
سلام خیلی خیلی ازتون ممنونم بجه ها که حمایت کردین اینم از پارت جدید
که یهو کفش اش به شیار سرامیک گیر کرد داشت میافتاد دویدم که بگیرمش که روی من افتاد و منم باهاش خوردم زمین و سرم و کمرم محکم با زمین برخورد کرد چشماش رو از ترس بسته بود وقتی چشماش رو باز کرد مجذوب چشمای مشکی تیله ایش شدم از چشماش پایین تر اومدم که بینی کوچولو و ظریف شو دیدم پایین تر با لب قلوه ایش رو برو شدم هول شده بود دستشو رو سینم گذاشت و با کمک گارسن ها بلند شد سرش پایین بود و از اینکه هی دست شو مالش میداد معلوم بود که استرس داره وقتی که ایستادم یه قدم جلو رفتم =ب.بخشید ..به خودم اومدم _مشکلی نیست...رفت و صندلی رو براش عقب کشیدم اون نشست و بعد خودم نشستم غذا رو به گارسن سفارش دادیم و منتظر این بودیم که بیارن جو سنگین بود تصمیم گرفتم خودم حرف زدن رو شروع کنم:اولین باره که کفش پاشنه بلند میپوشی...سرشو بالا گرفت اول تو چهره اش ترس بود بعد آب دهنشو قورت دادو یه نفس عمیق کشید تو چشمام نگاه کرد وقتی راحتی من رو دید شروع به حرف زدن کرد:ببخشید من مثل شما نیستم که حتی تو خونه هم با لباس بیرونی و شیک میگردین
_خوبه زبون باز کردی =زبون داشتم منتها نمیخواستم جلو تو حرفی بزنم...یه ابروم رو بالا دادم تعجب کردم به چهره مظلوم و دوست داشتنیش نمیخورد اینجوری حرف بزنه _از من خجالت میکشی =نه چرا باید خجالت بکشم مگه تو کی هستی ...یه نفس عمیق کشیدم و حرف دیگه ای نزدم بعد گارسن غذا رو آورد انگار تا چشمش به پاستا خورد برق زد ..از زبان جویی:خیلی خوشحالم حتما بخاطر زبون درازی ام و دست وپاچلفتی بودنم ازمن خوشش نیامده دمت گرم چوی جویی اینجوری که داری پیش میری تا آخر عمرت پیش مامان بابای عزیز تر از جونت میمونی و توی همون استریپس فروشی کوچیک و خوشمزت کار میکنی ...غذا رو آوردند تا چشمم که به پاستا خورد برق زد از خوشحالی از صبح تا الان چیزی نخوردم این چند روز اصلا به بچه کوچولوم نرسیدم*شکمش *...اونم بخاطر این آقا باید بخاطر قرارم از یک هفته پیش رزیم میگرفتم تا چربی های شکمم آب بشن و بله موفق هم بودند خب خدارو شکر که از دست این آقا راحت میشم پس بزار با دب سیر شروع به خوردن کنم...چاپستیک ام رو برداشتم و حجم زیادی از پاستا و توی دهنم گذاشت تا تو دهنم جا داشت پر کردم و بعد یه جا پایین دادم این پسره یه جور نگام میکرد انگار آدم فضایی دیده یه آبرومو بالا بردم:چیه آدم ندیدی.
