شاید 🥲
سلام :] خب خواستی نظر بدم :))
باید بگم داستانت خیلی جالب بود :) یه مشکل کوچولویی ک داشت این بود که بهتر میشد اگه یکم با جزئیات بیشتر تعریف کنی
و این که برای حرف زدن هم مثلا بگی * گفتم : * چون اینطوری میتونی خیلی چیزا اضافه کنی *با عصبانیت گفتم * * با خوشحالی گفتم *
ممنون بابت، کمک 😊
خواهش میکنم! موفق باشی🔥✨
مرسی
خیلی خوب بود خلاقیت برای نوشتن داستان خیلی خوبه 👍🏻👍🏻👍🏻
ولی پیشنهاد بهت میکنم فقط اتفاقات رو تعریف نکن
منظورم اینه که یکم خودتو جای شخصیت بزار و با احساس ترش کن سعی کن فضا رو توصیف کنی حال و هوا و جو رو توضیح بده اینطور داستانت جالب تر میشه😉🤝🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻
زیاد کشش ندادم
چون خودم از داستان های اینطوری بدم میاد
هر کسی نظری داره🙃👍🏻
وای چقدر خوب بود🥺پارت ها بعدی رو هم برم بخونم
☺☺☺☺😊😊😊😊
داستان جدید منتشر شد ❤
خیلیییی قشنگه من عاشق داستانای ترسناکم❤️❤️❤️
ممنون
داستان جدید منتشر شد🤺
اووووووووووووووووو🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩مرسییییییییییییی
عالیییییی بوودددد👌👌👌
ا اینکه اکیپ سلاطین هست
پارت 2 منتشر شد