
🐞:وای نه...نه...۰۰۰سه ماشین آتش نشانی کنار خونه بودن و داشتن تلاش میکردن جورجی رو از خونه بیرون بیارن.ایندچیزیه که دلا به مرینت 🐞 گفت.دلا و مرینت تمام مدت همدیگر رو بقل کرده بودن.رام رامه هم به واق واق کردنشین ادامه دادن.فرانک میخواست بره تو خونه ولی آتش نشان ها نزاشتن.بالاخره تونستن جورجی رو پیدا کنند....ولی جورجی حرکت نمی کرد.صورتش خاکی شده بود و دست های کوچیکش زخم شده بودن.یعنی حالش خوب بود؟فقط اتاق زیر شیروانی آتیش گرفته بود...یعنی عکس های مرینت...اون بِرِتی که دوستانش داده بودن...همه ی اونا الان خاکستر شده بودن؟ولی الان اونا برای میرنت هیچ احمیتی نداشتن.فقط جورجی...با بقض به فرانک نگاه کرد:ج-جورج حالش خوب میشه؟۰۰۰بعد از کمی سکوت فرانک سر تکان داد ولی نه به نشونه ی آره و نه به نشونه ی خیر.
دلا نزاشت مرینت 🐞 بره بیمارستان....خونه هم نداشت که بره اونجا.پس دلا اونو برد پیش آنابل 🐰.خاله ی آنابل 🐰 دوست صمیمی دلا بود و همیدیگه رو میشناختن پس مشکلی نداشت که مری 🐞 بره اونجا.🐰:سلام مرسییی!اهم....البته فک کنم با این لحن نباید بگم...اصلا نمی دونم چطوری باید الان صحبت کنم!کمک کن!۰۰۰و بعد وزنش رو روی مری 🐞 انداخت.حداقل یه سرخوش پیشش بود و کمی خوشحالش میکرد.برعکس بیشتر مردم آنابل 🐰 اصلا ناراحت نمیشد وقتی بهش میگفتن سرخوش.
روز بدی بود.روز خیلی بدی بود.اگه جورجی حالش خوب نمیشد چی؟اونا حتی اجازه ندادن جورجی رو برای آخرین بار ببینه.مرینت 🐞 با جورج مثل برادر خودش رفتار میکرد و اونو مثل برادر خودش دوست داشت.رام و رامه هم تو حیاط آنی 🐰بازی میکردم و آنی 🐰 بهشون میخندید.آنابل 🐰مرینت 🐞 رو مجبور کرده بود که باهاش فیلم ببینه.برعکس رفتار و ذهن بچه گانه ی آنابل 🐰 اون خیلی باهوش بود.همه توی تصمیم گیری های مهم از اون کمک میخواستم و با اون مشورت میکردن.برای همین میرنت 🐞 فکر کرد شاید کارش دلیلی داره پس اونو همراهی کرد.تبق گفته های مدرسه اون تا سال قبل یه بچه ی خیلی ساکت و آروم بوده تا اینکه توی کلاب های بعد از مدرسه ثبت نام میکنه.توی کلاب موسیقی.روز بعدش با سر و وضع کاملا متفاوت میاد مدرسه.موهاشو قرمز کرده بود و تمام مدت با همه صحبت میکرد و میخندید.الان آنی 🐰 رئیس کلاب موسیقیه.خودش گیتار 🎸 و پیانو 🎹 میزنم و سعی داشت به مرینت 🐞 یاد بده چطور پیانو بزنه.
دلا به مری 🐞 زنگ میزنم و میگه حال جورجی خوبه و هیچ نیازی به نگرانی نیست.وقتی مرینت 🐞 میره سراغ گوشیش میبینه آلیا 🦊❤️ دوبار به اون زنگ زده.مرینت هم به خاطر درگیری های که براش پیش اومده بود جواب نداده بود و درواقع اصلا نفهمیده بود آلیا 🦊❤️ زنگ زده.رفت تا به آلیا 🦊❤️ پیام بده و ازش معضرت خواهی کنه و اتفاقی که پیش اومده رو تعریف کنه ولی دید آلیا 🦊❤️ بهش پیام داده و براش یه عکس فرستاده.عکس خودش و نینو 🐢 بود.با هم رفته بودن برج ایفل.زیرش هم نوشته بود:جات خیلی خالیه مری!۰۰۰مری یادش اومد که عکس دسته جمعی دوستانش رو از دست داده پس از آلیا 🦊❤️ خواهش کرد عکس دست جمعی میان ترم رو براش بفرسته.
