ناظر منتشرش کن منتظرن🙏🏻 فالو= فالو
همینطور که قدم میزدم، چند نفر جمع شده بودن. انگار تصادف شده بود. رفتم نزدیکتر. درست بود. دو تا ماشین به هم زده بودن و شیشه ها همه جا پخش بود( شیشه ی پنجره ها که شکسته بودن) یه دختره هم زخمی شده بود. به سمتش رفتم. مرینت: هی! تو حالت خوبه؟ دختره: آره مری: ولی تو دستت شیشه رفته باید بریم بیمارستان. یه پسره هم که همراهش بود گفت: منم هرچی بهش میگم میگه خوبم. ولی از قیافهش معلومه خوب نیست. مری: معلومه خوب میشناسیش درسته؟ پسره: آره. ما با هم بزرگ شدیم. و با لبخند به دختره نگاه کرد. مری: خیلی خب، تو باید بری پیش یه دکتر. با من بیاید. و به سمت خونه ی عمهم رفتم. عمهم یه دکتره. اونا هم پشت سرم میومدن. مری: اسمتون چیه؟ دختره: اسم من «اِستِلا» هست. اینم «اُلیوِر» هست، پسر عموم.
مری: خوشبختم. منم مرینتم. مرینت دوپنچنگ. الیور: دوپنچنگ؟ تو دختر رئیس سازمان پروانه هستی؟ مری: آره، از کجا میدونی؟ تعجب کرده بودم. هیچ کس تاحالا منو اینطوری نشناخته بود. همه منو به عنوان یکی از معروفترین دخترای پاریس میشناسن. اینبار استلا جواب داد: ما رو نمیشناسی؟ مری: باید بشناسم؟ استلا: من استلا ماگریت هستم. یادت نیست؟ یکم فکر کردم، داشت یادم میومد. استلا، الیور و «اِلِنور». خودشه. اونا بعد از مرگ مامان چند سالی پیش ما موندن تا تنها نباشیم. النور خواهر الیوره و استلا هم دختر عموشونه. بعد از 3 سال استلا و الیور رفتن به کشور خودشون. اونا تو ایتالیا زندگی میکنن. ولی النور 2 سال بیشتر پیشمون موند. و بعد اونم رفت. از اون موقع دیگه همو ندیده بودیم. خیلی هم با هم صمیمی بودیم. مثل خواهر و برادر. پدرامون تو کلاس مخصوص جاسوسی با هم بودن. تا قبل از بدنیا اومدن من و کاگامی سازمان پروانه رو با هم اداره میکردن. اما بعد به ایتالیا رفتن. مری: چرا، الان یادم اومد. النور کجاست؟ الیور: اون به خاطر کاراش نتونست بیاد بعدا تعریف میکنم. تو چیکار میکنی؟
مری: منم بعدا میگم. حالا بیاید بریم زخم استلا رو درمان کنیم. استلا: حالا داری ما رو کجا میبری؟ مری: یادتونه یه عمه داشتم؟ دارم میبرمتون اونجا. اون یه دکتره. میتونه دستتو خوب کنه. استلا باشه ای گفت و به راهمون ادامه دادیم. وقتی به خونه ی عمه رسیدیم، زنگ در رو زدم و مثل همیشه از اومدنم خوشحال شد و با خوشرویی ازمون استقبال کرد. تا چشمش به دست استلا افتاد سریع رفت و وسایلشو آورد. امروز تعطیل بود. نه من باید سازمان میرفتم و نه عمه باید به بیمارستانش میرفت. ( اسم عمه ی مری «پِنه لوپه» هست اما همه پِنی صداش میزنن) پنی: چی شده عزیزم؟( به استلا گفت) استلا: داشتیم تو پیاده رو قدم میزدیم که دو تا ماشین یکمتریه ما تصادف مردن و شیشه ی شکسته ی یکی از ماشینها رفت تو دستم. پتی: اوه عزیزم، با من بیا. عمه اینو گفت و به طبقه ی بالا رفت. استلا هم پشت سرش. الیور داشت با استلا میرفت که گفتم: الیور! الیور: بله؟
مری: تو کجا میری؟ الیور: زنعموم استلا رو به من سپرد. منم باید نواظبش باشم. مری: نگران نباش. عمهم کارشو بلده. تو همینجا بمون. الیور: باشه. و اومد روی مبل رو به روم نشست. مری: خب، تعریف کن. این 10 سال چی کار میکردی؟ الیور: بعد اینکه منو استلا به ایتالیا برگشتیم، پدرامون یه سازمان زدن که افراد ماهر در جاسوسی رو آموزش دادن. به ما هم آموزش دادن. مری: یعنی الان تو هم یه جاسوسی؟ الیور: و استلا و النور. و ما هم اونجا تو سازمان کار میکنیم. مأموران اطلاعاتمون خبر دادن هورتنسیا دزدیده شده درسته؟ مری: آره همینطوره. امروز ساعت 2 صبح. ( اون موقع که مری از خونه بیرون رفت 6 صبح بود، بعد 2 ساعت هم قدم زد و تا به خونه ی عمهش برن و حرف هایی که تو راه زدن، الان 9 صبحه.) الیور: ما اومدیم کمکتون کنیم. مری: خیلی ممنون. حالا النور کجاست؟
الیور: اون یه مأموریت تو نیویورک داشت. اگه بهش بگیم تو رو دیدیم همین فردا اینجاست. آروم خندیدم. مری: شما خیلی بزرگ شدین. الیور: تو هم همینطور. عمه اومد پایین. مری: استلا چطوره؟ تموم شد؟ پنی: آره. میتونید برید پیشش. رفتم پیش استلا. داشت موهاشو مرتب میکرد. مری: استلا، خوبی؟ استلا: آره. کار عمهت خیلی خوبه. اصلا دردم نگرفت. مری: ممنون. خب، شما امروز میاید خونه ی ما؟ مطمئنم کاگامی از دیدنتون خیلی خوشحال بشه. استلا: الیوررررر، لطفاااا، بریم دیگه. الیور: اما... مری: هی! سخت نگیر. الیور: آه، خیلی خب باشه. استلا: هوراااا از کار استلا خندهم گرفت. هنوزم مثل همون استلا کوچولوئه که 10 سال پیش بود.
