4 سال پیش 6 اسلاید 1,517 مشاهده

اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (39)
  • این کامنت صرفا جهت شاد کردن شماس:)
    عالی . . لایک شد🦕🌸
    ف:بک🗿🌸
    خوشحال میشم به تستام سر بزنید🤺🌸
    مایل به پین؟:]♡

  • بکی از خاطره های ترسناکم:اون شبی که زنداییم مرده بود داشتیم گریه میکردم بقیه هم همینطور بعد من حالم بد شد رفتم سمت رخت خواب وقتی دراز کشیدم چشم هامو بستم یه نفر بهم گفت :هی من هنوز زندم

  • ادامه
    بعد ميخواستم از پله ها بيام پايين كه اون دختره محكم هولم داد و بى هوش شدم |:
    بعد دو روز به هوش امدم :|||||💔
    از اون رو به بعد با يه صليب ميخوابم ( چون مسيحي ام)

    • خداروشکر ک بخیر گذشته دختره نکشت+ت (دور از جونت) ولی خب اره صلیب مقدسه و این چیزا رو ازت دور میکنه و امیدوارم همچین اتفاقی دیگه برات نی+فته حتما داخل تست بعدیم میزارم

    • اره خداروشكر ممنوم :]💓🔗

  • مامان بابام به يه سفر كارى خارج از كشور رفتن و قرار بود كه تا يك هفته بر نگردن . يه شب ساعت 3:44 دقيقه صبح از خواب پريدم چون حس كردم يه چيز خيلى تيز به پام خورد ( من كنار تختم يه اينه بزرگ دارم ) و پا شدن تو اينه نگا كردم و كنار كمدم يه دختر با موهاى بلند با چاقو تو دستش وايساده بود از اتاقم امدم

  • بگم میزاری تو تست؟

    • تست ساختم :)
      ولی اره بگو برای پارت 3 میزارم
      فقط اینکه چندروز طول میکشه تا پارت 3 بسازم واقعا ببخشید

    • عیبی نداره میگم بزار پارت 3

  • بعدش ما رفتیم خونه مادر پدرامون رفته بود بالا تپه ما مونده بودیم بعد پسرخالم به خواهر بزرگترش گفت اونا گفتن دیگه اینکارو نکن بعد شب ما خواب که بودیم ساعت 4 صبح بود خالم رفت آب بخوره ما بیدارشدم یدفعه یه سایه بالا سر دختر خالم بود به داداشش گفت نکن اما داداشش گفت من نبودم که سایه رفت

  • این داستان منم بگو:
    پارسال ما خانوادگی کوه رفته بودیم بعد منو پسرخاله هام رفتیم حموم عمومیه اونجا
    از بالا که پنجرهاش باز بود داخلشو نگاه میکردیم یدفعه پسرخالم زد به سرش بره داخل هرچی گفتیم نرو گوش نداد قفل در باز کرد رفت داخل یه خورده بعد اومد بیرون گفتیم چیشد گفت چیزی نبود که فقط گچ دیوارا ریخته

  • امم یه روز مامانم و بابام و أجبم رفته بودن بیرون منم که داشتم تو تلویزیون ران بی تی اس نگا میکردم که یهو صدای نفسی کنار گوشم شنیدم حس کردم خودمم اما کنار گوشم میومد که یهو کولر با صدای خیلی بدی خاموش شد و منم که به بابام گفتم رفتم پیش کلید کولر که دیدم فقط خاموش شده در حالی که فک میکردم سوخته😐😐😐

  • منم بگم یکی از خاطرات ترسناکمو میزاری؟؟؟؟؟؟

  • منم تعریف کنم تو تست مزاری؟

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی سرگرمی