سلام بچه ها😗 این یه داستان واقعی ترسناک هستش کسایی که می ترسن لطفا نخونن داستانو
یک روز مردی بسیار عادی از سر کار به خانه اش داشت می رفت جلوی در خانه اش یک کتاب بود آن کتاب را برداشت و رفت به خانه اش کتاب را باز کرد صفحه ی اول با خون نوشته شده بود : ((این کتاب رو بزار سر جاش)) مرد صفحه ی دوم را باز کرد یک تاره مو ی مشگی بلند آنجا بود وکنارش با خون نوشته شده بود:((
این مو را از کتاب دور کن)) مرد به آن نوشته توجهی نکرد وآن کتاب را بست و رفت لباس هایش راعوض کرد و یک دوش گرفت و رفت تا بخوابد وقتی تقریبا خواب بود دید یک دختر با لباس های سفید و موهای بلند و مشکی که نیمی از صورتش راگرفته و چشمانش هم سفید است جلوی آن مرد استاده😈
مرد به تته پته افتاد گفت :((تتتتو کیی هههس تتت ییی)) دختر گفت : (( اون مو رو از کتاب دور کن)) مرد فکر کرد توهم زده است و گرفت و خوابید چند دقیقه بعد چشمانش به طور نا خواسته
باز شد و دید آن دختر باز هم آنجاست دیگر کاملا متمعا شد که دیگر نه خواب است و نه توهم زده است آن دختر آمد جلو تر :(( و باز هم گفت اون مو رو از کتاب دور کن)) مرد باترس و لرز آنمو را از کتاب دور کرد و کتاب را سر جایش گذاشت
و به زندگی عادی خودش ادامه داد بعد از چند سال خبر رسید آن مرد در یکی از تيمارستان ها بستری است خبر نگاری از اون ماجرا رو پرسید و اوهم سیر تا پیازش را گفت خبر نگار بعد از شنیدن داستان همان شب خود کشی کرد البته به طور ناخواسته
آن دختر ترسناک شب بعد از خودکشی خبر نگار پیش مرد رفت و گفت :(( تو برای چی به اون مرد گفتی)) مرد باتعجب 'و ترس گفت:((ممممم گگگهه چی ششدههه ، تو و وو اون خخخببرر ننگگگگاارو وو مجبببوررر به خودکککششیییی ک ک ک ک
مرد نتوانست حرفش را به اتمام برساند دیگر جان صحبت کردن نداشت آن مرد مورد و کسی ندانست آن دختر چه شد😈 بریم واسه دومین داستان ترسناک😈😈
یک مرد انگلستان در سال های جنگ یک پایش فلج می شود و امکان درست شدنش حتی 1%هم نبود هم او و هم خوانواده اش یعنی مادر ، پدر ، برادر و خواهرش
مرد شبی خواب بود که یه جن زن دید آن زن :(( گفت اگر با دختر من ازدواج کنی من پاهایت را به تو بر می گر دانم)) مرد مات مانده بود و نمی توانست چیزی بگوید زبانش بند آمده بود
بعد از چند روز آن زن با دخترش آمد مرد باز هم مات و خوشک شده مانده بود ولی کمی با خود فکر کرد و با خود گفت:((همچین هم بد نیست ها هم پایم درست می شود وهم زن می گیرم)) آن دختر رنگ سفیدی داشت چشمان آبی بسیار زیبا موهای مشکی زیبا
زن گفت :(( فردا که از خواب پاشی پاهایت به تو بر می گردد)) و رفت ، فردا که مرد از خواب بلند شد دید پاهایش کار می کند و می تواند راه برود
همه متعجب شده بودند نمی توانستند باور کنند مرد هم همین طور شب که شد زن با دخترش آمد مرد گفت :(( مممن پا هایم ک کا ر می کنن)) زن لبخندی زد و گفت : ((بله ، من به قولم عمل کردم توهم باید همین کار رو بکنی)) ومرد هم لبخندی زد
دیگر مرد با دختر آن زن زندگی می کردند وقتی با هم حرف می زدند بقیه فکر می کردند مرد دیوانه شده است ولی به مرد بسیار خوش می گذشت😈
اسم داستان دوم ((ازدواج انسان و جن)) است
امید وارم خوشتون بیاد بای😈😗😝