_آدم دیدم منتها آدمی که عین حیوون حرص میزنه رو ندیدم...و بعد زد زیر خنده اخم کردم و سرمو پایین گرفتم یکم خجالت کشیدم آروم گفتم:بخاطر تو ۱ هفته گشنگی کشیدم الانم که دیگه از این به بعد قرار نیست همو ببینیم پس بزار گشنگی مو برطرف کنم_کی گفته از این به بعد قرار نیست همو ببینیم...غذا تو گلوم گیر کردو به سرفه افتادم نوشیدنی ام رو سر کشیدم =ی.یعنی چی مگه قراره بازم همو ببینیم _اگه تو بخوای اره...قاطع گفتم:نمیخوام _ولی من میخوام...چیزی نگفتم و به غذا خوردنم ادامه دادم چاپستیک و کنار گذاشتم و چنگال رو برداشتم و با چنگال خوردم.......از زبان تهیونگ:جوری با اشتها میخورد که آدم گشنش میشد انگار داشتم اسمر فود میدیدم با استرس به ساعت روی مچ دستم نگاه کردم چرا جینا نمیاد ناگهان موبایلم زنگ خورد زیر لب ببخشید گفتم موبایل و برداشتم و از رستوران بیرون اومدم _بله پدر...:قرار چه طور پیش میره از دختره خوشت اومد از خانواده خوبی هم هست ..تا خواستم بگم نه گفت:فکر کنم تو از دخترای کره ای خوشتنمیاد اگر این دختره هم نشد میفرستمت آمریکا و اونجا ازدواج میکنی _چی :از دختره خوشت نمیاد؟ ...یه لحظه به آمریکا فکر کردم نزدیک ۱۵سال از زندگیم رو اونجا گذروندم و دیگه حالم ازش بهم میخوره من بابام رو میشناسم تا امسال من ازدواج نکنم ولم نمیکنه _چرا بابا ازش خوشم اومده خیلی دختر خوبی هست :وای واقعا چه خوب با مادرت حرف میزنم و بعد این قضیه رو به خانواده عروسم میگم فعلا....چی عروس ما ۱ ساعت نیست همو دیدیم بعد ببین بابا چه برای خورش میبره و میدوزه
تماس که قطع شد خواستم برم داخل رستوران که کسی به شونم زد سرمو برگردوندم و جینا رو دیدم :تهیونگ چرا بیرونی تو الان برو داخل من ۱۰ دقیقه دیگه میام _جینا لغو شد لازم نیست :نگو که از دختره خوشت اومده _راستش اره نونا تو برو خونه منم برم تا ادامه شامم رو بخورم :کرگدن خب زودتر میگفتی این همه راهو نمیآمدم.._ببخشید....ببخشیدی گفتم و داخل رستوران رفتم به سمت میزمون قدم برداشتم که دیدم جویی نیست گارسن اومد پیشم _خانمی که اینجا نشسته بود کجا رفت؟ :چند دقیقه پیش از در پشتی بیرون رفت...سریع به سمت در پشتی رفتم و خارج شدم دنبالش میرفتم و اسمش و صدا میزدم دستم و محکم به پیشونیم کوبیدم_اوف الان من چیکار کن تنها شانسم این دختره هست....همینطور غر میزدم که صدای آخ کسی رو شنیدم به سمت صدا رفتم وقتی رسیدم دیدم جویی رو زمین نشسته و داره درد میکشه و دستش روی ساعد پاش هست تا منو دید خواست بلند بشه و فرار کنه که نتونست دست به کمر جلوش وایستادم _که میخواستی از دست من فرار کنی نه !.=من به زور خانوادم اومدم و نمیخوام ازدواج کنم ..بدون حرف زدن کنارش رو زمین نشستم ...نتیجه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فق منم که یاد خواستگاری تجاری میفتم؟
نه😂
وای من چرا اینو تازه دیدم😂😂
قشنگ بود
توصیفت اینجا بهتر بود وموضوع قشنگی انتخاب کردی 👍
خیلی عالی بودد😎
خیلی باحاله عاشقشم 😹🐢💞
_آدم دیدم منتها آدمی که عین حیوون حرص میزنه رو ندیدم...
-------
عههههه من فک مبکردم فق من اینو میگم🗿😹
____
بسی فراتر از گوددد:))
بعدیو بزار باشه؟:)🤍
پارت بعد بزار دیگهههههه😐😐😐
خواهر دو ساعته ت برسیه
هعی
الی جان بیا به توافق برسیم
یا بعدی رو میزاری یا خودم خفت میکنم
از اونجایی که من مردم و روحم در دسترسع میریم سراغ تو 😂💔
باورت میشه ساعت 4 و نیم صب دارم داستان میخونم😂
عه خدا یه جغد مث خودم پیدا کردم
حیدیمژدطحدسعستی
مث همیشهههه عالیییی
چیزی میتونم بگم!؟
زبانم قاصر 'از این همه زیبایی'
فدای شما