تانجیرو : هی هیوری چان هیوری : بله تانجیرو : هیوری چان ، تو از طبیعت خوشت میاد ؟ هیوری : آ-آره تانجیرو : پس بیا بریم یه جایی که خیلی زیباست
تانجیرو منو برد به یک باغ خیلی زیبا که پر از درخت های زیبا بود از تانجیرو پرسیدم که نزوکو چان کجاس و در جواب اون گفت : نزوکو دیگه کیه !! من خیلی تعجب کردم و گفتم : معلومه دیگه خواهرت
تانجیرو : ولی منکه خواهری ندارم !! یه چیزی عجیب بود خیلی عجیب تانحیرو همیشه از نزوکو مراقبت میکرد ولی الان داره میگه که خواهری نداره ! خیلی عجیب بود
همین طور که تو فکر بودم یهو صدای داد تانجیرو رو شنیدم که میگفت : آتیش هیوری چان آتیش گرفتی ولی عجیب بود منکه اصلا دردی احساس نمیکردم یهو فهمیدم که این قدرت نزوکو چان بود
یهو آتیش رفت و لباسام برگشت ( همون لباسای فرم سپاه شی.طان کش و شمشیرم ) و فهمیدم که چه خبر شده همه ی این ها خواب بوده حالا دلیل رفتار عجیب تانجیرو رو فهمیدم ولی نمیدونستم باید چیکار کنم تا از این خواب بیدار شم
تانجیرو : هیوری چان این لباسا و شمشیر دیگه چیه ؟ تا اینکه با این حرف تانحیرو یادم اومد شمشیرمو در اوردم و کاری که باید رو انجام دادم یهو از خواب بیدار شدم و.................
عالی بود آجی جونممم🥺💖💖
خواهش میکنم
حیف که اجی نزوکو نیست ببینه 😢😢😭
۱۰
۹
۸
مرسی
۷
۶
۵
😍😘
۴
۳
۲