بعد گوشی رو گذاشت کنار و خاطراتش تو پاریس رو برای آنابل 🐰 تعریف کرد.آرزوی آنابل 🐰 این بود که تو پاریس زندگی کنه.🐰:وقتی بزرگ شدیم من میام پیش تو زندگی میکنم!تو اتاقت جا برای دو نفر هست درسته؟۰۰۰🐞:همیشه برای تو جا هست!۰۰۰و بعد مری 🐞 لبخند زد و به آنی 🐰 نزدیک تر شد.ساعت ده شب بود.مرینت 🐞خیلی خسته بود و روی مبل خوابش برد.آنی به اون خندید:خرس خوابالو!اینجا سردشت میشن ها!۰۰۰ولی پاسخی نگرفت پس رفت و برای مرینت 🐞 پتو و بالیشت راحت آورد و بخاری رو روشن کرد.خانم گراند مادر آنی 🐰 به اینکه دوستای آنی 🐰 بیان خونه ی اون عادت داشت.البته توی این دو سال اخیر یکهو عادت پیدا کرد.چطور کسی مثل آنی 🐰 قبلا اینقدر ساکت و بی حوصله بوده؟(اشاره به پارت هفت یا هشت)
آنی 🐰 کنار مرینت 🐞 خوابش برد و خودش رو به اون تکیه داد که نیافته.وقتی هر توی آنها کاملا خواب بودن خانم گراند اونارو بیدار کرد بهشون گفت بهتره تو اتاق آنی بخوابند.اتاق آنی کاملا قرمز بود طوری که چشم درد می اومد.همه چیز جز کاغذ دیواری ها قرمز بودن.شاید آنی به رنگ های گرم علاقه داره.آنی 🐰 مو های کوتاه و وزی داشت که تو اون لحظه بالای سرش پف کرده بودن.مرینت 🐞 بهش حندید و آنی 🐰 هم زد زیر خنده و هر توی اون ها به خندیدن ادامه دادن تا وقتی که به اتاق برسن.روز بدی برای مری 🐞 بود ولی آنی 🐰 نهایت تلاشش رو میکرد که شبش رو خوب کنه
مرینت 🐞 تو خانواده اش تا تموم شدن ساخت و ساز خونه اشون یه خونه آپارتمانی توی شهر اجاره کردن.واقعا بد بود.صدای ماشین ها...البته شاید مرینت 🐞 عادت نداشت.مری قبلا اینارو توی پاریس تجربه کرده بود ولی الان چون خونه اشون توی یه دشت ساکت بود عادت کرده بود ولی در عوض راهش به مدرسه نزدیک تر شده بودو می تونست پیاده بره.مرینت 🐞 شیرینی درست میکرد و به خانواده ی هری🐉 میفروخت.در واقع خانواده ی اون خیلی پولدار بودن و جشن های زیادی برگزار میکردنپس یه روز که مرینت 🐞 به هری 🐉چند تا از شیرینی هاش رو میده هری 🐉 هم به پدر مادرش میده و اونا هم خوششون میاد.درواقع مرینت 🐞 توی شهر کلاس طراحی لباس هم میرفت و امید وار بود یه روز بتونه توی برند معروفی که آرزو داشت کار کنه.دقیقا همون برندی که پدر و مادر هری 🐉 صاحب اون بودن.مادر هری 🐉 فرد خیلی سرد و سخت پسندی بود و اینکه از شیرینی های مرینت 🐞 خوشش اومده یه موفقیت بود.
اون به جورجی درست کردن ماکارون رو یاد داد تا جورجی بتونه توی جشنی که از مرینت 🐞 خواسته شده تعداد زیادی ماکارون درست کنه کمک کنه.(🗿نمی دونم چه عددی بگم)ماکارون های توت فرنگی مورد علاقه ی جورجی بودن پس جورجی فقط از اونا درست میکرد برخلاف چیزی که مرینت 🐞 گفته بود ولی مرینت 🐞 به دل نمی گرفت و فقط به جورجی میخندید. اون خونه بزرگ بود ولی فضای باز نداشت پس رام و رامه مدام سر و صدا های عجیب درمی آوردند و مزاهم کارشون میشدن پس مرینت 🐞 مجبور شد اونارو توی اتاق بزاره.ولی صداشون تمومی نداشت پس وسط کار مرینت 🐞 میره بهشون سر بزنه.🐞:کنون شده؟فقط یک هفته تحمل کنید-۰۰۰ولی حرفش نصفه میمونه چون یکی زنگ رو میزنم.جورج:مرینت 🐞 دستای من خمیری میتونی باز کنی؟ببخشیدا۰۰۰دصت های مری 🐞 هم کثیف بود.و جورجی نزدیک تر بود تو آشپز خونه بود پس راحت تر می تونست درو باز کنه.مرینت 🐞 رفت دست هایش رو شست و تا اون موقع زنک خونه بیشتر زده شد.🐞:اومدمممم ببخشید ولی یکم صبر کنید۰۰۰و توی راه رفتن سمت در خورد زمین.جورجی به اون خندید و خودش از روی صندلی که گذاشته بود زیر پایش تا به اوپن آشپزخانه برسه افتاد.
مرینت 🐞 خندید و آرام گفت حقته.اما از روی شوخی.مرینت دست و پایش رو جمع کرد و پیشبند آشپزی اش رو درآورد به سمت در رفت.درو باز کرد و چیزی که دید تعجب کرد.مصیبت وارد خونه شده بود.ولی مرینت 🐞 نمی تونست بزارن جلو تر بیاد و در رو محکم بست.جورجی:کی بود؟۰۰۰مرینت جوابش رو نمی ده و آرامش رو حوض میکنه و در رو باز میکنه.🐞:اینجا چیکار میکنی لایلا؟
خب ببخشید این پارت رو خیلی دیر گذاشتم همه اش رد میشد و یا ایده ی بهتری به ذهنم میرسید.🙁
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
میشه پارت بعدی رو بزاری
فسیل شدم
بعدی
اگر میخوای معذرت خواهی کنی لایلا کاریت ندارم اما......
:-)
اون جا چه غلطی میکنی هاااااااااااااااااااااااااا اگر یک کلمه دروغ بگی دیگه هر قسمت دختر کفشدوزکی ترو ببینم خاموش میکنم
تمام حرفام با لایلا بود با کسه دیگه ای نبودم😐
:)
عالی بود
thanks!🗿
آجی میشی؟ 🥺🖇️
yesss
بستنیم 13 سالمه و تو؟
ببین در مورد توضیح اسلاید آخر
نمی دونن این کارو میکنی یا نه
ولی همیشه داستانت رو یه جا ذخیره نگه دار
باشه مرسی فکر خوبیه:)
چالش:برای حرص در آوردن
he
آره والا
عااییییی
gjdti tidtididi