( خب، حالا کاراکتر های جدید داستان رو معرفی میکنم.) نام: استلا ماگریت░تک فرزنده░پدر و مادرش زنده هستن░در ایتالیا زندگی میکنه░مو های قهوه ای کم رنگ داره░ و چشای سبز جنگلی░ مو هاش تا گردنش و چتریه░ مو هاش لخته░ و خیلی شیطون، بازیگوش، مهربون و باهوشه░ 18 سالشه ░ رنگ مورد علاقهش هم صورتیه░
نام: النور ماگریت░یه برادر بزرگتر داره░ مادرش مرده اما پدرش زندهست░ در ایتالیا زندگی میکنه░ مو هاش طلایی کم رنگه و پاییناشو مشکی رنگ کرده░ چشماش هم مشکیه░موهاش تا کمرش هست و جلوش، یکم بلند تر از چتریه░ موهای موج دار داره و معمولا خیلی ساده پشتشو با یه کش مشکی میبنده░مهربون، آرومو باهوشه░ 18 سالشه░ رنگ مورد علاقهش هم مشکی، سفید و رنگ های خنثی هست░
نام: الیور ماگریت ░ یه خواهر کوچیکتر داره░ مادرش مرده اما پدرش زندهست░ موهاش مشکی و لخته░ چشماش هم مشکیه░ یکم مغرور، شیطون، مهربون و باهوشه░ 19 سالشه░ رنگ مورد علاقهش هم سرمهای هست░
این هم از پارت 3. ببخشید کم بود🙏🏻 ناظر لطفاً منتشرش کن 🙏🏻 آنچه خواهید دید: الیور و استلا رو یادته؟... گابریل دوستم بود اما بعد از مرگش... اینا مأموران ایتالیا هستن... چی؟ منو با آگرست تنها نذار... اومدن ما رو کمک کنن... نا مادریمو بیشتر از مادر اصلیم دوست دارم... پارت بعدی طولانیه پس منتظر باشید😉❤️ لایک، کامنت و فالو یادتون نره خوشگلا💕
پارت بعدی توروخدا زود بزار دادم میترکم ببینم چی میشه😭🥺🙏❤️😭🥺🙏❤️
باشه تمام سعیمو میکنم تا بذارم
ببخشید 🙏🏻
ممنون
عاقااااا بذار حدس بزنم این وسط یهویی الیور عاشق مری میشه ، درسته ؟؟؟؟
نه😅
البته شاید در فصل های بعدی اتفاق هایی براشون بیوفته.
فکر کن اسپویل نکردم😁
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ممنونم💓💕
پارت بعد رو هم دارم تو تستچی مینویسم اختمالا تا شب منتشر میشه.
ممنون
وای وای قراره چی بشه 😰😰
نگران نباش قرار نیست اتفاق بدی بیفته فقط حقیقت هایی آشکار میشه😉
باشه 😁😍
سلام خشگلم✨♥️
من لایلا ریس کمپانی L🦋h هستم
اگه دلت میخواد یه جای عالی و خوب دیبو کنی و آیدل شی در کمترین زمان یه سر به کمپانی مون بزن پشیمون نمیشی 🦄💗
از اولین تستم همه چیو ببین و فرمو پرکن💟
اصلا سخت نمیگیرم🔮
منتظرم کایوت جان🎀 که بیای و در تسپاپ بدرخشی🌸
نه، دلم نمیخواد آیدل شم😊
خیییلییییی عاااااالیییی❤️
متشکرم💕
بیست بیست عالییییییییییی
ممنوووون❤️